• Shortcuts : 'n' next unread feed - 'p' previous unread feed • Styles : 1 2

» Publishers, Monetize your RSS feeds with FeedShow:  More infos  (Show/Hide Ads)


Date: Friday, 19 Feb 2010 01:06
پیرامون صنعتِ توشیح در ادبِ فارسی



سال 1303 خورشیدی. تب جمهوریِ رضاخانی چنان شایع است که خود بدل به وضع عادی شده و هرگونه مخالفتی را هذیانِ بیماری می‌انگارد. محمدتقی بهار یک مُسَمَّطِ هواخواهانه به روزنامۀ ناهید که طرفدار دوآتشه جمهوریِ سردارسپه است می‌فرستد:
جمهوری ایران چو بود عزّت اَحرار
سردارسپه مایۀ حیثیّت احرار
ننگ است که ننگین شود این نیّت احرار
این صحبتِ اصلاحِ وطن نیست که جنگ است
از کارِ قشون کشور ایران شده گلزار
حالِ خوش ایران شده مشهور در اقطار
از ما چه توقع به قبال صفِ قاجار
کاین فرقه براین گله شبان نیست پلنگ است ...
وَ همین‌طور تعریف و تمجید به ناف جمهوریِ دلخواهِ روزنامۀ ناهید می‌بندد تا سر آخر بگوید:
در کیسۀ احرار بُوَد نقدِ حقایق
ناهید بُوَد بهرِ وطن عاشقِ صادق
لعل و زر و سیم است بَرِ خصمِ منافق
زین رو کلماتش همگی رنگ به رنگ است
وَ لابد ناهیدی‌ها حسابی با شعری که بهار از زبان روزنامه‌شان سروده کیف کرده‌اند، غافل از اینکه ملک‌الشعرا با خبرگی‌اش در صنایع ادبی به آن‌ها بدل زده است. اگر کلمات آغازین سه مصراع اولِ هر بند این مسمط را ترکیب کنید تا مصراعی به‌دست آید و بعد مصراع چهارم را عیناً به آن اضافه کنید تا یک بیت شود، از ترکیب ابیاتی که این‌چنین به دست آمده غزلی شکل خواهد گرفت ضد جمهوریِ رضاخانی و این گونه آغاز می‌شود:
جمهوریِ سردارسپه مایۀ ننگ است
این صحبت اصلاح وطن نیست که جنگ است
از کار قشون حال خوش از ما چه توقع
کاین فرقه بر این گله شبان نیست پلنگ است ...
وَ این گونه به انتها می‌رسد که:
در کیسۀ ناهید بود لعل و زر و سیم
زین رو کلماتش همگی رنگ به رنگ است
ملک‌الشعرا بهار، صنعت توشیح(بر وزن توضیح) را به‌کار برده تا حرفی سیاسی که فاش گفتنش از خطر خالی نبوده است را بیان کرده باشد. اما در تاریخ ادبیات فارسی چنین صنایعی بیشتر ابزار زورآزمایی و تفننِ از سَرِ غرور میان شاعران و نویسندگان بوده و اغلب جز بازی‌های لفظیِ فخرفروشانه نمی‌توان مقصودی برای ظهور و بروزشان یافت.
توشیح جزو صنایع بدیع لفظی است و آنچه اینجا خواهم گفت درباره چیستی و چگونگی این صنعت در ادبِ فارسی خواهد بود؛ که همین لفظ را در ادبِ عرب شرح و معنای دیگری است. توشیح را قدما در کتب بلاغی توضیح داده‌اند و از معاصرین کسی چیز زیادی برآن توضیحات نیفزوده است. توشیح در لغت یعنی «وُشاح به گردن کسی انداختن» که وشاح را در لغت‌نامه‌ها معنا کرده‌اند به «دو رشته منظوم از مروارید و جواهرِ مختلف‌الاَلوان که بر یکدیگر پیچیده زنان از گردن تا زیر بغل آویزند» یا «دوالی است پهن و مرصّع به جواهر رنگارنگ». توشیح در اصطلاح ادبی چنین است که نویسنده و شاعر، کلام را چنان بنویسد یا به نظم کشد تا کلمه یا کلماتی مستقل و بامعنا از دل کلام اصلی بیرون بیاید:
رسد وامق به عذرا عاقبت خسرو به شیرین هم
شود گر خنجری هرموی بدگویان و زوبین هم
که می‌توان بخشِ مشهور آیۀ سی و هشتم سوره شورا، یعنی «وَاَمرُهُم شوری بَینَهُم» را از بیت یاد شده استخراج کرد. به شعری که صنعت توشیح در آن به‌کار رفته باشد «مُوَشَّح» می‌گویند، وَ موشح در لغت «وشاح به گردن افکنده» و «آراسته و زینت داده شده» معنا می‌دهد. به این اعتبار، قصیدۀ موشح و قطعۀ موشح و رباعی موشح و سایر موشحات خواهیم داشت. دو طرز مشخص و مشهور از به‌کار بردن توشیح در اشعار برشمرده‌اند که یکی منجر به استخراج کلامی مستقل از شعر اصلی می‌شود و دیگری به استخراج یک کلمه می‌انجامد. قصیده‌ای از رشیدی سمرقندی هست که به مثال استاندارد برای حالت اول بدل گردیده. به ابیات آغازین این قصیده توجه کنید:
ای کَفِ رادِ تو در جود به از ابر بهار
خلق را با کَفِ تو ابرِ بهاری به چه کار
عالمی را دل از افشاندنِ بارانِ کَفَت
خوش و خُرَّم شد و آراسته چون باغِ بهار
بیش از اندازۀ این طایفه بر بنده نهاد
جودِ تو بارِ گران
زآن دو کَفِ گوهربار
دیگرانند چو من بنده و من بنده ز شکر
عاجزم چون دگران
وَز خجلی گشته فکار
عجز یکسو نِه و انگار که کَردَستَم جُرم
سوی عَفوَت نگران
مانده و دل پرتیمار
تو خداوندی احسان کن و این جرم به فضل
زین رهی درگذران
زآنکه تویی جرم گذار ...
از بیت سوم تا ششم اگر انتهای مصراع اول هر بیت را به ابتدای مصراع دوم آن وصل کنیم در نهایت با این رباعیِ مواجه خواهیم شد که مستقل از اصل قصیده است:
بر بنده نهاد جودِ تو بارِ گران
من بنده ز شکر عاجزم چون دگران
کردستم جرم سوی عفوت نگران
این جرم به فضل زین رهی درگذران
وَ شاعر در ابیات بعدی نیز شعرهای مستقلی تعبیه کرده و همین روشِ انتها و ابتدای مصراع را به هم پیوستن، ما را با یک قطعه پنج بیتی در بحر هَزَج و یک قطعه دوبیتی بر وزن «مفعولُ مَفاعِلُن فَعولُن» مواجه خواهد ساخت، وَ از این جهت که چند بیت ابتدای قصیدۀ رشیدی سمرقندی را مثال آوردم و قصیده طولانی است، به باقی ابیاتش اشاره نخواهم کرد. موشحاتی نظیر این قصیده را «مُوَشَّحِ مُحَیَّز» نامیده‌اند؛ یعنی هرکدام از شعرهایی که در دل شعر اصلی شکل می‌گیرد و وزنی متفاوت دارد، به یک حَیِّز(بخش) تعبیر شده است. این تا حد زیادی شبیه به صنعتی است که در بلاغت انگلیسی به آن Mesostich می‌گویند.
برای شناختن دومین حالت موشح در شعر فارسی، که از نظر میزانِ کاربرد شیوعش بیش از حالت اول است، مثال زیر را بخوانید:
من بر دهنت به موی بستم دلِ تنگ
حاصل زِ لبت نیست برون از نیرنگ
من با تو و تو با منِ مسکین شب و روز
دارم سر آشتی، تو داری سر جنگ
اولین حرف از اولین کلمۀ هرمصراع را جدا کنید و ببینید که نام «محمد» شکل می‌گیرد. این شکل موشح برای تعبیه نام اشخاص و اماکن و القاب افراد و کلماتی که نشانۀ رویدادی مهم هستند به‌کار رفته و نظیر همان صنعتی است که در ادبیات انگلیسی به True Acrostic معروف است. در این شعرِ ادگار آلن پو با کنار هم گذاشتن اولین حرفِ هر سطر، کلمه ELIZABETH پیدا خواهد شد:



Elizabeth it is in vain you say
"Love not" — thou sayest it in so sweet a way:
In vain those words from thee or L. E. L.
Zantippe's talents had enforced so well:
Ah! if that language from thy heart arise,
Breathe it less gently forth — and veil thine eyes.
Endymion, recollect, when Luna tried
To cure his love — was cured of all beside —
His folly — pride — and passion — for he died.


توشیح، برای درک شدن نیاز خاصی به دیده شدن دارد. از زمان تألیف قدیمی‌ترین کتاب‌هایی که به توضیح توشیح و اشاره به موشح پرداخته‌اند تا امروز، سه راه عمده به‌کار رفته تا این صنعت ادبی دیده شود؛ نوشتن کلمات موشح با رنگ متفاوت(معمولاً قرمز)، نگاشتن کلمات موشح با حروف متفاوت از نظر ریزی و درشتی، تعبیۀ شعر در شکل‌هایی که کلمات موشح در قالب آن‌ها مشخص شود. این روش آخری گاه به پیدایش شکل‌های پیچیده انجامیده است که نشان از ذهن خلاق سازندگانشان دارد. وجود این شکل‌ها خود سبب ایجاد نوعی دسته‌بندی و نامگذاری برای شعرهای موشح شده است.


وقتی می‌گویند این شعر «مُشَجَّر» است یا آن یکی «مُطَیَّر»، به این معناست که آن موشح را در شکلی شبیه پرنده(طَیر) گنجانده‌اند و این‌را در تصویری شبیهِ درخت(شَجَر). وقتی شعرِ موشح را در اشکال هندسی می‌گنجانند، اگر دایره باشد «مُدَوَّر» نام می‌گیرد و اگر در قالبی پیچ در پیچ و گره‌وار قرارش دهند اسمش را می‌گذارند مُعَقَّد(گره‌دار). جز مطیر که در نامگذاریِ اَشکالِ حیوانی متمایز شده، سایر شکل‌های حیوانی را «مُجَسَّم» و «مُصَوَّر» نامیده‌اند. در تنۀ یک نمونه مشجر(شکل 1) می‌خوانیم:
نگه کن بِدان چهرۀ دل‌فروز
چو باغ اِرَم پُرگُل و پرنگار
از کلمات تنه و ترکیبشان با کلمات شاخه‌ها، می‌شود به ابیات و در نهایت اشعار مستقل رسید. مثلاً ترکیب چهار خانه از تنۀ مشجر با کلماتِ شاخۀ چهارمِ سمت چپ، این بیت را به‌دست می‌دهد:
نگه کن بدان چهرۀ لاله‌گون
چو ماهی شکفته بر او لاله‌زار
همین چهار خانۀ تنه را اگر با شاخۀ چهارمِ سمت راست ترکیب کنید می‌شود:
نگه کن بدان چهرۀ همچو ماه
که از عشق او شد دلم بی‌قرار

در نمونه‌ای از مُعَقَّد(شکل 2) شعر از گوشۀ سمت راستِ تصویر آغاز می‌شود و در مسیری پیچ در پیچ پیش می‌رود تا به انتهای سمتِ چپِ تصویر برسد. از ترکیب کلماتی که در تقاطع‌های این مسیر قرار گرفته‌ است بیتی ساخته می‌شود به این شرح:
آنکس که ز بخت روشنایی جوید
با حاجب نصر آشنایی جوید
شعر اصلی با مصرعِ «فخر من است آنکه هست مفخر دنیا» آغاز می‌شود و با مصراع «شاد بِدو اولیا و سوخته اعدا» پایان می‌پذیرد. در شکلی دیگر(شکل 3) که به آن هم «مُضَلَّع» گفته‌اند و هم «مُرَبَّع»، هر بیتی که از طول خوانده شود عیناً از عرض هم قابل خواندن است. مثلاً وقتی در طول می‌خوانیم «از فُرقَتِ آن دلبر من دایِم بیمارم»، در عرض هم عیناً همین را خواهیم خواند.


گرچه در سطرهای پیش گفتم که توشیح در اصطلاحِ ادبِ عرب در این نوشته طرح نخواهد شد، اشاره به این نکته لازم است که پژوهندگان بلاغت در فارسی و عربی، درباره توشیح در ادبِ عرب تقریرات متفاوتی داشته‌اند که اشاره به آن‌ها مطلب را بیش از اندازه طولانی خواهد ساخت. فقط تأکید می‌کنم که در کتب بلاغی که به زبان عربی نوشته‌اند، توشیح ربطی به توشیح در ادبِ فارسی ندارد و صنعتی که در بلاغتِ عرب با توشیح در بلاغتِ فارسی هماهنگ و همانند است «تلویح» نام دارد. وَ چنین است که این مکتوب را با یک رباعیِ مُوَشَّح ختم می‌کنم:
بردی دل من، من از تو آن می‌طلبم
وز گم شدۀ خویش نشان می‌طلبم
سر مصرع هر کلام حرفی دارد
هرچیز که شد من ازتو آن می‌طلبم






*ذوقی، مجتبی، از تفنن‌های اشعار عجم؛ توضیحاتی پیرامون صنعت توشیح در ادب فارسی، هفته‌نامه ادبی-فرهنگی رودکی، پانزدهم بهمن 1388؛ شماره 55 و 56، ص 24 و 25.

Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "توشیح، صنایع ادبی، مو..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Sunday, 14 Feb 2010 22:04

«نقابِ مرگِ سرخ» (Mask Of The Red Death) یکی از بهترین‌های زاگرب فیلم (Zagreb Film) است که در سال 1969، به‌دست برانکو رانیتُویچ (Branko Ranitovic) و پاوائو استالتر (Pavao Stalter)، برگرتۀ داستانی به‌‌همین‌نام از ادگار آلن پو، ساخته شد. چندسال پیش که اولین‌بار این انیمیشن را دیدم، به‌دلایلی که از هنرهای تجسمی دورتر وَ به فلسفه و ادبیات نزدیک‌ترند، علاقه‌ام را برانگیخت. اما نقاب مرگ سرخِ زاگرب فیلم را بهانه کنم و چیزی دربارۀ نامِ متنِ مبنای آن بگویم؛ این داستان کوتاه اولین بار در 1842 به نامِ The Mask of the Red Death چاپ شد که همین‌نام را بر انیمیشن مذکور گذاشته‌اند. دو-سه سال بعد از اولین انتشار، mask را درعنوان تغییر داده‌ و بدلش کرده‌اند به masque؛ عنوان داستان شده است The Masque of the Red Death؛ همین نامی که اینک عنوان رسمی و شناخته شده داستان است. نمی‌دانم این تبدیل کار نویسنده بوده یا ناشر و ویراستار. کار هرکه بوده به‌نظرم شایسته است، چون باتوجه به سمبولیسمِ داستان و پیچیدگی‌های تفسیربردارِ آن، حضور masque در عنوان، غنی‌تر و گویاتر و شامل‌تر از mask است.

Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "نقاب مرگ سرخ، زاگرب فی..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Monday, 08 Feb 2010 16:18
طرح شتابزدۀ یک ایده


یک دایره سرخ درنظر بگیرید که اسمش را مسامحتاً می‌گذارم «جهان/ذهن». همه اتفاقات در این دایره می‌افتد و اصولاً این دایره چنان بزرگ است که در آنچه خواهم گفت فرقی به حال ما ندارد که نامتناهی باشد یا متناهی. چیزی که هست نیروی موجود در آن است که به آن نیرو هم مسامحتاً «محرک/بازدارنده» نام می‌دهم. این همۀ نیروی همۀ جهان است؛ چه در درون ما چه بیرون ما. هرچه خواهم گفت در بستر این نیروی «محرک/بازدارنده» در «جهان/ذهن» رخ خواهد داد که نباید آن‌را دو قطبی یا چند قطبی و قابل دسته‌بندی و تعریف به‌شکل کلی، انگاشت. منظور از این «محرک/بازدارنده» همۀ نیروهای همۀ جهان است و اینجا صرفاً برای طرح یک ایده، نامی کلی بر همه نیروهای همۀ جهان که روابط بیشماری با هم دارند نهاده‌ام. آنچه در این بستر طرح خواهم کرد مربوط به «بازگشت» است. «بازگشت» به‌مثابه رخدادی عینی/ذهنی که در جهان/ذهن و در جولانِ محرک/بازدارنده، با آن مواجهیم. وَ مسلماً برای آنکه بازگشتی صورت گیرد باید «مبدأ عینی/ذهنی» وجود داشته باشد یا فرض شود که وجود دارد و من براین مبدأ عنوان A می‌گذارم. پس بازگشت فرایندی است که در آن به نقطه‌ای خاص رجوع می شود. به‌نظرم می‌رسد که در مطالعه مفهوم بازگشت و باتوجه به وجود مبدأ، دو مفهوم عمدۀ دیگر قابل مطالعه است و بلکه مطالعه آن‌ها اساسی است که این دو مفهوم یکی «محدودیت» و دیگری «تکرار» باشد. ایده‌ای که این مطلب را برای بیانش می‌نویسم چنین است که «بازگشت» تشکیل شده است از «محدودیتِ پیشروی در دایرۀ تکرارِ عبور از نقطۀ مبدأ». وَ این امکانِ بازگشت، زمانی منتفی می‌شود که خط پیشرویِ محدود، بتواند به نقطه‌ای روی محیطِ دایرۀ تکرار برسد و مبدأ جدیدی در نقطۀ تقاطع ایجاد کند که برای یک دایرۀ تکرارِ جدید، نقطه رجوع باشد وَ فضایی برای امتدادِ یک خطِ پیشرَویِ محدود اما نو ایجاد کند. این ایده خام را در همین حدی که هست باتوجه به تصاویر توضیح می‌دهم:

در شکل 1 نقطه A مبدأ فرضیِ ماست که دایرۀ تکرار از آن می‌گذرد. نقطه B، هرنقطۀ احتمالی است که در مسیرِ پیشرویِ محدود در دایرۀ تکرار، ممکن است نقطه‌ای باشد که بازگشت از آن آغاز می‌شود. نقطه C هرنقطه‌ای است که در مسیرِ تکراریِ بازگشت به مبدأ، بارها از آن عبور می‌شود. حالت شکل 1 حالتی است که خطِ پیشرَویِ محدود، هنوز به محیط دایرۀ تکرار برخورد نکرده و مدام امکان بازگشت به نقطۀ A از روی آن وجود دارد.

در شکل 2، این برخورد صورت گرفته است و یک مبدأ جدید ایجاد شده و این اتفاق بار دیگر و بار دیگر تکرار شده است. بی‌شمار نقطۀ A، بی‌شمار نقطۀ B و بی‌شمار نقطۀ C وجود دارد که در هرلحظه بی‌شمار نقطۀ A پدید می‌آورند و در دایره تکرار و خطِ پیشرَویِ محدودِ هریک از این نقاط A، بی‌شمار «بازگشت» رخ می‌دهد. هرنقطه A ممکن است دوایرِ تکرارِ متعددی داشته باشد و یا خود به مثابه نقاط B و C برای مبادی دیگر به شمار آید. نقاط B و C نیز هریک ممکن است همزمان نقش A را ایفا نمایند. اگر حاصلِ دایره‌های تکرارِ بی‌شماری که براساس نقاط A شکل گرفته‌اند دراین لحظه مثلاً شکل 3 باشد، و آن را صرفاً درباره حیاتِ عینی/ذهنی بشر درنظر بگیریم، می‌تواند نمایشی از محدوده‌ای در جهان/ذهن باشد که تا این لحظه، بشر در آن مؤثر و از آن متأثر بوده است. مسلماً چنین نمایشی را هیچ‌گاه نمی‌توان پذیرفت، اما این نمایشِ فرضی می‌تواند بازگوکنندۀ ویژگی‌ها و شکلِ عمومی یک فرایند باشد.

این ایده، پر از اشکالات منطقی و ریاضی است که طرح آن صرفاً برای بیان فکری زودگذر اما جذاب بود.
Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "بازگشت+محدودیت+تکرار+..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Thursday, 04 Feb 2010 04:57
درباره کتاب «شیشه‌گری دستی در ایران»

از اینکه هربار با دیدن کتابی که نویسنده‌ای فارسی‌زبان درباره صنایع دستی ایران نوشته است –فارغ از خوب یا بد بودن آن- به‌سرعت شادمان می‌شوم، متأسفم. این تأسف از آن‌روست که با دیدن هرکتاب تازه به‌یاد می‌آورم که چه دیر در فکر نوشتن درباره صنایع و هنرهای بومی خود شده‌ایم. وَ اینک اثری دیگر که در سال 1387 چاپ دوم خود را تجربه کرده است؛ «شیشه‌گری دستی در ایران»**.
منتقد حق ندارد هیچ کتاب سودمندی را تخطئه کند، درعین‌حال که حق کوتاه آمدن در برابر کاستی‌ها را نیز ندارد. منِ منتقد، حق ندارم بی‌آنکه طرح اساسی یک کتاب و معضلات و تنگناهای پژوهشیِ موضوعِ آن را در نظر بگیرم شروع کنم به قلم‌اندازِ هرآنچه به‌ذهنم می‌آید؛ وَ البته کوتاه آمدن بیش از حد نیز نقد را آبکی و بیهوده می‌کند. نقد کتاب جز آنکه کتابی را به‌خواننده معرفی می‌کند، شایسته است تا ابتدا توان یک کتاب را بسنجد، طرحش را مشخص کند و سپس محاسن و معایب آن را برمبنای طرحِ آن کتاب و مقایسه با آثاری که در طرح و حوزه پژوهش با آن‌ مشترکند بیان کند. کشور ما همان‌قدر که در روش تحقیق ضعف دارد در روش نقد رنجور است؛ خاصه در نقد آثار پژوهشی. در مواجهه با چنین آثاری، نباید حسی برخورد کرد و باید از منظر سودمندی برای پژوهش‌های آینده و میزان اطلاعاتی که در اختیار ما قرار می‌دهند سنجیدشان. سالیانی که ویل دورانت دست در کار نگارش و چاپ تاریخ تمدن داشت، متخصصان تاریخ مدام به او ایراد می‌گرفتند که: اول، دورانت موضوعی تخصصی را عوامانه کرده است؛ دوم، چیز جدیدی بر پژوهشِ تاریخ نیفزوده است؛ سوم، از منابع دست اول سود نبرده است؛ وَ چهارم؛ به‌منابع و تحقیقات تازه رجوع نکرده است. ما می‌توانیم این چهار ایراد را به‌صورت چهار سؤال مطرح کنیم و به‌عنوان منتقد حق داریم که آثار پژوهشی را با این چهار پرسش اساسی مواجه گردانیم که: 1- آیا این اثر به‌صورت تخصصی به‌موضوع پرداخته است یا موضوعی تخصصی را عوامانه کرده است؟ 2- آیا این اثر چیز جدیدی بر پژوهش‌ها و اطلاعاتِ پیشینِ ما درباره موضوعش افزوده است یا خیر؟ 3- آیا نویسنده در این پژوهش به‌منابع دست اول رجوع نموده یا نه؟ 4- آیا در این کتاب به آخرین تحقیقات انجام شده درباره موضوعش رجوع شده است یا خیر؟ اما باید مراقب بود که در طرح این پرسش‌ها همۀ آثار را به‌یک چوب نرانیم؛ باز از تجربه دورانت استفاده می‌کنم و بر اساس پاسخی که او در مواجه با این چالش به‌منتقدانش داد، منتقدان را به‌هوشیاری در طرح پرسش و یافتن پاسخ مناسب فرا‌می‌خوانم. دورانت چیزی شبیه به این گفت که من تاریخ تمدن را با نگاهی کلی و ترکیبی نوشته‌ام و اگرچه عموم مردم می‌توانند با کتاب ارتباط برقرار کنند اما این دلیلی بر عوامانه بودن کتاب نیست. در پاسخ به‌پرسش دوم گفت که ممکن است کتاب من چیزی بر اطلاعات تاریخی نیفزوده باشد اما یک روش جدید برای ترکیب چیزهایی که به‌هم وابسته‌اند اما همواره جدا از هم تحقیق شده‌اند به‌کار برده است. درباره اینکه از منابع دست اول سود نبرده عنوان کرد که لزومی نداشته تا با این طرح کلی که درنظرش بوده، شخصاً به همه‌جا سرک بکشد و اسناد و مدارک را از نزدیک بررسی کند؛ بنابراین به‌تحقیقات اساسی که در دسترس و مورد وفاق متخصصانِ هر موضوع بوده مراجعه نموده است. با چالشِ چهارم چنین برآمد که گفت من اعتقاد دارم که آخرین تحقیقاتِ تخصصی در هر موضوع صرفاً منجر به‌اصلاحات جزئی می‌شود و بنیادِ پژوهش‌های پیشین را یکسره دچار تردید نمی‌کند؛ بنابراین در این طرح کلی، عدم استفاده از نتایجِ تحقیقاتِ جزئی‌نگرانۀ تازه، چندان ضربه‌ای به‌اصل مطلب نمی‌زند. اگر دقت کرده باشید پاسخ ویل دورانت که درباره کتاب تاریخ تمدن پاسخی به‌جاست، همه براین مبنا استوار است که آقایان منتقدان! تحقیقات من با نگاهی کلی‌نگر صورت گرفته و خواسته‌های جزئی شما نابجاست. این برای منتقد می‌تواند درسی باشد که این چهار سؤال اساسی برای سنجش پژوهش‌هایی مناسب است که طرح آنها منحصر به‌موضوعی خاص و جزئی است. اکنون که سخن از کتاب «شیشه‌گری دستی در ایران» است، می‌بینم که با استقبال علاقه‌مندان به‌صنایع دستی و دانشجویان مواجه شده است. یکی از دلایل این امر فقر بیش از حد آثار موجود در زبان فارسی درباره شیشه و شیشه‌گری، به‌خصوص نوع ایرانی آن، است. ترجیح می‌دهم این کتابِ مفید و بسیار سودمند را یک جزوۀ تر و تمیز تلقی کنم که به‌خاطر همین فقر به‌کسوت کتاب درآمده و چه سودها که از این جزوه عاید خواننده علاقه‌مند نخواهد شد. خواننده‌ای که احتمالاً در جست‌وجوی شیشه بر پله‌های پر سر و صدای خانه قوام*** قدم گذاشته و آنجا را محل جولان نگهبانان نا‌آزموده و مخل آرامش یافته و از بی‌حالی و کم‌اطلاعی موزه‌داران و راهنمایان دلسرد شده و مجذوب رنگ‌ها و طرح‌ها و بی‌آنکه چیزی دستگیرش شود به‌یک کتابفروشی پناه آورده و از قضا جزوه‌ای یافته است به‌نام «شیشه‌گری دستی در ایران». دلم می خواهد فرض را بر این بگذارم که این جزوه عجالتاً آمده است تا اندکی از جهل ما بکاهد و روزی روزگاری به‌کتابی نسبتاً جامع تبدیل شود؛ اما چه کنم که از نام و وجناتش برمی‌آید که این جزوۀ عمومی به‌قصد نشستن بر جایگاهی تخصصی به‌میدان آمده است. منِ خواننده چه چیزی جز نام این کتاب دارم؟: «شیشه‌گری دستی در ایران»؛ مثل اینکه بگوییم «تاریخ روم» یا «فلسفه هگل» و کذا. کاش نویسنده می‌نوشت «آشنایی با» یا «مقدمه‌ای بر»، مثل همان‌ها که می‌نویسند «آشنایی با تاریخ روم» یا «مقدمه‌ای بر فلسفه هگل»؛ یا ای کاش در مقدمه، آنجا که در بیان دلایل نگارش این جزوۀ مفید می‌نویسد: «[...] و در اختیار نبودن منابع و مآخذ مکتوب و کافی در زمینه شیشه‌گری دستی همه و همه عواملی بودند که زمینه‌ساز تهیه و تدوین این مجموعه شدند»(پیشگفتار کتاب ص 8)، اشاره می‌شد که این نوشته تنها مقدمه‌ای است بر این مبحث. شاید بگویید که دارم مته به خشخاش می‌گذارم اما امان بدهید تا حرفم را ادامه دهم؛ در دوره‌ای که سیل منابع مکتوب در زمینه‌های مختلف به‌سوی ما روان است و خواننده ممکن است فریب کتاب‌های کم‌مایه و پراشتباه را بخورد، پژوهنده و نویسندۀ آگاه که مطلبی مفید نوشته است باید طرحِ بحث و آنچه عاید خواننده خواهد شد را در مقدمه کتابش با شجاعت بیان کند؛ وَ بلکه بیشتر از آن لازم است تا به‌خواننده بگوید که آنچه خواهد خواند کجای دایرۀ تحقیقات درباره آن موضوع قرار می‌گیرد. مسلماً امیدواری نویسنده «شیشه‌گری دستی در ایران» به‌جهت سودمند افتادن کتاب برای دانشجویان و دانش‌پژوهان، امیدی عبث نبوده اما این کتاب یا به‌زعم من «جزوۀ منقح»، کاستی‌هایی دارد که در ادامه اجمالاً به برخی از آن‌ها اشاره خواهم کرد. البته فرض را بر این می‌گذارم که کتاب همان «مقدمه‌ای بر» یا «آشنایی با» شیشه‌گری دستی در ایران است، وگرنه با توجه به نامِ اصلیِ کتاب باید آن را با چهار سؤال بالا مواجه کنم و اینک که منابع فارسی در این زمینه چندان زیاد نیست این کار را شایسته نمی‌دانم. ما می‌خواهیم یک «مقدمه‌ای بر شیشه‌گری دستی در ایرانِ» خوب و نسبتاً کامل داشته باشیم تا بر سودمندی‌اش افزوده شود و نام خیرش ماندگارتر گردد و از جزوه‌ای منقح به‌کتابی مستطاب بدل گردد؛ چراکه شاید چاپ‌های بعدی هم به‌عرصه برسند.
از فصل اول این جزوۀ منقح که کلیاتی درباره شیشه است بگذریم و به فصل دوم، «پیشینه شیشه‌گری در ایران»، برسیم. در این فصل مطالب و کلیات خوبی عنوان شده که بدون خیال‌پردازی و اشاره به حکایت‌های مجعول، تاریخچه‌ای از ظهور و ساخت شیشه در ایران به‌دست می‌دهد. من قبول دارم که منابع و اطلاعات در این‌زمینه بسیار اندک است اما برخی اطلاعات تاریخی مغفول مانده و از برخی تکنیک‌های ساخت اشیای شیشه‌ای جز نام چیزی به‌میان نیامده است؛ اینکه مثلاً «دمیده آزاد» یا «دمیده در قالب» را در این بحث تاریخی چرا نویسنده بیشتر توضیح نداده است یا درباره جنس قالب‌ها چرا اطلاعی به‌ما نمی‌دهد؛ یا حتی اطلاعاتی که شاید چند خط بیشتر جا اشغال نمی‌کرد اما می‌توانست خواننده را در استفاده بیشتر از موزه‌ها یاری دهد. حتی می‌شد اشاره‌ای داشت به ایراداتی که در متون معتبر هم راه یافته و هنوز برطرف نشده است؛ مثلاً اصطلاح «قالب شنی» که در اصل باید «قالب گِلی» باشد؛ یا اصطلاحی مثل «گِل گرفتگی» که ویژه سفال است اما در بحث بیماری‌های شیشه به اشتباه آن‌را به‌جای پدیده «صدف گرفتگی» به‌کار می‌برند.

هنوز در فصل دوم شیشه‌گری دستی ایران هستم و باید به نکته مهمی اشاره کنم. البته از سیاست‌های ناشر بی‌خبرم و نمی‌دانم روی سخنم با نویسنده باید باشد یا ناشر را هم به‌شنیدن بطلبم؛ در این فصل غیر از چند پلان، تصاویری از اشیای شیشه‌ای داریم که بی‌تردید به‌فراخور بحث و از سوی نویسنده برای کتاب تهیه شده است؛ تصاویری که از فرط بی‌کیفیتی جلوۀ سنگی دارند. ای کاش این ضرورت تشخیص داده می‌شد که این کتاب تصاویر رنگی می‌خواهد. دوره و زمانه‌ای است که جز در مواردی اندک، بهانه‌ای برای تصاویر بی‌کیفیت و سیاه و سفید پذیرفته نیست؛ آن هم در مباحثی که به‌ هنر مربوط است و آن هم هنری که زیبائی‌شناسی‌اش وابسته به بینایی است. اگر ناشر می‌توانسته رنگ را به این صفحات بیاورد و نیاورده، باید گفت که لااقل فصل دوم کتاب به‌خاطر این کم‌کاری تباه شده است. حال اگر قحطِ تصویر بود می‌گفتیم که بر دست‌اندرکاران نگارش و چاپ، حرجی نیست؛ اما کیست که نداند مثال‌های رنگی برای این کتاب به‌وفور یافت می‌شود. این آفت، فصل چهارم کتاب را نیز سوزانده است؛ فصلی که می‌پردازد به‌انواع محصولات شیشه‌ای دست‌ساز و کارهای تکمیلی روی شیشه. علاوه براین‌ها، ناشری که خصوصی نیست و از هزینه ملی سود می‌برد باید به منِ خواننده محصول باکیفیت ارائه کند؛ در کتابی با این موضوع، صرفاً استفاده از کاغذ خوب و جلد زیبا نشانه کیفیت نخواهد بود.


در فصل سوم که ابزار و وسایل شیشه‌گری را می‌شناساند، اطلاعات کارگاهی خوبی وجود دارد و فصل پنجم که بسیار کوتاه به موقعیت کنونی شیشه‌گری در ایران اختصاص دارد، با ارائه راهکارهایی درباب آنچه برای حفظ حیات شیشه‌گریِ دستی در ایران لازم است به‌پایان می‌رسد؛ وَ جزوه‌ای عالی در باب شیشه‌گری دستی در ایران که می‌توانست با کمی دستکاری و اضافات و مثال‌های رنگی فراوان، به کتابی خوب بدل شود، این‌چنین پایان می‌پذیرد.







پی‌نوشت:
* این مطلب را ماه‌ها پیش برای درج در سایت واحد خبر حوزه هنری نوشتم و گرچه به‌سفارش خودشان بود اما از آن استفاده نشد.
** یاوری، حسین، شیشه‌گری دستی در ایران، تهران، سوره مهر، چاپ دوم؛ 1387.
*** منظور ساختمان موزه آبگینه تهران است که پیش‌تر خانۀ قوام‌السلطنه بوده است.
Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "شیشه‌گری دستی در ایرا..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Saturday, 16 Jan 2010 20:52
شباهت‌یابی میان اعمال قهرمانان شاهنامه و اساطیر یونان

فرهنگ‌های هند و اروپایی که از هزاران سال پیش در فاصله میان هند و روم گسترده بوده‌اند، باوجود همه فواصل و سنت‌های متنوع بومی، مبنایی اساطیری دارند و وجود شباهت در ریشه‌ها و ساختار اساطیرشان انکارناپذیر است. کمتر از دویست سال است که مطالعات تطبیقی درباب زبان و فرهنگ هند و اروپایی آغاز شده و در همین زمان نه چندان دراز، محققان را معلوم گشته که اشتراکات، شباهت‌ها و ریشه‌های مشترک در این فرهنگ‌ها بیش از آن است که بشود نادیده انگاشتشان. اگر هم‌ریشگی‌هایی میان اساطیر طیف هندی و طیف اروپایی یافته‌اند، لاجرم در اساطیر ایرانی نیز که در میانه این گستره قرار می‌گیرند مشترکات فراوانی با هر دو طیف خواهیم یافت.
در چند دهه اخیر در میان خود اسطوره‌شناسان، بسته به نگاه روانشناسانه یا ادیبانه، دو گرایش عمده وجود داشته است که اولی اسطوره‌ها را دارای ساختاری کلی و مشابه می‌داند و دومی بر تنوع و تغییر مداوم اسطوره‌ها پامی‌فشارد. مطالعه تطبیقی اسطوره‌ها مشخص ساخته که اولاً هم‌ریشه بودن اسطوره‌ها در نقاط دور از هم امکان‌پذیر است و درثانی، می‌توان ساختار کلی و مشابهی برای شکل‌گیری بسیاری از اسطوره‌ها قائل بود اما تغییر و تبدیل اساطیر را نیز نمی‌توان نادیده گرفت؛ همین است که ریشه‌یابی و تطبیق اساطیر با یکدیگر، گاه به هیچ نقطه قطعی نمی‌رسد؛ وَ چه‌بسا در یک فرهنگ بومی، یک اسطوره خود تبدیل به اسطوره دیگری شود که از اساس با شکل قبلی‌اش متفاوت است.
بحث دیگر درباره اسطوره و ادبیات است. باید تأکید کرد که اسطوره و ادبیات دو چیز جدا از همند که با هم بده بستان دارند اما هیچیک معادل دیگری نیست. شاید این تأکیدی که گذشت توضیح واضحات به نظر آید اما تجربه و آثار محققان نشان داده که همواره این میل در اسطوره‌شناسان با گرایش ادبی وجود داشته که ادبیات و اسطوره را به یکدیگر تقلیل دهند. درست مثل همان میلی که میان اسطوره‌شناسانی که گرایش تاریخی دارند همواره وجود دارد که اسطوره و تاریخ را به یکدیگر فروکاهند. گرچه پایه‌گذاران میتولوژی تطبیقی، طیفی از از زبان‌شناسان؛ به‌خصوص در گرایش لغت‌شناسی، نژادشناسان، دین‌شناسان و فلاسفه، جامعه‌شناسان و آواشناسان بودند؛ آزمایشگاه این مطالعات، بیش از هرجا در کتب ادبی و آثار هنری بوده است. اسطوره از آئین سربرآورده و آن را در خود پنهان ساخته و در ادبیات مدام بازتعریف شده است. بسیاری از خدایان اساطیری در آثار ادبی به انسان بدل شده‌اند و بسیاری از شخصیت‌های انسانیِ ادبیات، کارشان به جایی رسیده که به اساطیر پیوسته‌اند. اما به‌طور کلی اسطوره و ادبیات هیچگاه ما به‌ ازای هم نیستند. رابطه اسطوره و ادبیات حالات مختلفی دارد که یکی از مهمترین آن‌ها امکان ردگیری اساطیر در آثار ادبی است؛ یعنی اینکه ادبیات ما را به اسطوره نزدیک می‌کند و در شناسایی آن یاری می‌نماید. در حالت دیگر، ادبیات از اسطوره اقتباس می‌کند و حتی ژانرهای تازه‌ای برای خود می‌آفریند. حالت دیگر این است که در ادبیات امکان شکل‌گیری اسطوره‌های جدید وجود دارد.
در ادامه این یادداشت، با آگاهی از کوتاهی و قصورِ مقدمه، قصد دارم چند وضعیت اسطوره‌ای در شاهنامه را؛ که اثری است مربوط به فرهنگ هند و ایرانی، با پاره‌ای از اساطیر یونانی تطبیق دهم. اینکه چرا می‌گویم «چند وضعیت اسطوره‌ای در شاهنامه»، به این سبب است که شاهنامه، ادبیات است و در دوره تاریخی شکل گرفته و اساطیر آن در بسیاری موارد با نسخه اصلی اسطوره‌های اوستایی متفاوت هستند. وضعیت‌های اسطوره‌ای شاهنامه را نمی‌توان از لحاظ معنوی با اسطوره‌های یونانی سنجید؛ چراکه اساطیر یونانی تجسم بشر در مسائل طبیعی و فراطبیعی است؛ از عشق و شراب و علم و مستی و عقل گرفته تا طوفان و خشکسالی و مرگ و جهان پس مرگ. درحالی که وضعیت‌های اسطوره‌ای در شاهنامه بیشتر مربوط است به مبارزات ملی و مسائل مربوط به حفظ میهن و سرزمین. شاهنامه بیش از آنکه اسطوره‌ای باشد، پهلوانی است. همین است که اسطوره‌های آفرینش و حرکات آغازین بشر در شاهنامه تفاوت کلی با اصل اوستایی آن دارد و اصولاً بسیار مختصر و مفید بیان شده است؛ وَ همین مختصر هم از فصل ضحاک فراتر نمی‌رود و باقیِ شاهنامه اثری کاملاً پهلوانی است که صرفاً وضعیت‌های اسطوره‌ای در آن وجود دارد، نه خود اسطوره به‌صورت اصیل. مثلاً روایت آفرینش در شاهنامه اگر با اصل اوستایی مقایسه شود داستان کیومرث را چندان شبیه اصل نخواهیم یافت. یا «مهر» که در مهریشت کاملاً اساطیری و مذهبی است و در زامیادیشت به‌عنوان ایزد زمین حاضر است و شاید قدرتی در حد آپولون (Apollo) دارد، حرف چندانی از او در شاهنامه نیست. «یم» که در اوستا وجودی مقدس است در شاهنامه حضوری انسانی دارد؛ در شاهنامه یم خدا نیست، شاه است. یا آن اژدهای سه پوزه سه سر وَ کشنده‌اش که جزو اساطیر هند و ایرانی است، در شاهنامه به انسان‌هایی در وضعیت اسطوره‌ای بدل شده‌اند؛ اژدها ضحاک شده و کشنده‌اش فریدون. از این‌دست مثال‌ها زیاد می‌توان آورد. پس اینکه می‌خواهم به شباهت‌هایی میان چند وضعیت اسطوره‌ای در شاهنامه و بخش‌هایی از اساطیر یونان اشاره کنم از جهت اثبات رابطه و نفوذ منابع اساطیری ایرانی و یونانی در یکدیگر نیست. بلکه مقصود، مقایسه و شباهت‌یابی میان قهرمانان شاهنامه به عنوان اثری ادبی، با برخی قهرمانان حاضر در اساطیر یونان خواهد بود. شاید اشاره به این نکته جالب باشد که قهرمانان حاضر در حماسه‌های یونانی و هندی نیز گاهی مطابقت تام و تمام با سرچشمه‌های آئینی و اسطوره‌ای ندارند.
هفت خوان رستم، داستانی است قهرمانی که به‌ طرزی ویژه به هنرنمایی رستم می‌پردازد. او برای نجات کاووس شاه و همراهانش که در دژی اسیر شده‌اند و نابینا، هفت مرحله دشوار را پشت سر می‌گذارد که سرانجامش کشتن دیو سپید و چکاندن خون او در چشم کاووس و بینا شدن و نجات یافتن کیکاووس و همراهان اوست. هفت خوان رستم عبارت است از: خوان اول؛ نبرد رخش با شیر، خوان دوم؛ گذر از بیابان بی‌آب و علف، خوان سوم؛ نبرد با اژدها، خوان چهارم؛ زن جادو، خوان پنجم؛ جنگ با اولادِ دشتبان، خوان ششم؛ نبرد با ارژنگ دیو، خوان هفتم؛ کشتن دیو سفید. در اساطیر یونانی نیز با دوازده خوان هرکول (Hercules) مواجه می‌شویم. هرکول از طرف بدخواهانش مورد آزمایش قرار می گیرد تا مگر از بین برود یا آسیبی ببیند اما او همه سختی‌ها را پشت سر می‌گذارد و دوازده خوان او به شرح زیر است: اول؛ کشتن شیر نمیا (Kill the lion of Nemea)، دوم؛ کشتن مار نه سر هیدرا (Kill the nine-headed Hydra)، سوم؛ گرفتن گوزن (Capture the Ceryneian Hind) ، چهارم؛ کشتن گراز وحشی اریمانتوس (Kill the wild boar of Erymanthus)، پنجم؛ روفتن اصطبل شاه آوگیاس (Clean the Augean Stables of King Augeas)، ششم؛ کشتن پرندگان گوشت‌خوار در استیمفالیس (Kill the carnivorous birds of Stymphalis)، هفتم؛ کشتن گاو وحشیِ کِرِت (Capture the wild bull of Crete)، هشتم؛ اسیر کردن جادوگر آدم‌خوار دیومدس (Capture the man-eating mares of Diomedes)، نهم؛ به‌دست آوردن کمربند هیپولیتا ملکه آمازون‌ها (Obtain the girdle of Hippolyta, the queen of the Amazons)، دهم؛ دزدیدن گله گرئون (Capture the oxen of Geryon)، یازدهم؛ برداشتن سیب‌های زرین از باغ هسپریدس (Take the golden apples from the garden of the Hesperides) که اژدهای صدسر لادون (Ladon) نگهبانشان بود، دوازدهم؛ آوردن سِربروس سگ سه سرِ سرزمین هادس به سطح زمین (Bring Cerberus, the three-headed dog of Hades, to the surface world). این نکته را نباید از یاد برد که نام رستم نه در اوستا آمده و نه در متون پهلوانی اثری از نام او هست؛ فقط گاهی در این متون «رستخم» دیده شده است؛ اما هرکول از نسل خدایان و جزو اساسی اساطیر یونان است. گذشته از شباهت هفت خوان رستم و دوازده خوان هرکول، اعمال رستم در هفت خوان، با کارهای قهرمانانه اُدیسیوس (Odysseus)، تسئوس (Theseus) و پرسئوس (Perseus) شباهت‌هایی دارد. نکته ظریفی که وجود دارد این است که این اعمال قهرمانانه چه قهرمان آن رستم باشد چه هرکول و چه ادیسیوس، صرفاً متکی به زور بازو نیست و هوش نقش اساسی در موفقیت آن‌ها دارد. تیزهوشی رستم در نبرد با اکوان دیو در خاطر همه کسانی که شاهنامه خوانده‌اند هست؛ یا قدرت فکری ادیسیوس (اولیس) در راه بازگشت از جنگ تروآ. هرکول هم در یکی از دوازده خوان خود قدرت فکری‌اش را بروز می‌دهد؛ آنجا که اطلس (Atlas) را با پیشنهاد نگه داشتن زمین فریب می‌دهد تا سیب‌های زرین باغ هسپریدس را برایش بیاورد. وقتی اطلس با سیب‌ها برمی‌گردد هرکول به بهانه اینکه می‌خواهد لختی بیاساید و درد شانه‌هایش را فرونشاند، از او می‌خواهد زمانی اندک زمین را بر پشت خود بگیرد. به محض اینکه اطلس زمین را برپشت می‌گیرد هرکول با سیب‌ها می‌رود و اطلس را برای ابد درگیر نگه داشتن زمین بر پشت خویش می‌سازد.
ماجرای سیاوش و سودابه را اگر از منظر تراژدی بنگریم با داستان هیپولیتوس (Hippolytus) و فائدرا (Phaedra) همخوان است. سیاوش پسر پاکدامن کاووس شاه بود که سودابه زن پدرش عاشق او شد و چون سیاوش عشق او را رد کرد، سودابه به او تهمت زد. سیاوش برای اثبات پاکدامنی خویش از آتش گذشت و بعد به سرزمین بیگانه رفت و در آنجا غریبانه کشته شد. آفرودیت (Aphrodite) عشق هیپولیتوس را به دل نامادری‌اش فائدرا انداخت اما هیپولیتوس عشق‌بازی با نامادری را ناپسند دانست. فائدرا از پاسخ نیافتن عشقش چنان غمگین شد که خود را حلق‌آویز کرد و یادداشتی از او یافتند که در آن هیپولیتوس را عامل مرگ خود دانسته بود. تسئوس پدر هیپولیتوس، بی‌آزاری و پاکدامنی پسر را باور نکرد و در پیشگاه پوزیدون (Poseidon) خدای دریا، هیپولیتوس را نفرین نمود و قصد کرد تا او را تبعید کند. هنگامی که هیپولیتوس عازم سفر شد، موجودی از دریا بیرون آمد و اسب‌های ارابه او را رم داد؛ هیپولیتوس زمین خورد و زخمی مرگ‌بار برداشت. تسئوس زمانی متوجه بی‌گناهی پسر خود شد که او را در بستر مرگ یافت.
ماجرای تولد زال که فرزند سپیدموی سامِ نریمان بود، یادآور داستان زئوس (Zeus) و کرنوس (Cronus) است. سام از سپیدی زال ننگ داشت و طفل را بدیمن و بدشگون دانست. پس او را در کوهستان البرز رها کرد. سیمرغ کودک را به بلندترین قله برد و پرورشش را به عهده گرفت. زئوس را نیز در کودکی برای اینکه به دست پدرش کرنوس بلعیده نشود در غاری قرار دادند و بزی به نام آمالته (Amalthea) او را پرورش داد تا مردی برومند شد.
کشته شدن رستم به دست برادرش شغاد یکی از صحنه‌های برادرکشی در شاهنامه است. شغاد چاهی بر سر راه رستم می‌کند و آن را از نیزه پرمی‌سازد. رستم و رخش در چاه می‌افتند؛ اما رستم قبل از مرگ با تیری که از کمانش پرتاب می‌کند سبب هلاک شغاد می‌شود و در حقیقت هردو برادر به دست هم کشته می‌شوند. اتئوکلس (Eteocles) و پولونیکس (Polynices) که هردو فرزندان ادیپ (Oedipus) بودند و برادر یکدیگر، به نفرین پدر گرفتار می‌آیند و در جنگ با یکدیگر و به دست هم کشته می‌شوند. قابل توجه است که رستم نیز گرفتار نفرینی بود که به سبب کشتن اسفندیار نصیبش شد. ماجرای کشته شدن سهراب به دست پدرش رستم، که شاید معروف‌ترین قصه شاهنامه نزد ایرانیان باشد نیز یادآور پدرکشی‌ها و پسرکشی‌های اساطیر یونان است. ادیپ پدرش لائیوس (Laius) را نادانسته می‌کشد و کرنوس هم به دست پسرش زئوس از بین می‌رود. خود کرنوس هم به نوبه خود پدرش اورانوس (Uranus) را به قتل رسانده است. البته از نظر کیفیتِ بی‌خبری و تقدیر، ماجرای رستم و سهراب به داستان اودیپ و لائیوس بیشتر شبیه است.
از دیگر ماجراهای شاهنامه که می‌شود مشابهی در اساطیر یونان برایشان جست کشته شدن مهرنوش و نوش‌آذر است که پسران اسفندیار و برادران بهمن بودند. این ماجرا داستان هکتور (Hector) و برادرانش را به‌یاد می‌آورد که در جنگ تروآ (Trojan War) کشته شدند. داستان به‌دنیا آمدن رستم که به سبب درشتی و پرواری نوزاد با رنج و سختی بسیار همراه بود، شبیه داستان تولد هرکول و دیونیسوس (Dionysus) است و به قول فردوسی: «به یک روزه گفتی که یکساله بود». داستان همای که دختر بهمن و نوه اسفندیار است، شباهت بسیار به داستان هلن (Helen) دختر پریام (Priam) دارد. اشاره به وضعیت اسب قهرمانان شاهنامه هم در این مقایسه خالی از لطف نیست؛ اسب‌ها در داستان‌ها نقش اساسی دارند؛ رخش رستم و سمند سهراب و «شبرنگ بهزاد» اسب سیاوش. قدرت اساطیری این اسب‌ها یادآور پگاسوس (Pegasus) است که اسب بالدار و مرکب وفادار بلروفون (Bellerophon) بود.
در انتهای این یادداشت مسأله انتقام را نیز باید به آنچه گذشت افزود. شاید انتقام خون شاهان و شاهزادگان بزرگترین سبب جنگاوری‌ها و هنرنمایی‌ قهرمانان باشد. رستم به گناه قتل اسفندیار که شاهزاده است نه تنها خود به دست برادرش کشته می‌شود بلکه فرزندانش از میان می‌روند و نسلش ادامه نمی‌یابد. فریدون انتقام جدش جمشید را از ضحاک می‌گیرد. منوچهر خونخواه ایرج می‌شود و بهمن خونخواه اسفندیار. کیخسرو انتقام سیاوش را می‌گیرد و این‌همه یادآور قدرت نمسیس (Nemesis) الهه انتقام و عدالت در اساطیر یونانی است؛ که مجازات کننده عاشقان بدعهد و متکبران و قانون‌گریزان بود.*

*ذوقی، مجتبی، از هفت خوان رستم تا دوازده خوان هرکول، هفته نامه رودکی، سال چهارم؛ پانزدهم دی 88؛ شماره 53 و 54؛ ص 10-12.

Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "رستم، هرکول، شاهنامه،..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Sunday, 30 Aug 2009 03:04
بررسی چهل و یک ثانیه از صحبت‌های حسن عباسی


«... اولاً به هی‌یومَن رایتز(human rights) معتقدن، اون کلمه‌ای که اینجا گفته میشه به‌غلط "حقوق بشر"؛ هی‌یومن-رایتز؛ رایتز(rights) از "راستِ" فارسی رفته تو زبان انگلیسی؛ راستِ فارسی معنی "حق" وَ "حقوق" نمیده؛ همونطوری که اِل اِی دبلیو، law، معادل "حقوق" نیست. این‌چیزایی که اینجا ترجمه کردن به‌اسم سوسیولوژی(sociology) یعنی "جامعه‌شناسی"، سایکولوژی(psychology) یعنی "روانشناسی"، لَاو(law) یعنی "حقوق"، اینا غلطه؛ باید ببینیم اون آدمایی که روز اول اینارو ترجمه کردن منظورشون چی بوده. اما human rights یعنی "آنچه در مورد بشر راست است". حالا، ابعاد مشخصش میگن human rights در حوزه عقیده؛ آزادی عقیده، آزادی بیان، آزادی زندگی، حریم خصوصی، وَ نکاتی از این‌دست ...». آنچه لحظاتی پیش در گیومه خواندید، بی‌کم و کاست از دهان آقای دکتر حسن عباسی کارشناس ارشد مسائل استراتژیک و رئیس «مرکز بررسی‌های دکترينال امنيت بدون مرز»(1)، در اوایل خرداد 1388 بیرون آمده(2) و گویای فیلولوژیِ(فقه‌اللغة) مشعشعِ ایشان است. کاری ندارم که ایشان باکدام دارودسته است یا اهداف سخنرانی‌ها و مطالعاتشان وَ آن مرکز بررسی‌های دکترینالِ بدون مرزشان چیست. ایشان بارها در سخنرانی‌های خود گفته‌اند به‌جایی وصل نبوده و تنها حاصل مطالعات علمی‌شان را در زمینه‌ای که تخصص دارند ارائه داده و هدفشان نقد و خدمت به کشور است. اینجا من فقط با این ادعای «علمی بودن» کار دارم و از میان ساعت‌ها سخنرانی، لحظاتی را بیرون کشیده‌ام و قول می‌دهم همۀ آن‌ساعت‌ها پر از چنین لحظاتی است و می‌خواهم این لحظات را با دمِ دست‌ترین کتاب‌ها و عمومی‌ترین منابع، بازخوانی کنم.

آقای دکتر عباسی می‌گوید: «
اولاً به هی‌یومَن رایتز(human rights) معتقدن، اون کلمه‌ای که اینجا گفته میشه به‌غلط "حقوق بشر"».
داریوش آشوری در دانشنامه سیاسی می‌نویسد: «حقوق بشر، مجموعه حقوقی است که، براساس نظریه "حقوق طبیعی" به موجب "قانون طبیعی" به‌یکسان به‌افراد بشر داده شده و جزء ذاتی و جدایی‌ناپذیرِ موجودیتِ انسانی آن‌ها به‌شمار می‌آید و نهادهای حقوقی و قضایی(داخلی و بین‌المللی) می‌باید از آن دفاع کنند»(3)؛ وَ در پاورقی مشخص کرده است که حقوق بشر همان Human Rights است و هیچ توضیحی مبنی بر نارسا بودن معادل فارسی آن نداده و متذکر هیچ پیشنهادی جدیدی نشده است. وَ چند صفحه بعد هم Natural Rights را "حقوق طبیعی" گفته است(4). آشوری در کتاب فرهنگ علوم انسانی‌اش نیز توضیحی بیش از این نداشته و در مقابل ترکیب human rights حتی به یک کلمه غیر از «حق» اشاره نکرده تا ما خیال برمان دارد که «حق» یکی از معانی اصلی right نیست و معادلی است نارسا و از سرِ ناچاری(5). از اینجا که نشسته‌ام و دارم می‌نویسم، همین که دستم را دراز کنم، به‌یک فرهنگ فارسی به انگلیسی می‌رسد که اصلاً معروف نیست؛ مؤلفش «کاوسی برومند» نامی است و سال 1368 پانزدهمین چاپ آن بوده و در این فرهنگ هم «حق» یکی از معانی اصلیِ right است(6). در یک حییمِ کهنۀ فارسی به انگلیسی که دیباچه‌اش مربوط به اسفند 1336 است، اولین معنای «حق» را با قید اینکه واژه‌ای «حقوقی» است right قرار داده و در مقابل «حقوق» که جمعِ حق است درجایِ اولین معادل انگلیسی rights نوشته است(7). باز از همانجا که دستم به آن فرهنگِ کاوسی برومند و حییم رسید می‌توانم فرهنگِ یک جلدی آریان‌پور را بردارم و ببینم که «حق» به‌عنوان واژه‌ای حقوقی از معانی اصلی و محکمِ right است و ترکیباتی دارد که درآن‌ها «right»، هیچ معنایی نمی‌دهد جز آنچه یک فارسی‌زبانِ مادرزادِ بالغ، از «حق» در ذهن دارد(8).

دکتر حسن عباسی متخصص امور استراتژیک و نظریه‌پردازِ امنیتِ داخلی، در ادامه می‌گوید: «
هی‌یومن-رایتز؛ رایتز(rights) از "راستِ" فارسی رفته تو زبان انگلیسی».
اینجا جناب دکتر وارد عرصات زبان‌شناسیِ تاریخی شده‌اند. من یک آدم بیست‌وهشت‌ساله با هوش و توان متوسط و کم‌کاری‌های فراوان در این عمر نه چندان طولانی و علاقه زیاد به بخشی از علوم انسانی و علاقه اندک یا از سر اجبار به‌بخش‌های دیگرِ علوم انسانی، چهار-پنج‌سال است به این نتیجه رسیده‌ام که زبان‌شناسی از آن علومی است که یک جستجوگرِ علوم انسانی، کم یا زیاد، از آن ناگزیر است؛ اما اگر کار اصلی‌اش زبان‌شناسی نباشد، اولاً نسبت به‌برداشت‌های خود از روابط زبانی باید به‌شدت بدبین باشد و قدمش را جلوتر از زبان‌شناسان نگذارد و به‌قول زبان‌شناس‌ها به «ریشه‌شناسی عامیانه» اعتماد نکند. وَ اولین دره هلاکت در ریشه‌شناسیِ عامیانه چه‌بسا همین شباهتِ آهنگ کلمات باشد. «راست» یکی از معانی اصلی «right» است اما صرف اینکه «رایت»(right) و «راست» آهنگی شبیه هم دارند یا حتی اینکه هردو از خانواده زبان‌های هند و اروپایی هستند، دلیل بر اشتراک این کلمات میان دو زبان نیست و اصلاً این «راست» که از فارسی به انگلیسی رفته، رفتنش کی و درکدام دوره و کدام برخورد تاریخی و فرهنگی بوده است؟ وَ همه این‌ها اگر پاسخی داشته باشد زمانی قابل اعتناست که ایشان آن‌را در منبعی که اولاً به‌طور حرفه‌ای مربوط به حوزه زبان‌شناسی بوده و درثانی مورد تأئید همه یا لااقل بخشی از فقهای زبان‌شناسی باشد، نشانمان دهند.

آقای دکتر، رئیس مرکز بررسی‌های دکترينال امنيت بدون مرز، فرموده‌اند: «
راستِ فارسی معنی "حق" وَ "حقوق" نمیده؛ همونطوری که اِل اِی دبلیو، law، معادل "حقوق" نیست».
نه به دهخدا مراجعه می‌کنم نه به متن‌های قدیم و جدید فارسی، نه به فرهنگ‌های متقدم و متأخر و نه به کتب ریشه‌شناسی؛ همین دوره شش‌جلدی معین کفایتمان می‌کند؛ که هم دوست از آن بهره می‌برد و هم دشمن دعاگوی آن است. جلد اول ذیل کلمه «
حق»: «[ع] 1-(ص.) راست، درست؛ مقـ. باطل: مطلب حق. 2-(اِ.) راستی، درستی، حقیقت؛ "از حق عدول کرد." 3-...». و همانجا مثلاً مقابل «حقانی»، «راست و درست» نوشته و مقابل کلمه «حقانیت»، «درستی و راستی» آورده و جلوِ «حقاً» نوشته است «به‌راستی و درستی» و جلوِ «حقوق» نوشته است «راستی‌ها، درستی‌ها»(9) و الخ. در جلد دومِ همان معین ذیل مدخل «راست» و ترکیباتش جابه‌جا با معانی و ترکیبات حقوقی و مذهبی و اخلاقیِ «حق» در کنار سایر معانیِ واژه «راست» مواجهیم(10).

آقای حسن عباسی گفته است: «
اِل اِی دبلیو، law، معادل "حقوق" نیست».
خب البته که law معادل حقوق به‌عنوان جمعِ حق(right) نیست؛ بلکه در معنای «علمِ حقوق» است. این اشاره، خود نشانه سهل‌انگاری و کم‌دانشی سخنران دراین‌زمینه است؛ چراکه وقتی می‌گوید «حق و حقوق» و شروع می‌کند به‌بررسی معادل‌هایشان، باید مشخص کند منظورش کدام حقوق است. هیچ حقوقدانی در زبان فارسی ادعا نکرده که law به‌معنای rights است.
law معادلِ «علمِ حقوق» است؛ به‌همان مفهوم که در انگلیسی می‌گویند «he studied law for five years» در فارسی می‌گویند «او پنج‌سال حقوق خوانده است»(11).

دکتر می‌گوید: «
این‌چیزایی که اینجا ترجمه کردن به‌اسم سوسیولوژی(sociology) یعنی "جامعه‌شناسی"، سایکولوژی(psychology) یعنی "روانشناسی"، لَاو(law) یعنی "حقوق"، اینا غلطه؛ باید ببینیم اون آدمایی که روز اول اینارو ترجمه کردن منظورشون چی بوده».
عناوینی چون علم‌النفس و معرفت‌الروح و علم‌الاجتماع باآنکه زمینه و تاریخی مشترک با علومِ سکولارِ جدید نداشت، تامدتی پس از ورود آنچه psychology یا sociology به‌مفهوم امروزی آن است، همچنان رایج بود. از دوره‌ای که ترکیباتِ روانشناسی و جامعه‌شناسی رواج پیدا کرده‌است، حتی اگر این‌ها به‌هنگام برساختنشان معادل‌های دقیقی هم نبوده‌باشند، لااقل اعضای دپارتمان‌های این‌ دو رشته در ایران، وقتی ترکیبات نه‌چندان دقیقِ روانشناسی و جامعه‌شناسی را بر زبان می‌راندند، آن مفهوم sociology و psychology به‌عنوانِ علمی با خاصیت سکولار در ذهنشان بوده است و اتفاقاً بعضی اساتید متدینِ قبل از انقلاب و اکثر اساتید یا شبه اساتید مقبولِ حکومت یا نان به‌نرخِ روز خورِ پس از انقلاب بودند که با غبارروبیِ آن علم‌النفسی که پایه‌های افلاطونی و ارسطویی داشت و بعد سر از متون فلاسفه‌ای چون فارابی و ابن سینا و متکلمان و متصوفه درآورده بود، یا آن علم‌الاجتماعی که از ابن خلدون جلوتر نرفته بود، وَ فریاد زدن که ما باید روانشناسی و جامعه‌شناسیِ اسلامی و بومی داشته باشیم، سعی کردند مفاهیمِ خردسال روانشناسی و جامعه‌شناسیِ نوین ایران را که با آن معادل‌های نیم‌بندش داشت مسیر خود را پیدا می‌کرد، به‌بیراهه ببرند. وَ
شاید آن‌ها نیز چون امثال دکتر عباسی و دکتر احمدی‌نژاد فکر می‌کردند اول‌بار است که مادر دهر فرزندی درجهان آورده که درد اصلی را می‌فهمد و باید به‌درمانش کمر همت بندد و پیش از او همه به‌راهی غلط رفته‌اند و تجربه‌هاشان پوچ بوده‌است؛ وَ آن فرزند، کسی جز خودشان نیست.

وَ دکتر ادامه می‌دهد: «human rights
یعنی "آنچه در مورد بشر راست است". حالا، ابعاد مشخصش میگن human rights در حوزه عقیده؛ آزادی عقیده، آزادی بیان، آزادی زندگی، حریم خصوصی، وَ نکاتی از این‌دست ...».
درمجموعِ آنچه گذشت بر این فراز از گفتار ایشان نیز حاشیه زدم. اینک باتوجه به آنچه درباره right از دکتر عباسی آموختیم و دانستیم که استفاده از معادل «حق» همواره ایراد دارد و باید آن را صرفاً به‌راهِ «راست» هدایت کرد و به‌طور اخص human rights یعنی «آنچه درمورد بشر راست است»، سعی کنید برای تمرینِ بیشتر، لغات و ترکیبات ذیل را معنا کنید: the people's civil rights و property rights و copyright و right of access و right of appeal و ?by what right و right of asylum و right of legation و right of option و right of passage و right of way و right of revolution و right to privacy و rightfulness؛ وَ از این دست کلمات و ترکیبات بسیار می‌توان یافت.

خلاصه، این دکتر از آن دکترهاست که می‌نشیند و رگبار کلماتش را به‌سوی حاضران می‌گشاید و بسیاری از جوانان وامانده که از سرِ نادانی زمینۀ تعصب دارند و با اندیشه بیگانه‌اند، مرعوب و مجذوبش می‌شوند و اگر کسی چیزی علیه‌اش بگوید یا شعاری بدهد، از مظلوم‌نمایی و فرافکنی تا هوچی‌بازی درکار می‌آورد و جانِ کلام: این دکتر هم دکتری از دکترهای دوران احمدی‌نژاد است و این مشتی که اینجا آوردم، نمونۀ خروارش بود. لابد همین واژه‌شناسی‌ها و دکترین‌هاست که پیشگوییِ انقلاباتِ مخملی می‌کند و مثلاً در ماجرای پرونده جاسوسی که سال 1381 برای عباس عبدی و همکارانش باز کردند، pilot را «خلبان» معنی کردند و این نتیجه حاصل شد که مؤسسات متهم در پرونده، اطلاعات خلبان‌های ایران را به بيگانگان رسانده‌اند، وَ سوادشان قد نداده بود به اینکه pilot در علوم اجتماعی و در ترکیب با کلماتی مثل project، به معنای «مقدماتی» و «آزمایشی» به‌کار می‌رود(12). وای به‌حال ما در این زمانۀ منحط.








پی‌نوشت
*یک- سایت این مرکز را به‌نام «اندیشکدۀ یقین» اینجا بیابید.
*دو- این چندجمله از سخنرانی حسن عباسی است که روز سوم خرداد 1388 در دانشگاه تهران ایراد شده است. از آن جلسه صد و هشتاد دقیقه‌ای فقط چندثانیه، یعنی از دقیقه 13:15 ثانیه تا 13:56 را اینجا مطرح کرده‌ام که البته همه دقایق این سخنرانی(و بسیاری از سخنرانی‌های جناب دکتر) پر از خیالات و توهمات و اشتباهاتی نظیر این چندثانیه است و با چنین مقدماتی است که ایشان همواره به اخذ نتایج درست و ارائۀ تحلیل‌های متقن درباب مسائل استراتژیک نائل می‌آیند. برای شنیدن همه دقایق سخنرانی به اینجا بروید.
*سه- آشوری، داریوش، دانشنامه سیاسی(فرهنگ اصطلاحات و مکتب‌های سیاسی)، مروارید، تهران، چاپ ششم؛ 1380، ص 131.
*چهار- همان ص 138.
*پنج- آشوری، داریوش، فرهنگ علوم انسانی، مرکز، تهران، چاپ اول؛ 1374، ص 322.
*شش- کاوسی برومند، فرهنگ مصور انگلیسی-فارسی، سکه وَ پیروز، تهران، چاپ چهارم(سکه) و چاپ پانزدهم(پیروز)؛ 1368، ص 721.
*هفت- حییم، سلیمان، فرهنگ کوچک فارسی-انگلیسی، فرهنگ معاصر، تهران، چاپ هفتم؛ 1369، ص 219 و ص 221.
*هشت- آریان‌پور کاشانی، منوچهر(با همکاری دکتر بهرام دلگشایی)، فرهنگ یک جلدی پیشرو آریان‌پور(انگلیسی-فارسی)، جهان رایانه، تهران، چاپ دوازدهم؛ 1378، ص 1238.
*نه- معین، محمد، فرهنگ فارسی، امیرکبیر، تهران، چاپ هجدهم؛ 1380، جلد اول؛ آ-خ، ص 1363-1365.
*ده- همان، جلد دوم؛ د-ق، ص 1620-1623.
*یازده- رجوع کنید به هر فرهنگ لغت تخصصی یا عمومی که دمِ دستتان بود.
*دوازده- وَ البته این از باب مثال بود و ربطی به‌شخص جناب دکترِ مورد بحث ما ندارد و منظور این بود که ببینیم سواد برخی عزیزان عموماً در چه حد و اندازه‌هایی است.
Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "نقد 41 ثانیه از سخنرانی..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Tuesday, 28 Jul 2009 10:47

امروز در سایت دویچه وله یادداشتی درباره لباس‌شخصی‌ها دیدم و گرچه معلومات جدیدی به ما گرفتارانِ این روزگار نمی‌داد، ذکری هم رفته بود از «زهرا خانم». وَ زهرا خانم پیرزنی بوده است چادر به‌کمربسته در اوایل انقلابِ پنجاه‌‌و‌هفت که گویا از بابِ دیده شدن کنار صادق قطب‌زاده در عکسی که «تهران مصور» چاپ کرده بود، به‌جد یا هزل معروف شد به «مادرِ آقای قطب‌زاده»*؛ وَ این پیرزن، یکی از هوچی‌های کوچکِ آن‌روزگار بوده است که هرجا تجمعی از هردارودسته‌ای بود، با پیکانی سفید در محل حاضرش می‌کردند. اولین‌بار که تصویری زنده از او دیدم مربوط می‌شود به چند دقیقه از فیلم «تازه‌نفس‌ها» اثر کیانوش عیاری؛ وَ پیرزن جلوِ دربِ پنجاه‌تومانی** ایستاده بود و داشت آمریکا را به‌دخالت در امور ایران متهم می‌کرد و کار به پخش‌وپلا کردنِ فحش‌های آب‌نکشیده رسید. از زهرا خانم اطلاعِ شناخت‌نامه‌ایِ دقیقی که منتشر شده‌باشد وجود ندارد اما خاطراتِ آن‌ها که خود در تجمعات حاضر بوده و او را دیده‌اند گواهی می‌دهد به دیدار همیشگیِ پیکانی سفید که او را پیگیرانه در محل تجمعات حاضر می‌کرده و معمولاً عده‌ای هماهنگ، از پسِ جیغ و دادهایِ پیرزن، بعضاً با چوب و چماق، تجمع را برهم می‌زده‌اند و شعاری همیشگی داشته‌اند که: «خمینی عزیزم/ بگو تا خون بریزم». بااین‌حساب لباس‌شخصی‌های امروز زیاد هم بی‌پدر و مادر نیستند؛ لااقل دراین وانفسایی که هیچ‌کجای حاکمیت وجود لباس‌شخصی‌ها را به‌خود نمی‌بندد و ‌ما را درسِ تجاهل‌العارف می‌دهد، مادری نمادین برای این جماعت می‌توان شناخت و چرا همان زهرا خانم نباشد؟ چنان‌که زمانی مادر را به‌جانمان انداخته بودند اینک قلادۀ فرزندانش را که دندان‌هایی تیزتر دارند به‌جهتِ ما می‌گشایند. وَ چنین است بیاناتِ زهرا خانم در فیلمِ تازه‌نفس‌ها:






*وَ زیاد هم بی‌راه نیست؛ یک هوچیِ بی‌بلندگو، مادرِ یک هوچی بلندگودار؛ گیرم مادری و فرزندیِ نمادین. وَ درباره آن هوچیِ بلندگودار نگاه کنید به: «قائد، محمد، انقلاب مفت(گاو در چینی‌فروشی)، سایت شخصی محمد قائد، خرداد 1388».
**اگر این دانشگاه درنظر حاکمان بیش از پنجاه‌تومان می‌ارزید تصویرش روی پول درشت‌تری هم که حک نمی‌شد، لااقل وزیرِ مربوطه‌اش این نابغۀ خودخواندۀ ریاضی که اینک هست نبود و خوابگاهش جیرۀ کشتارِ چندسال درمیان نداشت. وَ جداً که تاریخ از این روزگارِ ما، در همۀ وجوه، به‌نام روزگاری منحط یاد خواهد کرد.

Attached Media: video/mp4 ( 0 ko)
Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "لباس‌شخصی‌ها، زهرا خ..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Sunday, 26 Jul 2009 20:26
اشاره به چند متن مهم در باب منازعات فردیدی

ننوشتن، غرب‌زدگی، حوالتِ وجود، هایدگر، فاشیسم؛ این‌ها اولین کلمات و ترکیباتی است که باشنیدن نام احمد فردید به‌ذهن می‌رسد؛ بعد، آن دعوای تاریخی میان هایدگری‌ها و پوپری‌های ایران، طرفداران فلسفه قاره‌ای و فلسفه تحلیلی، با دو چهره شاخصش؛ رضا داوری اردکانی و عبدالکریم سروش؛ بعد، آنچه درباب تئوریزه کردن خشونت گفته‌اند و آنرا با خشونت برخی گروه‌های سیاسی و رهبرانشان بی‌ارتباط ندانسته‌اند. وَ چند روزی است که دوباره از این‌حرف‌ها به‌گوش می‌رسد؛ اینک باصدایی بلندتر از همۀ این سال‌ها و بلندتر از روزهای سال 1384 که آغاز دوران ریاست جمهوری احمدی‌نژاد بود. مرور دوباره یکی از مصاحبه‌های عبدالکریم سروش، سرسخت‌ترین مخالفِ روش و منش فردید، دو شماره از فصلنامۀ به‌تاریخ پیوستۀ «مدرسه» را در خاطرم زنده کرد؛ در شماره‌ای از این فصلنامه به سال 1385، بابک احمدی با وقار و متانت همیشگی‌اش چیزی نوشت به این مضمون که دعوا هم از آقایان اساتید مکرم فلسفه، سروش و داوری، بعید است و هم طرفین دعوا و اذنابشان را از افکار بلند دو فیلسوف بزرگ، هایدگر و پوپر، غافل می‌کند؛ وَ در لفافه گفت که دو طرف دعوا از حب و بغض خالی نیستند و آن پوپری، هایدگر را خوب نخوانده است و آن‌یکی که هایدگری است، پوپر را. مدرسه، در شماره بعد با نقد مرتضی مردیها بر نقد بابک احمدی چاپ شد؛ که در آن نه به‌عنوان یک پوپریِ محض، در نقش منتقد فلسفه هایدگر ظاهر شد و به‌طبع سروش را بر داوری ترجیح داد و نیش قلمش آنقدر تیز بود تا در ذهن داوری مانده باشد و پارسال در نکوداشتی که انجمن حکمت و فلسفه برایش ترتیب داد با دلخوری بگوید: «یک شاگردی، یکی از همکاران من که الان اُستاده و در کلاسِ من بوده، گفته بود که ما سه‌چیز از داوری یاد گرفتیم؛ یکی اینکه افلاطون گاوبندی داشته، دیگر اینکه ارسطو حسود بوده و یکی دیگه هم یک همچین چیزی وَ ...»*؛ این عین عبارت چاپ شدۀ مرتضی مردیها در فصلنامه مدرسه است: «من شاگرد این هردو[داوری و سروش] بودم. اما از یکی[داوری] تقریباً هیچ یاد نگرفتم جز مثلاً اینکه سقراط زشت بود و ارسطو حسود و افلاطون دنیا را با گاوداری اشتباه گرفته بود و بعدها اینکه غرب یعنی افول حقیقت قدسی و هکذا، اما دیگری[سروش]، نیازی نیست بگویم چه از او آموختم، در و دیوار گواهی بدهد. و من در این قصه نمونه‌ای تعمیم‌پذیرم»**. بااین‌همه، مرتضی مردیها آن دیدِ سروش که بارها به‌کنایه و صراحت بیان داشته و همه آتش‌ها را برخاسته از گور فردید دانسته است، برنمی‌تابد و می‌نویسد: «من انتساب ریشه مسائل سیاسی و ایدئولوژیک ایران امروز را به فردید و شاگردان او البته روا نمی‌دانم. آنان هرگز چنان وزنی نداشته‌اند که چنین‌کاری از ایشان برآید یا برآمدنی باشد. از این بابت از حدود بیست‌سال پیش که سخنرانی مبانی فلسفی فاشیسم در دانشگاه تهران القا شد، به آقای سروش انتقاد داشتم که اینان را زیاده جدی گرفته و بر سر زبان‌ها انداخته‌اند. گمان داشته‌ام حیف وقت ماست که صرف اثبات بی‌پایگی حرف‌های فردید و بی‌خاصیتی شخصیت کمیک-تراژیک او شود»***.
بسیاری از دوستداران فردید نابغه‌اش می‌دانند و ضعف بزرگ او یعنی «ننوشتن» را باعنوان مداحانۀ «فیلسوفِ شفاهی» پوشانده‌اند؛ مخالفانش او را شارلاتان یا دستِ پایین مردِ آشفته‌ذهنی می‌دانند که نمی‌توانست بنویسد چون پر از تناقض و سطحی‌نگری بود و چیزی برای نوشتن نداشت. مطلب را دراز نکنم؛ غرض پیش کشیدنِ دوباره چند متن است که خواندنشان در شرایط فعلی که دورانِ خشونتِ علنی در سیاست است و در ادامۀ دوره‌ای از خشونتِ پنهان و نیمه‌پنهان آمده، شاید سببِ اندیشیدنی عمیق‌تر شود. وقتی پای تأثیرِ فلسفه در امور اجتماعی و زندگیِ آحاد جامعه به‌میان کشیده شود، من منتقدِ آن اندیشه خواهم بود که به‌هرشکل بتواند آب به آسیاب استبداد و خشونت بریزد یا چاهی شود که دستگاهِ استبدادی دلوش را از آبِ آن پر کند؛ وَ چنین است که متن‌های انتخابی من درنهایت به محکومیتِ اندیشۀ فردید رأی خواهند داد اما آنقدر سرنخ و کلیدواژه در آن‌ها هست تا خواننده وبلاگ را به یافتن متون و نظرِ موافقان فردید نیز رهنمون شود. وَ اینک متن‌ها را بخوانید.
طرح بحث:
احمدی، بابک، حرمت فکر فلسفی، فصلنامه مدرسه، سال دوم؛ شماره چهارم؛ مهر 1385، ص 4-6.
گسترش زمینه بحث:
مردیها، مرتضی، فلسفه حرمت فکر، فصلنامه مدرسه، سال دوم؛ شماره پنجم؛ بهمن 1385، ص 6-9.
نقد تاریخی:
آشوری، داریوش، اسطورۀ فلسفه در میان ما(بازدیدی از احمد فردید و نظریه غرب‌زدگی)، جستار(صفحه شخصی داریوش آشوری در اینترنت)، فروردین 1383. وَ عین این متن را اینجا بیابید.
یک مصاحبه:
کاشانی، مریم، جریان مصباح یعنی فاشیسم(گفت‌و‌گوی مریم کاشانی با عبدالکریم سروش)، وب‌سایت «خبرنامه گویا»، بهمن 1384. وَ همان متن در اینجا نیز هست.





پی‌نوشت
*صدای گلایۀ دکتر داوری در روز 23 آبان 1387 را اینجا بشنوید.
**مردیها، مرتضی، فلسفه حرمت فکر، فصلنامه مدرسه، سال دوم؛ شماره پنجم؛ بهمن 1385، ص 9.
***همان، ص 6.
****عناوین آثاری که از احمد فردید یاد کرده‌اند را اینجا ببینید.
Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "احمد فردید، سروش، رضا ..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Tuesday, 21 Jul 2009 22:28
عصری داشتم سرک می‌کشیدم میان مجله‌ها برای یافتن نکته‌ای فراموش شده؛ چشمم افتاد به‌شماره 132 و 133 مجله «آدینه» اول مهر 1377؛ همان شماره‌ای که حوالی کافه شوکایش از بهانه‌های تعطیلی مجله شد و عمر آدینه تا دهه هشتاد خورشیدی قد نداد. بی‌شک آدینه به‌رغم این‌همه مضمون‌ که برخی پیرمردهای عرصه روشنفکریِ ایران برایش کوک می‌کنند، دروازه ورود بسیاری از ما جوجه‌ دبیرستانی‌های دهه هفتاد به‌دنیای ادبیات معاصر بوده است. وَ این بود حوالی کافه شوکا:

ص 36

ص 37

ص 38
Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "مجله آدینه، شماره 132 و ..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Sunday, 19 Jul 2009 12:02
در کتاب لغت، ذیل واژه «چماق»، پس از «چماقدار» به «چماقلو» می‌رسیم که به‌معنای زورگو و مزاحم و مردم‌آزار و قلدر و قلتشن است. ترکیبی هم با آن ساخته‌اند: «مجتهد چماقلو»؛ وَ آن مجتهدی کم‌علم است که به‌دست طلاب زیردستِ خود بر امور مسلط باشد.
Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "چماق، چماقدار، چماقلو..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Thursday, 16 Jul 2009 21:02
به‌بهانه درگذشت مهدی آذریزدی

جز دستور طباخی و خانه‌داری که حاصل پیشنهاد عبدالرحیم جعفری و واماندگی مردی بی‌سر و همسر بود، یا خودآموز عکاسی و شطرنج که راه به علایق و تجربه‌های شخصی‌اش می‌برد، مهدی آذریزدی، اصلاً متعلقِ ادبیات است. صغیر و کبیر منقبتش را گفته‌اند و ظاهراً دوستش داشته‌اند؛ که البته احسنت گفتن و هورا کشیدن هیچگاه خرجی نداشته است و مع‌الاسف آن مرحوم راضی نمرد. قصدم آفرین و نفرین بر او نیست؛ تنها طرح این پرسش است که اهمیت مهدی آذریزدی به چیست؟ وَ بیان پاسخی کوتاه.
یک روزی بود و یک روزگاری. آدمی محروم اما عاشقِ کتاب، خودش را آموزش داد، ادبیات دیریابِ فارسی را دریافت و بخش‌هایی از آنرا بازنوشت؛ جوری که کودکان و نوجوانان جان کلام را دریابند. مبادا گمان برید این بود اهمیت مورد بحث؛ خیر، بلکه اصل ماجرا روش مهدی آذریزدی است. اول، دست به‌کاری خطرناک می‌زند؛ خطرناک از آن‌جهت که ادبیات کلاسیک فارسیِ درعین داشتن مطالب عقلایی، پر است از مهملات و خرافات و موهوماتی که سرگرم کننده‌اند و البته مایه جذابیت و تداوم‌بخش سنت‌های ادبی، اما به درد کودک نمی‌خورند؛ وَ مهدی آذریزدی در مواجهه با این ادبیات مدام روی دیوار عقل و خرد راه رفته و پایش کمتر لغزیده و نشان داده حواسش جمع است که چیز بیهوده و حتی هرچیز عاقلانه را هم به‌میان نیاورد و در مغز مخاطبانش فرو نکند؛ که ذهن کودک ذهنی است مخصوص و متفاوت با ذهن بزرگسال. او متن‌های کهن فارسی و ادبیات قدیم را می‌شناسد و گرچه در بیرون کشیدن معانی متناسب با وضعِ مخاطب اجتهاد می‌کند اما به اصل متن همواره وفادار می‌ماند. آذریزدی درعرصه ادب فارسی یک متن‌شناس واقعی است و با بسیاری از اخلاف نه‌چندان شایسته‌اش تفاوت بسیار دارد.
دوم، آذریزدی برای کودک شخصیت قائل است؛ نه‌اینکه ذهن و توان او را دست بالا بگیرد یا زیادی دست پایین. منظور این است که میان کودک و بزرگسال و ذهن و توان این‌دو فرق می‌گذارد و در انتخاب چیزهایی که به خوردِ مخاطب کم‌سن‌ و سالش می‌دهد این شناخت را بارها به اثبات رسانده‌است.
سوم، قلم او پاک است اما دست به‌عصا و لرزان نیست. پاک از نظر اخلاقی، به هرمعنایی که بگیرید، وَ پاک از حیث نثرِ ساده و روان و زیبایش. در نوشتن خودفروشی نمی‌کند؛ چراکه می‌داند کودکان، بسیاری از صناعات ادبی را درنمی‌یابند و اگر نثر را برآن‌ها دشوار بگیرد فهمِ معنا نیز فدا خواهد شد.
مواردی را که در بالا به‌شکلی کلی و از باب دلیل بر اهمیت آذریزدی و آثارش آوردم، در مقایسۀ روایت‌های او و اصل متونی که محل رجوعش بود مشخص خواهد شد. برای نمونه و به‌مصداق مشتی از خروار، دعوتتان می‌کنم به‌خواندن دو قصه کوتاه از قابوسنامه؛ ابتدا روایت مهدی آذریزدی و سپس متن اصلی. یکی قصه «تجارت و سخاوت» و دیگر، قصه «گواهی درخت» که آذریزدی در جلد سوم مجموعه «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» گنجانده است. وَ پیشنهاد می‌کنم چند صفحه‌ای از کتاب «امیلِ» ژان ژاک روسو نیز بخوانید؛ همان سطور معروفی را که به نقد افسانه‌های لافونتن می‌پردازد و اهمیت آنچه برای کودک نوشته می‌شود را گوشزد می‌کند. هرچند که روسو از سر وسواس حتی ترجیح می‌دهد امیل را تا دوازده سالگی از خواندن محروم کند، در زمانه ما اگر نویسندگان کودک و نوجوان به دستاوردهای علوم تربیتی و روانشناسی کودک کمی بیشتر توجه کنند و به‌جای ادعا بر تلاش خویش بیفزایند، ممکن است نظر روسو تاحدی تغییر کند. وَ دراین‌میانه مهدی آذریزدی می‌تواند برای نویسنده‌ای که در عرصه ادبیات کودک و نوجوان قلم می‌زند، از بهترین الگوهای تلاش و دقت و بی‌ادعایی باشد. ادبیات کودک و نوجوان ایران را ببینید؛ از سال‌های دور تا امروز، میان معدود نویسندگانِ حواس‌جمع و آگاه، آن‌ها را که با ادبیات کهن سروکار دارند جدا کنید؛ آن‌وقت ارزش میراثی که آذریزدی برای این ادبیات باقی گذاشت‌ مشخص خواهد شد؛ خاصه آنکه دراین‌عرصه نقش پیش‌کسوتی هم دارد:

- «تجارت و سخاوت» به‌قلم مهدی آذریزدی و متن اصلی آن در قابوسنامه




Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "درگذشت مهدی آذریزدی د..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Monday, 13 Jul 2009 13:06
پرسش مصطفی محقق ‌داماد از مخالفان اعلامیه حقوق بشر

پاییز گذشته، عصر چهارشنبه بیست‌ودوم آبان‌ 1387، در محل انجمن حکمت و فلسفه، دکتر مصطفی محقق داماد چهارمین سخنران نشست روز جهانی فلسفه بود؛ که ذیل عنوان «موضع متفكران اسلامي درباره‌ حق و قدرت» سخن راند. ابتدا یادآور شد که زمان مصادف است با شصتمین سالگرد تصویب اعلامیه حقوق بشر؛ وَ سخنانش را معطوف کرد به‌بررسی نظر نویسندگان جهان اسلام در باب این اعلامیه. محقق داماد پس از ذکر مقدمه‌ای تاریخی پرسش‌هایی را طرح نمود که تلاش برای پاسخ به‌ آن‌ها در نظر اول آسان اما در اصل موجب تضارب آرا و عقاید خواهد بود. نزدیک به سالی از آن سخنرانی گذشته است اما به‌سبب اهمیتش بد ندیدم لُبّ آن گفتار را بی‌دخل و تصرف در محتوایش، اینجا بیاورم:
مصطفی محقق داماد اینگونه سخن آغاز نمود که «اعلامیه حقوق بشر در واقع برای کنترل کردن قدرت تصویب شد» و حرکتی بود «برای تنظیم رابطه حق و قدرت». بنابر روایت مصطفی محقق داماد، از سال 1948 که سال تصویب اعلامیه است تا سال 1970، نویسندگان دنیای اسلام جسته‌ گریخته به مفاد اعلامیه می‌پرداختند که آن هم بیشتر تأیید بود تا رد، وَ بحث بیشتر بر سر انطباق مفاد اعلامیه با موازین اسلامی بود. از 1970 است که بحث مشروعیت اعلامیه حقوق بشر در جهان اسلام پامی‌گیرد. برخی نویسندگان اسلامی این‌طور نتیجه می‌گیرند که این اعلامیه بدون دخالت جوامع اسلامی تنظیم و تصویب شده است؛ پس برای دنیای اسلام مشروعیت ندارد؛ غربیان به دست‌وپا می‌افتند و برای خواباندن سروصدا اعلام می‌کنند مسلمانان در تصویب اعلامیه دخیل بوده‌اند؛ وَ این درحالی بود که عده‌ای از نویسندگان مسلمان معتقد بودند هیچ مسلمانی در جریان تنظیم و تصویب اعلامیه حضور نداشت. باید توجه کرد که هردو گروه در اشتباهند؛ سر ظفرالله خان نماینده وقت پاکستان در سازمان ملل، هنگام تصویب اعلامیه به طرفداری از آن سخن گفته اما نماینده عربستان بر اصل آزادی دین در اعلامیه ایراد داشته و علیه آن سخن رانده است. آن‌ها که می‌گویند هیچ مسلمانی نبود، ظفرالله خان را نادیده می‌گیرند و غربیانی که می‌گویند چندین مسلمان هنگام تصویب اعلامیه حضور داشت، نمایندگان عربستان و لبنان را به‌اعتبار نام عربی‌شان مسلمان فرض کرده‌اند. جالب آنکه پس بلند شدن علم مخالفتِ نماینده مسیحیِ عربستان، ظفرالله خانِ مسلمان به‌تحریک چند کشور غربی نطق مفصلی در تأیید اعلامیه می‌پردازد و با بیان تفسیر خاصی از آیه «لا اکراه فی‌الدین ...» اصل آزادی دینِ موجود در اعلامیه را تأیید می‌کند و نهایتاً اعلامیه تصویب می‌شود. بعد از 1970، نویسندگان اسلامی سه دلیل عمده بر رد اعلامیه می‌آوردند؛ یکی اینکه اعلامیه خاستگاه غربی دارد و نمی‌تواند برای همه فرهنگ‌ها و جوامع سودمند باشد، دوم اینکه با موازین اسلامی منطبق نیست و سوم اینکه می‌تواند اهرم فشاری علیه کشورهای ضعیف باشد. درست است که زمانِ تصویب اعلامیه، تنها تعداد محدودی از کشورهای مسلمان از جمله ایران، افغانستان، ترکیه، پاکستان، سوریه، عراق، لبنان، مصر، یمن و عربستان عضو سازمان ملل بوده‌اند و بقیه کشورهای اسلامی حضور نداشتند، اما باید توجه داشت که بسیاری از کشورهای اسلامی مخصوصاً در قاره آفریقا هنوز مستعمره بودند و امکان عضویت در این سازمان را نداشتند و لاجرم دخالتی نیز در تصویب اعلامیه نداشته‌اند؛ در سال‌های 1959 تا 1967 بود که خیلی از این کشورها از قید استعمار رها شدند و توانستند به سازمان ملل بپیوندند و عدم حضور آن‌ها هنگام تصویب اعلامیه، نمی‌تواند دلیلی برای مخالفتشان با آن باشد، خاصه آنکه بسیاری از این کشورها پس از پیوستن به سازمان ملل متحد، به الحاقیه‌ها و میثاق‌های اعلامیه رأی مثبت دادند و در توسعه آن شرکت جستند، وَ این، بحث عدم مشروعیت اعلامیه را نفی می‌کند. در خصوص غربی بودن اعلامیه باید گفت آیا می‌توانیم حقوق بشر را محلی و منطقه‌ای بدانیم؟ اگر ما در فلسفه قائل به انسان کلی هستیم نمی‌توانیم بین بشر غربی و شرقی فرق بگذاریم و ایده حقوق بشر محلی با تعریفی که از انسان داریم مخالف خواهد بود. در پاسخ به ایده اهرم فشار بودن اعلامیه؛ پرسش این است که آیا سروصدای آن‌ها که علیه اعلامیه برخاسته‌اند ریشه در خلوص و حسن نیتشان دارد یا برای حفظ قدرت و آزادیِ قدرتِ خودشان علم مخالفت با اعلامیه حقوق بشر برداشته‌اند؟ «واقعیت این است که اگر قوانین اسلامی را به مقتضای موازین فقهی سنتی در نظر بگیریم نمی‌شود منکر درگیری آن با اعلامیه حقوق بشر شد. ولی این‌طور نیست که اجتهاد در سنت شیعی بسته باشد و نتوان آن را باآنچه در اعلامیه حقوق بشر به‌عنوان تعارض با موازین فقهی مطرح است منطبق کرد؛ به‌خصوص که ما اشعری نیستیم؛ ما به عدالتی معتقدیم که عقل بشر آن را درک می‌کند و معتقدیم که مصادیق آن را هم درک می‌کند و این‌طور نیست که فقط قدرت درک مفهوم عدالت را داشته باشد»*.






*صدای سخنرانی را از اینجا بردارید و اصل آن را بشنوید: سخنان دکتر مصطفی محقق داماد درباب نظر نویسندگان جهان اسلام درباره اعلامیه حقوق بشر؛ ایراد شده به‌تاریخ بیست‌ودوم آبان 1387 در محل انجمن حکمت و فلسفه.
**روزی که این جلسه برگزار شد محمدمهدی زابلیِ عکاس همراهم بود؛ آمده بود برای مصور کردن گزارشِ من از آقایانِ حکما عکس بیندازد. امروز از او بی‌خبرم؛ در روزهای بعد از تقلبِ بزرگ زخمی شد و سر از زندان درآورد. از اتفاق، دکتر علیرضا بهشتی اولین سخنران ‌آن‌روز بود و حدس نمی‌زد چه روزهای سختی در کنار ما و میرحسین موسوی خواهد داشت. عنوان سخنرانی آن‌روزش «حق، قدرت و عقلانيت جمعي» بود.

***پرتره دکتر مصطفی محقق داماد اثر شراره صالحی است.
Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "بیست‌ودوم آبان 1387، ان..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Sunday, 12 Jul 2009 16:37
میزان تفاوت جوامع بالغ و نابالغ را از اختلاف زمان بروز حماقت‌های مشابه در آن جوامع می‌توان دریافت. عکسی که می‌بیند خبر از آن می‌دهد که در 30 ژوئن 1922 بیل نورتون پاسبان واشینگتنی مراقب است تا فاصله تن‌پوشِ خانم‌ها با زانویشان بیش از شش اینچ نباشد؛ کاری که همچنان در کشور ما رایج است، گیرم با اینچِ متفاوت.
Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "جوامع بالغ و نابالغ، ب..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Sunday, 12 Jul 2009 16:36
گذری بر آرای برخی اندیشمندان پیش از کانت
حق(right) و قدرت(power) مفاهیم پیچیده‌ای هستند که به‌قول جان کنت گالبرایت «حتی آن عده قلیلی هم که از علم و آگاهی وسیعی در این‌باره برخوردارند، بدشان نمی‌آید که بگذارند موضوع آنها را به‌ورطه پیچیدگی شدید و ذهنیت ژرف بکشاند. علت هم روشن است: پیچیده و ذهنی کردن، سپر بلای نویسنده است تا به‌منتقدان بگوید که نکات نهفته در مطلب را خوب نفهمیده‌اند؛ یک خاصیت بهتر هم برای نویسنده دارد که همان خلاص کردن او از عذاب توضیح دادن است»(1). از قدیم تا امروز، حق و قدرت، موضوع بحث بسیاری از متفکران بوده است؛ مفاهیمی که در عین حضور همیشگی در زندگی انسان، دیریاب و سخت‌یابند؛ گاهی محرکی بوده‌اند برای پی‌ریزی مداین فاضله‌ای که جز در ذهن امکان ظهور نیافته و گاهی منجر به‌پیدایش کنستی‌توسیون‌هایی بر مبنای واقع‌گرایی شده‌اند. بحث درباره این مفاهیم پیچیده، لاجرم پردامنه خواهد بود؛ از یک حکیم بزرگ دنیای باستان تا سیاست‌مداری دست چندم در دنیای معاصر همه به‌نوعی با این دو مفهوم درگیرند. عناوین حق و قدرت با آنکه هر روز و در فضاهای مختلف بی‌هیچ توضیحی به‌کار می‌رود، مفاهیمی به‌شدت تفسیرپذیرند که شاید اغراق نباشد اگر بگوییم مناسبات اجتماعی هر دوره از تاریخ بشر وابسته به‌تلقی آدمیان از آن دو بوده است. زمانی بشر قدرت حکومت‌های پدرسالارانه را با نظریه «حق الهی» توجیه می‌کرد و به آن تن می‌داد و امروز قدرتِ دولت‌ها را با نظریه «حقوق طبیعی» که منجر به پیدایش «بیانیه حقوق بشر» شده است تحدید می‌کند. فیلسوفان و نظریه‌پردازان سیاسی از مکتب آتن تا امروز مدام به حق و قدرت اندیشیده‌اند اما شاید جامعه‌شناسان قرن نوزدهم و بیستم بودند که پیش از همه دریافتند دوران تعاریفی که قدرت را توانایی واداشتن دیگران به‌تسلیم در برابر خواست خود می‌داند، آن هم به هر شکل ممکن، سرآمده است. این جامعه‌شناسان از سویی مفهوم قدرت را از «اقتدار مشروع»(authority) جدا کردند و از سوی دیگر آن را با «زور» برابر ندانستند، وَ همین شد که توانستند مفهوم هولناک و سهمگین قدرت را به «حق» وابسته کنند؛ آن‌ها پس از مدت‌ها این سخن هوشمندانه روسو را درک کردند که قدرتمندترین فرد نیز چندان قدرتمند نیست مگر اینکه «قدرت» خود را به «حق»، وَ «فرمانبری» را به «وظیفه» تبدیل کند. امروز حق و قدرت در سطح وسیعی مطالعه می‌شود و همین کثرت مطالعه انواع و اقسام زیادی از مفاهیم و موضوعات را پیش کشیده است. در قرن‌های گذشته مطالعات حوزه قدرت بیش از هر چیز با دولت برخورد داشته است؛ نهاد دولت خواه یک حکومت پادشاهی باشد خواه یک جمهوری در شمال ایتالیای قرن شانزدهم میلادی، همواره هویداترین و درعین‌حال پیچیده‌ترین تجلی‌گاه قدرت بوده است. دغدغه افلاطون تشکیل یک سیستم خاص و سپردن دولت به دست شخصی بود که حق داشت قدرت داشته باشد. او در نظریاتش قدرت را به حکیم سپرد و ایده‌آل برایش این بود که یا حکیم حاکم باشد یا حاکم حکیم. حکیمِ افلاطون حق داشت قدرت را قبضه کند و این حق به‌خاطر کمالِ او بود. در قرون وسطی مفهوم «قدرتِ برحق» مطرح بود و دلایل این برحق بودن را از آسمان می‌آوردند و انواع خاصی از آن را برمی‌شمردند که قدرت پاپ و شاه از آن دست است. در برخی متون رنسانسی این مفهومِ برحق بودن، بی‌اهمیت شده است؛ از نظر ماکیاولی قدرت متعلق به‌کسانی است که در عرصه رقابت‌های سیاسی با استفاده از درایت و توان خود آن را به‌چنگ آورده باشند؛ مسأله نهایی قدرت است، چراکه فرد برای رسیدن به اغراض سیاسی از داشتن آن ناگزیر خواهد بود. ماکیاولی را اعتقاد بر آن بود که اگر کسی بر دیگری غلبه کرد علتش این نیست که برحق بوده؛ بلکه علتِ غالب شدنش، داشتن توان و نیروی بیشتر است. وقتی در تاریخ اندیشه پیشتر بیاییم، درخواهیم یافت که در مطالعه مفهوم حق و قدرت، توماس هابز را نباید از نظر دور داشت. برخی به او ایراد می‌کنند که عقاید سیاسی‌اش به‌شدت سلطنت‌طلبانه است. با توجه به این ایراد، شاید بهتر باشد هر اندیشمند و فیلسوف سیاسی را در تاریخ خودش مطالعه کنیم؛ هابز نظریه‌پردازی واقع‌گراست و نمی‌تواند دلش را با طرح مداین فاضله و افسوس خوردن بر وضع موجود خوش کند. او می‌خواهد نسخه‌ای عملی برای تنظیم و کنترل ساختار قدرت ارائه دهد. هابز از وقوع جنگ داخلی بیم داشت و برای همین بود که ترجیح می‌داد جریان تقسیم قدرت میان شاه و پارلمان، به نفع شاه تمام شود؛ وقتی هم که جنگ داخلی درگرفت بر عقایدش استوارتر شد. در دستگاه هابز، اختیارات حاکم نامحدود است. او می پذیرد که حاکمی با این اختیارات نامحدود ممکن است مستبد از کار درآید اما درعین‌حال بدترین استبداد را بهتر از هرج و مرج می‌داند. او معتقد است که بسیاری از منافع حاکم با منافع اتباعش مشترک است و همین عامل مهمی خواهد بود تا حاکم از قدرتش زیاد سوء استفاده نکند. اما جالب است که هابز با وجود قدرت نامحدودی که به حاکم می‌دهد حق صیانت نفس را از اتباع نمی‌ستاند؛ هرکس در حفظ جان خویش محق است؛ حتی در برابر حاکم. بعد از هابز به جان لاک می‌رسیم. از میان دو رساله سیاسی که جان لاک نوشت رساله دوم بسیار مشهور است و در تاریخ اندیشه سیاسی جایگاه ویژه‌ای دارد. در رساله اول، لاک از «نظریه قدرت موروثی» انتقاد می‌کند و در آغاز رساله دوم که در باب دولت است فرض می‌کند که خواننده دلایل رساله اولش را پذیرفته و حالا نوبت ارائه یک مدل برای دولت فرا رسیده است. لاک نظریه‌ای را مطرح می‌کند که به «وضع طبیعی» مشهور است. او می‌اندیشد که هرگاه مردمی گرد هم جمع شوند و بر مبنای عقل و بدون حاکمی مشترک بر زمینی که حق حاکمیت بر آن را داشته باشند زندگی کنند، در وضع طبیعی خواهند بود. این نظریه مخالف مفهوم «جنگ همه بر ضد همه» است که هابز مطرح کرده بود. اگر از لاک می‌پرسیدند که بقای این وضع طبیعی را چه چیز تضمین خواهد کرد، پاسخ می‌داد: «قوانین طبیعی» وَ این قوانین طبیعی با اخلاق گره خورده‌اند و ظاهراً ازلی هستند. البته بحث لاک کمی دیریاب است و نباید به‌سادگی از آن گذشت؛ خاصه که نظریاتش تأثیر عمیقی بر فلسفه سیاسی اروپا مخصوصاً در مباحث مالکیت و توازن قوای مقننه و مجریه داشته است. از لاک که بگذریم به روسو خواهیم رسید؛ کسی که نمی‌شود یک فیلسوف تمام و کمالش دانست اما گفت‌وگو ندارد که او به شدت بر فلسفه بعد از خود تأثیر گذاشته است. او معتقد بود که انسان ذاتاً خوب است و این سازمان‌ها هستند که او را بد بار می‌آورند. روسو هم مثل بیشتر نظریه‌پردازان سیاسیِ هم‌عصرش، از وضع طبیعی سخن می‌گوید؛ او فرضی بودن یا عدم امکان وجود این وضع را رد نمی‌کند اما عقیده دارد که برای درک وضع موجود باید به وضع طبیعی بیندیشیم؛ روسو بیان می‌کند که قانون طبیعی را باید از وضع طبیعی استنتاج کنیم، اما تا زمانی که نمی‌دانیم انسان طبیعی چیست توان وضع قانون مناسب را نیز نخواهیم داشت. روسو با عدم تساویِ طبیعی میان انسان‌ها مشکلی ندارد اما عدم تساوی حاصل از رسم و عرف را برنمی‌تابد. از میان آثار روسو کتاب قرارداد اجتماعی با بحث ما مربوط است. در این کتاب است که نظریات سیاسی، خاصه مباحث مربوط به قدرت را خواهیم یافت. روسو کتابش را با جمله‌ای تأثیر گذار می‌آغازد: «انسان آزاد آفریده شده است اما همه‌جا در بردگی به‌سر می‌برد. بعضی‌ها خود را صاحب اختیار دیگران می‌دانند حال آنکه خود از آن‌ها برده‌ترند»(2). با مطالعه قرارداد اجتماعی درمی‌یابیم که سخن راسل بی‌راه نیست وقتی که می‌گوید: «آزادی هدف اسمی افکار روسو است، اما در حقیقت مساوات است که وی بدان ارزش می‌نهد و می‌خواهد حتی به‌قیمت آزادی آن را تضمین کند»(3). روسو عقیده دارد که هرکدام از ما وجود و توان خود را در فضای سیطره اراده عام به‌مشارکت می‌گذاریم و تمام اجزاء را به‌عنوان جزوی جدایی‌ناپذیر از کل می‌پذیریم. این یک اتحاد اخلاقی و جمعی است که در حالت فاعلی «حاکم»، در حالت انفعالی «دولت» و در مقابل اتحادهای همسنگِ خود، «قدرت» نامیده می‌شود. از همین‌جاست که روسو نتیجه می‌گیرد حاکم نیازی به تضمین دادن به اتباعش ندارد؛ چرا که خود عضوی از اتحاد یادشده است و نمی‌تواند منافعی مخالف منافع دیگران داشته باشد. میراث روسو بیش از هرکس در ذهن کانت بود که بررسی شد و از آن پس بحث از ساختار قدرت و کارکردها و مظاهر و مناسباتش در مسیری افتاد که تاریخ اندیشه سیاسی قرن 19 و 20 میلادی حاصل آن است.



۱- گالبرایت، جان کِنِت، آناتومی قدرت، ترجمه محبوبه مهاجر، تهران، سروش، چاپ دوم؛ 1381، ص 5.
۲- روسو، ژان ژاک، قرارداد اجتماعی، ترجمه مرتضی کلانتریان، تهران، آگه، چاپ دوم؛ 1380، ص 56.
۳- راسل، برتراند، تاریخ فلسفه غرب، ترجمه نجف دریابندری، تهران، پرواز، 1365، ج 2، ص 953.
Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "حق الهی، حق طبیعی، اقت..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Sunday, 12 Jul 2009 16:36
آدم بی‌شعور که شاخ و دم ندارد؛ دارد؟ اولین کتابی بود که از او گیرم آمد اما با ترجمه ترانه‌های کریس دی‌برگ تاخت زدم. یک روز که از مدرسه در رفته بودم خودم را از خیابان ایران رساندم میدان بهارستان؛ روبروی سازمان برنامه پیرمرد کتاب‌فروش بساطش را پهن کرده بود. هنور این هرم خئوپس نبود. زمستان بود. سرد بود. حدود 400 تومان دادم و کتاب را با آن کاغذهای زردش برداشتم؛ وَ خانواده با کامیونش راه افتاد سمت باغ‌های مرکبات و هلو. هنوز اول راه بود که ساحره‌سوزانِ آرتور میلر آمد و بعد تشنگی و گشنگی یونسکو و بعد از آن ترانه‌های خواننده ایرلندی؛ وَ کامیون رفت و در افق گم شد تا چند سال‌ بعد دوباره از جلو من بگذرد. این‌بار از دست ندادمش. مسافران که از کامیون پیاده شدند بو بردم که طرف آدم بزرگی است. زن‌ها قهرمانش نبودند اما خوب می‌شناختشان؛ این را می‌شود حتی با خواندن تنها یک داستان کوتاهش، مار، ملتفت شد. فهمیدم عاشق زیست‌شناسی بوده؛ خیلی چیزها در موردش دانستم اما هیچ‌وقت نفهمیدم آن کتاب آبی‌رنگ که در کودکی دیدن تصویرسازی جلدش مرا می‌ترساند و جزو کتاب‌های ممنوعه داخل چمدان بود چه شد؛ کلاس اول دبستان بودم و به‌سختی می‌توانستم نام کتاب را بخوانم؛ «جدالِ بی‌هدف»؛ شاید همان «در نبردی مشکوک» بوده از مترجمی دیگر؟ اما چرا هیچ‌کس دور و بر من نمی‌داند جدال بی‌هدف چه بود و چه شد؟

آهنگ The Night John Steinbeck Died را
اینجا بشنوید.
Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "اشتاین‌بک، جدال بی‌ه..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Sunday, 12 Jul 2009 16:36
۱۹۳۶، اطراف قلعه القصر، تولدو، اسپانیای جنگ داخلی:
«گارسیا، به‌دنبال دماغش و پیپش، وارد یکی از مراکز فرماندهی تولدو شد که سابقاً دکانی بیش نبود. سمت راست در، عکس بزرگی را که از روزنامه مصوری جدا شده بود چسبانده بودند: عکس گروگان‌هایی بود که فاشیست‌ها گرفته و به القصر برده‌بودند و می‌بایست وقتی که گروه‌های جمهوری‌خواه به زیرزمین‌ها حمله می‌کنند به‌فکر حمایت از آن‌ها باشند. "زنی به‌نام ... دختر جوانی به‌نام ... بچه‌ای به‌نام ..."، چنانکه گویی جنگجویان در حال نبرد می‌توانند چهره‌ها را به‌خاطر بیاورند [...]» وَ بعد صفحات زیادی از رمان «امیدِ» آندره مالرو صرف شرح محاصره القصر و نبرد جمهوری‌خواهان با فاشیست‌های پناه گرفته در قلعه می‌شود.

۱۹۳۷، حیاط مدرسه کنراد دینومس، دانتسینگ لانگ‌فور، آلمانِ هیتلری:
«بازی‌های زنگ تفریح ما در حیاط مدرسه با صدای زنگ کلاس به‌پایان نمی‌رسید، بلکه زیر درختان بلوط و در جلوِ ساختمانِ یک‌طبقۀ توالت، که نام «جیش‌دونی» را به‌آن داده‌بودیم، در هر زنگ تفریح ادامه می‌یافت. در کنار هم می‌جنگیدیم. جیش‌دونیِ دیوار به دیوارِ سالن ورزشی را الکازارِ [= القصر] شهر تولدو نامیده بودیم. واقعه مورد بازی ما البته یک‌سال پیش رخ داده بود اما در رؤیاهای دانش‌آموزی ما فالانژها [= فاشیست‌های داخل قلعه القصر به‌فرماندهی ژنرال موسکاردو] بلاوقفه به‌دفاع قهرمانانه از این دیوارهای کهن می‌پرداختند. سرخ‌ها [= چریک‌های طرفدار جمهوری اسپانیا‌ که بیشترشان کمونیست و آنارشیست بودند] دست از حملات بی‌ثمرشان برنمی‌داشتند. عدم توفیقشان با بی‌علاقگی‌شان نیز بی‌ارتباط نبود: هیچ‌کس نمی‌خواست در شمار سرخ‌ها محسوب شود، من هم نمی‌خواستم. همه دانش‌آموزان تا پای مرگ هوادار فرانکو بودند» وَ این روایت گونتر گراس در داستان «1937» کتابِ «قرن من» است، از مدرسه‌ای در آلمانِ هیتلریِ یک‌سال پس از نبرد القصر؛ دو سال پیش از جنگ جهانی دوم(ص 189 ترجمه کامران جمالی، چاپ کاروان).

از مقدمه مترجمِ فارسی بر کتاب امید:
«اما دولت‌ها مثل ملت‌ها فکر نمی‌کردند. دموکراسی‌های غربی به‌جای اینکه خطر آینده را احساس کنند بیشتر در فکر معامله با هیتلر بودند و حتی آمریکا و انگلیس برای تجدید تسلیحات آلمان سرمایه‌گذاری می‌کردند و امید داشتند که با تقویت او و انداختنش به جان شوروی با "خطر سرخ" که هرلحظه تهدیدشان می‌کرد مقابله کنند. لئون بلوم رئیس دولت سوسیالیستی فرانسه هم که بی‌میل نبود به جمهوری‌خواهان کمک کند، سرانجام تحت تلقین لندن از این کار منصرف شد. در تاریخ هشتم اوت 193۶(بیست روز پس از شروع شورش نظامی) قرارداد عدم مداخله در جنگ داخلی اسپانیا بین دولت‌های بزرگ به امضا رسید، اما هیتلر و موسولینی باوجود امضای قرارداد، آن را زیر پا گذاشتند و کمک‌های خود را به فاشیست‌ها ادامه دادند؛ درواقع عدم مداخله فقط به‌صورت کمک نکردن به جمهوری اسپانیا و آزادی‌خواهان درآمد و در سه ماهه اول جنگ سخت به‌نفع فاشیست‌ها تمام شد. استالین که در همان اثنا سرگرم تصفیه رقیبان سیاسی خود بود(سومین و آخرین محاکمه زینوویف و کامنیف که به محاکمه شانزده نفری معروف است در اوت 1936 جریان داشت)، در کمک به حکومتی که معلوم نبود کمونیست‌های آن از چه قماشی هستند تردید داشت و آغاز کمک را تا ماه اکتبر به‌تأخیر انداخت. برای هیتلر، اسپانیا میدان مشقی بود که متخصصانش می‌توانستند در کارایی حملات برق‌آسا با هواپیما و تانک، و تأثیر بمباران شهرهای بی‌دفاع و تبلیغات سیاسی را در تضعیف روحیه دشمن، آزمایش کنند. موسولینی نیز، که حتی پیش از شروع شورش نظامی [در اسپانیا]، هواپیماهایش را برای کمک به فرانکو به مراکش اسپانیا فرستاده بود، برای اینکه قدرت خود را در مدیترانه غربی توسعه دهد و نیز برای اینکه مردم ایتالیا را در تحریک دائم نگه دارد، لازم می‌دید که هنوز جنگ حبشه پایان نیافته، درگیر جنگی دیگر شود. عده‌ای از مورخان معتقدند که اگر دولت‌های غربی در این مرحله به فکر سرکوب فاشیسم می‌افتادند شاید دنیا با فاجعه جنگ جهانی دوم روبرو نمی‌شد»: از مقدمه مترجم، رضا سید حسینی، بر رمان امید اثر آندره مالرو(ص 6 و 7).

۱۹۳۶، اسپانیا:
«مان‌ین [یکی از شخصیت‌های کتاب امید] در اندیشه فرانسه بود. تا پیش از این جنگ، هواپیماهای یونکرس اساس نیروی بمباران آلمان شمرده می‌شد. این‌ها هواپیماهای تجارتی بود که به بمب‌افکن تبدیل شده بود و اعتماد اروپا به‌قدرت فنی آلمان باعث شده بود که آن‌ها را هواپیماهای جنگی تلقی کنند. سلاح‌هایی عالی که روی آن‌ها کار گذاشته بودند مؤثر نبود و از نظر سرعت هم نمی‌توانستند دوگلاس‌ها را که هواپیماهای تجارتی آمریکایی بودند تعقیب کنند. البته به‌پای قارقارک‌هایی که مان‌ین از بازارهای اروپا خریده بود می‌رسیدند. اما نه در برابر مدل‌های جدید فرانسوی یارای مقاومت داشتند و نه در مقابل هواپیماهای شوروی. همه این‌ها داشت تغییر می‌کرد: درگیری‌های خونین جهان آغاز شده بود. دو سال تمام اروپا در برابر تهدید مداوم جنگی که هیتلر از نظر فنی توانایی‌اش را نداشت عقب‌نشینی کرده بود ...»: کتاب امید، چاپ خوارزمی، ص 139.

۱۹۳۶:
فیلم کوتاهی از محاصره القصر و زد و خورد در اطراف آن:
Asedio Alcazar de Toledo

۱۹۴۵، پایان جنگ جهانی دوم:
آن‌ها که سال 1936 در صنایع نظامی رایش سوم سرمایه‌گذاری می‌کردند اینک بر دو شهر بمب اتمی انداخته‌اند؛ ژنرال فرانسیسکو فرانکو از 1939 در اسپانیا قادر مطلق است و تا 1975 که بمیرد حاکم خواهد بود؛ هیتلر دیگر وجود ندارد اما سطح جنایت بشر را در کمیت و کیفیت به‌شدت ارتقا بخشیده است. برای شرکت در کلاس‌های آموزشیِ هیتلر از کمپِ لایپزیگ آغاز کنید:
فیلمی از چند کمپ نازی و محصولاتشان

۲۰۰۹:
آن‌سو آلمان است، آن‌سوتر اسپانیا وَ ما این‌سو، اینجا، روزگار می‌گذرانیم. به انسان فکر کنید و به مدل‌های حکومت. در اسپانیا فرانکو مرده است و در آلمان اوباشِ پیراهن قهوه‌ای‌ِ «اس. آ.» و هیولاهای «اس. اس.» به خاطره بدل شده‌اند. اما من و تو، گیرم به‌سبک بومی خودمان، از واقعیت آن خاطرات چندان دور نیستیم.




* تصویر این مطلب القصرِ مخروبه است در تولدوِ اسپانیا به‌سال 1936.
Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "القصر، جنگ داخلی اسپا..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Sunday, 12 Jul 2009 16:35
آقای شیرازی علی‌رغم سن و سالش ذهن تیزی داشت و دستش به‌سرعت از آن کله‌ای که دست روزگار به‌آن رحم آورده و موهایش را نکنده بود فرمان می‌برد؛ دریغ که فرمان‌ها اغلب بیهوده بودند. پیرمردِ شیرازی در توانش بود که گاهی دو ساعت مقاومت کند یا تو را وادارد که بیش از سه ثانیه بیندیشی، اما بیشتر اوقات رویه‌ای غلط در پیش می‌گرفت که شاید ریشه‌اش در ذات شطرنجِ پارکی است و شطرنج‌بازِ پارک‌نشین هرچه پیرتر شود بیشتر گرفتار این رویه خواهد شد؛ او بیش از آنکه به آخر بازی فکر کند، به‌سرعت اقدام می‌کرد؛ سوارهایش را پشتِ هم تعویض می‌کرد و امیدش به ترفیعِ پیاده‌هایی بود که احتمالاً در اواخر بازی وزیر می‌شدند؛ غافل از اینکه من به‌فکر از دور خارج کردن سربازان او هم بودم. چه‌بسا وقتی به آخر بازی می‌رسیدیم در برابر شش یا هفت پیاده من تنها دو بیدق برایش مانده بود. ناگهان به‌خود می‌آمد و روز از نو. گاه می‌شد که ظرف یک ساعت ده بازی را می‌باخت و رفیقش آقای حسینی، که پیرمردی مبادی آداب و فیلسوف‌مشرب بود، کفرش بالا می‌آمد و به‌زورِ متلک‌های رفاقتی از سرِ میز بلندش می‌کرد و پارک اندیشه را از ملالِ حرکت‌های بی‌محابا و بی‌نتیجۀ مردِ شیرازی می‌رهاند.
وَ حالا ناکامی سربازهای آقای شیرازی مرا یاد خودمان می‌اندازد. فرض می‌کنیم همۀ ما می‌دانیم چه می‌خواهیم و همه ما تعریف مشخصی از اصطلاحاتی نظیر آزادی و عدالت و دموکراسی داریم و از مناسباتشان تاحدی آگاهیم. ما در بهترین شرایط، همچون پیادگانِ عرصه شطرنج، مختاریم یک خانه وَ تحت قاعده‌ای، دو خانه پیش برویم و طرفه آنکه در مسیری که جبراً ما را به پیمودنش مختار کرده‌اند، نمی‌توانیم هدفی را به‌چنگ آوریم؛ بلکه باید به‌اصطلاح، راست برویم و کج بزنیم. سوارهای سیاست محدودیتِ ما را ندارند و گرچه فریاد می‌زنند که هرکس یک رأی دارد و همه در برابر قانون برابرند، عملکردشان مثل سوارهای شطرنج است؛ گاهی‌که خود را میانِ پیاده‌های منفرد یا دوپشته می‌بینند، همچون رخِ هاری زمین را می‌کوبند و راه باز می‌کنند. شطرنج، بازیِ سوارهاست و با رؤیای ترفیع، پیاده‌ها را به‌میدان می‌کشاند تا این بیچارگان در برابر مرگ سینه سپر کنند و فرصت جمع‌آوری غنائم را برای سواران بگذارند. آنجاهایی که در ذهن شما ممکن است به‌داشتنِ دموکراسیِ مرغوبِ طبع یا نسبتاً خوشایند شهره باشد، فرقش با اینجا در این است که پیاده‌‌هایش از همان حرکت‌های محدود خود جوری استفاده می‌کنند که به آخر بازی برسند و سوارها همیشه از حرکاتشان در خوفند. حکومت در آن عرصات امری مادی است و راه بهشت را نمی‌داند و مقبولیتِ حقوقی برجای مشروعیتِ آسمانی نشسته است. در چنین صفحاتی است که حسن‌ها و قبح‌ها از پسِ هم می‌آیند و دیده می‌شوند و اگر خیر بپاید، شر باید برود و اگر باز بیاید دوباره باید برود و خیر می‌تواند و ممکن است بپاید و فکرها چنین است که باید بپاید و شر اگر باز بیاید ماندگاری‌اش دائمی نخواهد بود؛ وَ این خود بزرگ‌ترین حسنِ چنین صفحاتی است. اما در صفحه ما، سواران از پیادگان در خوف نیستند؛ که در رجاء واثق به‌سر برده و منتظرند تا حرکاتِ شما را مصداق تأییدِ سوارکاریِ خود و مشروعیت صحنۀ بازی اعلام کنند. اینکه می‌بینید کاندیداهای امروز(غیر از آنکه می‌خواهد جهان را مدیریت کند و لاغیر) دم از آزادی و برابری و حقوق شهروندی می‌زنند، چه‌بسا حاصل حرکت نکردن و رأی ندادنِ سال‌های پیشِ ما باشد؛ چراکه رأیِ خاموش را اینگونه باید خرید. ممکن است احمدی‌نژاد بماند و ما سختیِ بیشتری بکشیم، اما یادتان باشد که اگر رأی نداده باشید، مرتبه دیگر، برای خریدنِ رأی شما به‌تعدادی دیگر از خواسته‌هایتان بها خواهند داد. توجه داشته باشید که اول: همه آنها که تحریم می‌کنند جزو آدم‌های الکی‌خوش و بی‌بو و خاصیت که دردشان فقط این است که چرا نمی‌شود با بیکینی رفت لبِ ساحل و با تنکه آمد وسط خیابان و شب‌ها رفت دیسکو و مست و خراب برگشت به اتاق خواب، نیستند، دوم: تحریمی‌ها همه‌شان جزو طرفداران سلطنتِ برباد رفته نیستند و مغزهای متفکرشان در لس‌آنجلس ننشسته‌اند، سوم: همه تحریمی‌ها صفر و صدی نمی‌اندیشند و لزوماً به‌دنبال کمالِ مطلوب نیستند، وَ چهارم: به‌هر رأی ندادنی نمی‌شود گفت تحریم. می‌گویید «احمدی‌نژاد حاصلِ تحریمِ انتخابات است»؛ می‌گویم «جمهوری اسلامی حاصل رأی دادن است». می‌گویید «تحریم، تاکتیکی است که جواب نداده است»؛ می‌گویم «رأی دادن فقط به‌خاطر اینکه احمدی‌نژاد برود حق شماست اما طولانی کردن راه رسیدن به دموکراسی است». دموکراسی از فرهنگ‌سازی و پرورشِ افکار در جامعه مدنی بیرون می‌آید، نه از صندوق‌های رأیِ حکومتی که دموکرات نیست. به‌جای اینکه کاری کنید که حکومتِ غیر دموکرات حضور شما را مصادره به مطلوب کند، بروید و با همان فیلترها، همان سانسورها و همان زندان‌ها بجنگید و سختی‌ها را به‌جان بخرید و سعی کنید در جامعه مدنی عده بیشتری از مردم را، مردمی را که دموکرات نیستند، به دموکراسی علاقه‌مند کنید. نه تاکتیکِ تحریم نتیجه‌اش لزوماً مشخص است، نه رأی ریختن به صندوقی غیر دموکراتیک به‌جهت دفع افسد به فاسد؛ اما آنچه مشخص است این است که صندوقِ رأیی که برای دموکراسی باشد، در جوامع مدنی ساخته خواهد شد و از پسِ خستگی‌ها و تحمل توهین‌ها و تحقیر دیدن از تمامیت‌خواهان چهره نشان خواهد داد وَ رأیِ یک نفر دموکرات لزوماً برای افتادن در یک مکعبِ توخالیِ پلاستیکی که هر کارخانه‌ای می‌تواند بسازد، نخواهد بود. راه، راهی برای یک‌شبه رفتن نیست؛ تاریخِ سیاست کشورهای دموکراتیک پیش روی ماست و یقه درانیدن برای اثباتِ حقانیت یک تاکتیک در برابر سایر تاکتیک‌ها می‌تواند نشان از ساده‌انگاری باشد. راه سخت و طولانی است و ما ناگزیریم حوصله کنیم؛ از انقلاب، دموکراسی بیرون نمی‌آید وَ از حرکت‌های موجی و مصلحتی نیز. تنها راه، شناختِ دموکراسی و تعریفِ آنچه از آن در ذهن داریم و مشخص شدنِ قدر مشترکِ تعریف‌های افراد و گروه‌های جامعه ما از آن خواهد بود. بهتر است در مقابل صندوقِ رأی صبور باشید و به‌جای مجاب کردن دیگران به رأی دادن سعی کنید در حد توانتان با دموکراسی آشنا شوید و اطرافیانتان را با آن آشنا کنید. حال اگر برای بر سر کار نماندنِ محمود احمدی‌نژاد رأی باید داد، بدانیم که این حرکت، حرکتی است عرضی و از طولِ فاصله ما با دموکراسی نخواهد کاست.
Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "انتخابات، دموکراسی، ش..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Sunday, 12 Jul 2009 16:35
افلاطون مرد بزرگی بود اما مردان کوچک نیز او را خواندند.
Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "افلاطون، افلاتون"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Sunday, 12 Jul 2009 16:34
Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "عدم تحریم انتخابات، د..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Sunday, 12 Jul 2009 16:34
رأی دادنِ سلبی را فقط یک تاکتیک می‌‌دانم که در شرایط جمهوری اسلامی نمی‌تواند لزوماً مفید باشد؛ تا چند ساعت پیش نیز تمایلی به‌استفاده از این تاکتیک نداشتم. اما اینک همه ما به‌طور خاص با یک روحیۀ مشخص در وجود آقای احمدی‌نژاد مواجه شده‌ایم؛ یعنی مواجه شده بودیم اما دیگر برایمان ثابت شد. من هیچ خواسته‌ای از این انتخابات ندارم و هیچ نظری هم در مورد سه نفر دیگر ندارم اما روز جمعه از این تاکتیک استفاده می‌کنم تا احمدی‌نژاد و روحیه احمدی‌نژادی برود و مدتی دست از سر ما بردارد؛ نه به‌خاطر حماقت‌های سیاسی و اقتصادی که از او سر زده و دلیل اکثر ما برای رأی دادن حذف این حماقت‌هاست؛ بلکه به‌سبب روحیۀ شخصِ این آدم. این‌روزها مدام کودتای آبجو فروشیِ هیتلر به ذهنم می‌آید. هیچ بعید نیست که احمدی‌نژاد «نبردِ منِ» خودش را نیز نوشته و به‌خوردِ اطرافیانش داده باشد. امروز جایی کامنتی دیدم که از این قرار است: «چون کاندیدای ما آقای احمدی‌نژاد می‌خواهد دست لیبرال‌ها و اشرافیت [را] کوتاه کند دروغ گفتن ایشان مجاز است و ما به‌عنوان طرفداران اگرچه می‌پذیریم که ایشان درباره نرخ تورم و بی‌کاری و تعطیلی پروژه‌ها و مسائل دیگر اشتباه می‌کند اما باید ایشان حتی با دروغ هم که شده پیروز شود تا آن‌هائی که سرمایه‌دار هستند نتوانند بر اریکه قدرت بنشینند[.] دکتر جان! دروغ بگو اما جلوی اشرافیت بایست[،] ما با‌توایم». وَ حسین معززی‌نیا راست می‌گوید: «به دليل وجود چنين روحيه‌اي است كه من معتقدم اين آدم حتي اگر دستش از حكومت كوتاه شود مي‌تواند رهبر همين آدم‌هايي باشد كه معتقدند هدف وسيله را توجيه مي‌كند و مي‌گويند ما به‌خاطر هدف والا گناه‌هاي كوچك مي‌كنيم». من در انتخابات شرکت می‌کنم تا دوستانم را که افراطی نیستند و برای نبودنِ احمدی‌نژاد و روحیۀ احمدی‌نژادی به‌راه افتاده‌اند با یک رأی بیشتر همراهی کنم.
Author: "م. ذوقی (mzoghi.2th@gmail.com)" Tags: "دهمین دوره انتخابات ر..."
Send by mail Print  Save  Delicious 
Next page
» You can also retrieve older items : Read
» © All content and copyrights belong to their respective authors.«
» © FeedShow - Online RSS Feeds Reader