» Publishers, Monetize your RSS feeds with FeedShow: More infos (Show/Hide Ads)
سفر همیشه واسه من هیجان انگیز بوده... هر چند این اولین سفر خارجی من نبود اما احساس میکردم رفتن به یه کشور استبداد زده که ایدئولوزیک هم هست نباید خیلی نشاط انگیز باشه اونم واسه من که همیشه در چهره ها ونگاه آدمها دنبال نشانه های سلامت و نشاط وشادی هستم...واینه که واسم لذت بخشه....به هرحال با کمی تردید سفرمو آغاز کردم . پروازاز فرودگاه غم زده امام مشاهده چهره های خشمگین و هیاهو واعتراض مسافرین پرواز ایران ایر به مقصد توکیو بخاطر تاخیر ۲۴ ساعته...وفریادهایشان که راستشو بگین..چرا دروغ میگین...!!!.... تا ورودبه فرودگاه سراسر نور وموزیک ورنگ وارز..و دلار ودرهم دبی..۲ ساعت چرخیدن تو Freeshop.. .تا پرواز 7 ساعته از دبی تا پکن با پروازباز هم امارات که باعث شد بعد مدتها دوباره چشمم به مهموندارهای واقعی روشن شه..خوشگل خوش تیپ..وخوش لباس...وووو... با اختلاف ساعتی حدود 5 ساعت ما 5 بعد از ظهر به وقت پکن رسیدیم دوباره از همون اول همه چی منو متعجب کرد( اصولا به این تعجب در سفرهای خارجی عادت کردم انگار...) از نظم وسرعت عمل وتمیزی وچهره های بشاش وخندان کارکنان خوش پوش وخوش هیکل فرودگاه پکن (یعنی از چین انتظار اینهمه تغییر رو نداشتم از 10 سال پیش تا حالا) تا تا لیدر چینی بسیار با مزه به اسم سون که با شاخه گلهای رز به استقبالمون اومد...موسوی رو میشناخت...از جریان هلو با خبر بود... به ما خوش آمد گفت ومرتب با کلمات محدود فارسی که بلد بود در طی سفر شوخی میکرد... البته لیدر فارسی –انگلیسی زبانمون که از ایران با ما همراه بود..(من طی این سفر بلاخره فهمیدم لیدر هایی هم تو ایران هستن که با سوادن.. مسئولیتهاشونو میشناسن وعلاقه مندن وکارشونو درست انجام میدن....) با سون که چینی –انگلیسی زبان بود جوینت شده بودن تا ما رو همراهی کنن....خیلی هاتون خوب میدونین تو فرودگاههای اکثر کشورها موقع تحویل بار چقدر زمان میذارین..وبعد یه نگاهی به فرودگاه امام خودمون بندازین...گاهی شباهت عجیبی بین صحنه هایی از فیلم پرواز بر فراز آشیانه فاخته و نحوه خدمات دهی تو بعضی از جاها تو کشور خودمون احساس میکنم...وسفر شگفت انگیز چین وماچین ما آغاز شد... از قدمت وتوضیح آثار تاریخی واینجور چیزا خودداری میکنم ...چون با یه سرچ تو نت میتونید خیلی دقیق وکامل به همه اینها نگاهی بندازید من فقط از یه سری نکات که فکر میکنم باید بگم خواهم گفت......۵ شب در پکن اقامت داشتیم..هتل 5 ستاره واقعی...که تو چین یه زمانی حتی فکر کردن بهش ممکن نبود........مثل بسیاری از جاهایی که اینروزها صنعت توریسمشون حسابی پر رونقه..... دیوار چین..میدان تیان آن مین.(که اونجا مرتب به یاد روز 25 خرداد ومیدون آزادی افتادم..)..شهر ممنوعه...کاخ تابستانی.( که مال امپراطریس سی شی بوده این زن امپراطریسی بسیار عیاش٬ ولخرج ٬ زیبا همیشه جوان! و البته هنرمند بود.ناخنهایی بسیار بلند داشت!و در خانه ای با ۱۵ اطاق در این مجموعه زندگی میکرد. او نقاشی میکرد و به هنر بسیار ارادت داشت.۴۸ سال حکومت در عیاشی و فساد باعث شد که پایه های حکومت امپراطوری در چین ضعیف گردد.در سال۱۹۰۸ میلادی فوت و بعد از مرگش سلسله چینگ هم به پایان رسید.در سال ۱۹۲۸ به علت بمباران شهر توسط ژاپنیها در قبر سی شی باز میشود اما در اوج ناباوری چهره اش هیچگونه تغییری نکرده بود!!! در صورتیکه هنگام مرگ72 سالش بوده است.)..چرا این تاریخچه کوتاهو گفتم..؟؟ نمی دونم...
..مرکز پرورش مروارید...کارخانه سنگ یشم...مرکز چای سنتی ...چای سبزوخواص حیرت انگیزش..ومصرف دائمی چینیها وهمرا ه داشتن همیشگی اون .....مرکز طب سنتی...ووووهمه وهمه زیبا ودیدنی بود..وجالب اینکه دقت در حفظ ونگهداری آثار تاریخی وغیر تاریخی ... توجه فوق العاده به توریسم ودیدن نشانه های فراوان آموزش عمومی در این زمینه...وسیل توریستهایی که همه جا بودن....وکپی کردن همه اون چیزایی که فکر کردن باید داشته باشن...کپی به سبک چینی..انصافا هم خوب کپی کردن....واینجوری اون تاریخ اسفناک ..واستبداد مائوئیستی در لابلای این رنگها ونور وتلاش..در حال پنهان شدنه...حداقل واسه توریستها ... واز همه مهمتر سعی دراصلاحات گسترده هماهنگی وپذیرش وجاری نمودن قوانین دنیای مدرن ومتمدن جدید وشناخت قواعد ومسیر عبور ورسیدن به رفاه ..آرامش..امنیت در همه جا به چشم میخورد... .....چیزی که ما تو کشورمون روزبروز بیشتر ازش فاصله میگیریم ودیگه گمونم طی 4 سال اینده این فاصله به یک قرن برسه....
روزی که از پکن 16 میلیونی با خیابانهای بسیار عریض..وفروشندگان خندان وسمج .....وغذاهای رنگ ووارنگ ورستورانهای جالب ودیدنی به سمت شهر هانگزو پرواز میکردیم بارون سیل اسایی میبارید ونوچ نوچ همسفرای من همچنان ادامه داشت که بابا تو ایران واسه خرید خیلی به ماها اجحاف میشه...پس این جنسهای آشغال چینی که تو ایران همه جا ریخته چرا اینجا ندیدیم......؟؟؟...و چمدونهای همه همسفرهای من 2 برابر شده بود..........
هانگزو از نظر من خیلی شبیه رامسر خودمون بود..اما رامسر مدرن ..تمیز..پراز توریست...پراز هتلهای شیک ....پر از ماشینهای گرونقیمت...با مک دونالد و KFC ..وموزیسین ها وآوازه خوانهای دوره گرد..که شبها تو خیابون برنامه اجرا میکردن...وباز شادی ونشاط ورهایی نسل جوون که در لباس پوشیدن ورفتارهاشون دیده میشد....اما در چهره های افراد مسن ومیانسال رد پای روزهای سخت زندگی ودیکتاتوری همه جانبه به چشم میخورد اندوه عمیقی که در عمق نگاهشون گاهی پیدا میشد.....اما خیلی زود جاشو به آرامش میداد....3اینجا یک لیدر چینی دیگه به لیدر فارسی زبان ما ملحق شد دختر جوون ودوست داشتنی بنام ملینا...که تا آخر سفر همراهمون بود..بسیار مسئول ودقیق وبا حوصله..فارسی رو تا اندازهای که بگه برو اونجا...بیا اینجا..نرو اونجا....همه اینجا....ووو یاد گرفته بود.. ۳شب تو هتل هایت هانگزو اقامت داشتیم.... واز قایق سواری رو دریاچه ومک دونالد و از چرخیدن تو Carrefor ودیدن باغ گلها ومعبد بزرگ اونجا لذت بردیم....روزی که داشتیم هانگزو رو به مقصد شهر ساحلی وهزار جزیره چان داوو ترک میکردیم چمدون همسفرهای من 3 برابر شده بود......
شهر ساحلی فقط وفقط واسه استراحت توریستها طراحی شده بود یه جور آنتالیای چینی...با فروتنی وشادی وصف نشدنی چینی ها از دیدن سیل عظیم توریستها....که به شکل عجیب وغریبی مشغول ولخرجی ما دو شب اونجا موندیم واز همه مواهب هتل وبیرون هتل استفاده کردیم.....روزی که چان داووو رو به مقصد شانگهای ترک میکردیم چمدونها هیچ تغییری نکرده بود چون چان داوو مرکز خرید نداشت..اما همه یکی یه کلاه بزرگ وخوشگل دستشون بود....که واسه محافظت از آفتاب خریده بودن...
گمونم شانگهای همون نیویورک به سبک چینیه... با ۲۰ میلیون جمعیت ...برجهای سر به فلک کشیده...تحرک .نشاط اقتصادی...سیل توریسم...وشبهای شانگهای که از روی رودخانه پوا چقدر دیدنی بود با برجهای نورانی که انگار قراره همیشه بدرخشند.....زنهای شانگهای خیلی شیک پوش تر از پکن بودن...کلا زنهای چینی به مراتب زیباتر از مردانشون بنظرم اومد...ومن باز بیاد لذتی افتادم که 30 ساله از اون محرومیم..لذت لباس پوشیدن.....ما 4 شب رو تو یک هتل سر به فلک کشیده سپری کردیم وبلاخره لذت زندگی در طبقه 45 وصبحونه خوردن در رستوران طبقه 26 با چشم انداز فوق العاده رو چشیدم اما به سبک چینی......... برج مروارید شانگهای به برج میلاد ما میگفت زکی...تماشای شانگهای از اون بالا ..راه رفتن روی پوشش شیشه ای که از اون ارتفاع هیجان انگیز والبته وهم انگیز بود...ووای که چه توریستی اینور اونور میپلکید....چقدر یاد اصفهان وزاینده رود خشکیده و..شیراز وتخت جمشید در حال ویرانی ..کاشان...ویزد...وهتلهای ظاهرا 5 ستاره اما در حال تبدیل شدن به مسافرخانه....شمال زیبا که داره تبدیل به زباله دونی بزرگ میشه..وتابستون از دست پشه ومگس نمیشه ..آسایش داشت.....وبی انگیزگی وسردرگمی در سرمایه گذاری...وووو منو آزار میداد....فرودگاه شانگهای با معماری ووسعت خیره کننده...سرعت عمل در خدمات به مسافرین...تمیزی وارامش فوق العاده....وقتی که ما شانگهای رو به قصد دبی ترک میکردیم همسفرهای من نمیدونستن با این چمدونهای جدید چه کنند.....!!!!! باز پرواز امارات..مهموندارهای واقعی وغیر سهمیه واز اینجور چیزا.. ..9 ساعت پرواز مطمئن واستاندارد....فرودگاه دبی...ودنیای رنگ وپول وخریدوبیداری وبیخوابی........و...وپرواز...وفرودگاه امام...قیافه های عبوس....اخمو...فضای غم انگیز ...ورخوت انگیز ..وسرشار از بی انگیزگی....ومبارزه سخت تحویل بار در فضای بهم فشرده وملتهب وهیجان زده......وگردی از غم که بر فضای شهر پاشیده شده بود...از فرودگاه تا خانه...
ای وبلاگیهای آشنا وناآشنا من برگشتم.....البته نه با کوله باری از تجربه..اما با یک عالمه شگفتی و حیرت والبته لذت..و به مقدار متنابهی حسودی وحسرت...و یک علامت سوال گنده که نمیدونم باهاش چیکار کنم......
مرسی که بیادم بودین...وسراغمو گرفتین..اینکه آدم احساس کنه بجز دنیای واقعی تو دنیای مجازی هم بودن یا نبودنش واسه تعدادی از دوستاش مهمه..حس خیلی لذت بخشی داره..ومرسی که این حسو بهم دادین....
میدونین من رفتم چین...دو هفته گشتم ودیدم وچشمام گاهی گشاد شد...وگاهی تنگ...گاهی تحسین کردم وگاهی بغض ....گاهی مرتب از خودم میپرسیدم...چطور این مسیر تاریخ رو میشه ندیده گرفت....گاهی ردپای تاریخ رو میدیدم وگاهی اثری از بخشهای تراژیک تاریخ اونجا در لابلای رنگها وموسیقی ولبخند وهیاهوی نشاط آور وسرعت شگفت انگیز مدرنیزه وآثار اون دیده نمی شد.....من از اینهمه سرعت در تغییر وفهم قوانین دنیای امروز در بخشهایی از جامعه اونجا حیرت زده شدم...از اینکه نبودن دمکراسی به مفهوم واقعی در یک کشور میتونه جوری در مناسبات درست بین المللی و رونق اقتصادی و دگرگونی وسیع اجتماعی پوشش داده بشه که چشم هر تازه واردی رو خیره کنه......این خیلی مهمه که بفهمی اداره کشور در همه بخشها با ایدئولوژیک بودن جور در نمیاد و ره به ترکستان بردنه...وفهم این در دنیای امروز کار سختی نیست...و علامت سوال گنده اینجوری تو ذهنم من ایجاد میشد...اخه تو کشور من چه اتفاقاتی داره میفته که با هیچ قانون مترقی در دنیای متمدن همخوانی نداره وقوانین رفاه وخوشبختی ونشاط وپیشرفت مردم بطور کامل با قوانینی در جهت اضمحلال ونابودی وعقب گرد وتیره روزی جایگزین بشه....!!!!!؟؟؟؟
تازه دیشب برگشتم....فقط اومدم سلامی وتشکری عرض کنم ...سر فرصت از شگفتیهایی که دیدم مینویسم...
تا برگشتنم...مواظب خودتون باشین.......
بلاخره آقابزرگ هم فوت کرد....در سن ۱۰۹ سالگی...ازایست قلبی در اثر کهولت ...اونم نه کهولت معمول...چون تا چند ساعت قبل از مرگ روزنامه می خوند...وحواسش هم به همه چیز بود ومغزش کاملا فعال...فقط یکی دوماه در بستر بود چون بدلیل پیچ خوردگی پاش نمی تونست راه بره...تمام سالهای عمرشو سلامت بود هرگز در بیمارستان بستری نشده بود...و بجز یکبار در سن ۴۰ سالگی که بعلت بیماری شبه وبا ۱۰ روزی رو تو تختش خوابیده بود وتحت درمان بود حتی در بستر بیماری هم قرار نگرفته بود.......برای همین نمی تونست درک کنه چرا نمی تونه از تختش بیاد پایین راه بره.....یه پدربزرگ عجیب وکم نظیر ...عجیب از نظر میزان سلامت وطول عمر وبی نظیر از نظرخصوصیات و نوع نگاه واحساس ونظم واقتدار درزندگیش...مردی که تا روز مرگ مورد احترام بود ومقتدر...مردی که به زندگی همه جانبه عشق میورزید..مردی که نه گیاهخوار بود ونه در دل طبیعت زندگی میکرد ونه از زندگی ماشینی دوری می کرد...بالعکس همیشه در قلب شهر بود وبا تکنولوژی سخت دوست وهمراه ..اما با قوانین ونظم مخصوص خودش....واصلا هم زاهدانه هم زندگی نمی کرد.....به تجملات ... علاقه داشت .....کلی صفحه گرامافون ..نوار کاست واین اواخر سی دی ..ودی وی دی..موسیقی داشت...وهمه ابزار لهو ولعبش همیشه براه ....از زمانی که اتومبیل وارد ایران شد همیشه ماشین سوار شد وهی ماشیناشو عوض میکرد....آخرینش یک سمند آلبالویی بود!!! آره آلبالویی..!!! اما هرگز رانندگی نکرد...البته تا همین ۱۰ سال پیش راننده داشت..اما زندگی استکباری که نمی تونست مادام العمر ادامه داشته باشه..این اواخر نوه ها نقش راننده شو ایفا میکردن ...رنگ ماشین هم یه جورایی واسه جوونتراشون جذاب بود...حتی این روزهای آخر موبایلش رو از کنارش دور نمی کرد...ورادیو وروزنامه همیشه کنار تختش بود..هرچند اکثر کتابهای کتابخونه بزرگش توسط همین ما نوه نتیجه ها مصادره شده بود اما هنوز این کتابخونه پربار بود ودیدنی...... در عین حال مرتب مواظب تک تک گلها ودرختهایی بود که در حیاط وباغش کاشته شده بود...هر جا که بود نظم واقتدار دوست داشتنیشو به محیط اطرافش تزریق میکرد......مردی که هنوز میتونست عاشق بشه.....و ابراز عشق ودوستی کنه.....مادربزرگم تا روزی که زنده بود(مادر بزرگ یکسال پیش از دنیا رفت) عاشقانه دوسش داشت وصادقانه در کنارش بود والبته در خدمتش....یه جور ذوب شدن در وجود پدربزرگم رو در رفتارهاش میدیدم..بعد از مرگ مادر بزرگم می گفت من به یه همراه احتیاج دارم ووقتی با نگاههای متعجب وشیطنت بار بچه هاش روبرو شد گفت بابا واسه زناشویی نمی گم ..من یه دوست وهمراه می خوام...فکرشو بکنین دوست وهمراه یک مرد ۱۰۸ساله اما شگفت انگیز کی میتونه باشه...!!!؟؟؟.خلاصه اگه تو زندگی وشخصیتش دقت میکردی کلی سوژه واسه نوشتن وتحلیل کردن پیدا میشد..... ..گمون نکنم دیگه هرگز بتونم نظیر همچین آدمی رو از نزدیک بشناسم......هنوزاون روزهای بچگی و طپش قلبمون روکه مثل قلب گنجشک میزد رو کاملا بخاطر دارموقتی ظهرها سعی میکردیم پاورچین پاور چین از جلو در اتاقش عبور کنیم که مبادا بفهمه ما خواب ظهر رو دودره کردیم .....همیشه با زندگی کنار اومد وزندگی هم خوب باهاش ساخت...انگار آماده درک وهضم هر اتفاق بد حتی تراژیک قبلا از وقوعش بود.....اما طی ۳۰ سال گذشته هرگز نتونست اونچه رو که انقلاب سال ۵۷ با خودش آورده بود بپذیره وتائید کنه...هرگز....وحرفش هم این بود که این اتفاقات واین به قدرت رسیده ها اصولا نمی تونن تو ذاتشون دمکراسی وآزادی وخوشبختی واسه مردم رو داشته باشن...واین روزهای آخر میگفت من که بهتون می گفتم تاریخ بخونید......دلم می خواد یه تعداد از ژنهاشو ارث برده باشم......
واسه اینکه اگه این رویاها بمیرن..نباشن...
زندگی عین یه مرغ بی پر وبال یا شکسته بال میشه.....که دیگه مگه پروازو تو خواب ببینه....
رویاهامونو محکم بچسبیم...
واسه اینکه اگه رویاهامون از دست برن ...
زندگی عین بیابان برهوتی میشه ...که برفا توش یخ زدن.....رویاهامونو محکم بچسبیم...مبادا از دست برن...
دردلهاي يك روزنامهنگار؛
.........امروز محشری است در ایران که خدایش ابلیس است،
پ.ن۱:
گرفتن این اعترافات فقط وفقط یک جور خودارضایی سیاسی حضرات است
پ.ن۲:
سلام. من كيارش ارسلان هستم با يكي ديگر از برنامههاي «نوبت ما». با توجه به درخواستهاي فراوان شما بينندگان عزيز، ادامه اعترافات يكي از عوامل انقلاب مخملين را براي شما عزيزان پخش ميكنيم. م.ع.الف سياستمدار مدعي اصلاحات كه به وبلاگنويسي شهرهاست و اينك ادامه ماجرا...
متهم كه به صورت بالقوه و از همان ابتداي امر مجرم هم بود، به گوشهاي خيره شده.(مصاحبهكننده: شما توي اين مدت بسيار لاغر شديد. علتش چيه؟) م..ع.الف: «من در اين مدت تحت نظر بهترين متخصصين تغذيه كشور، تحت رژيم لاغري بودم. من قبلا از رژيمهاي دكتر «ك» و كمربندهاي لاغري ماهوارهاي استفاده كرده بودم اما هيچكدوم اينطوري افاقه نكرده بود.» (مصاحبهكننده: الان توي حرفهات به كمربند ماهوارهاي اشاره كردي. پس اعتراف ميكني كه قبل از دستگيري، حتي در مورد لاغري هم به ماهواره و كشورهاي غربي وابستگي داشتين؟) م.ع.الف: «بله. هرچي شما بفرمايين» (مصاحبه كننده: گويا به غير از اين كمربندهايي كه براي انجامدادن انقلاب مخملين آورده بوديد، كوكتل مولوتف هم از سوئد وارد ميكرديد.درسته؟) م.ع.الف: «بله. يك نفر از بچهها به هواي خريدن مداد نوكي سوئدي به اونجا ميرفت، در اون جا كوكتل مولوتفها رو توي محفظه نوك مدادنوكي جاسازي ميكرد و به كشور ميآورد و ما از طريق ستادهامون توي كشور توزيع ميكرديم» (مصاحبه كننده: اسم كوكتل مولوتف به روسي ميخوره، چرا كوكتل مولوتفهاي مخصوصتون رو از كشور دوست و برادر روسيه وارد نكردين؟) م.ع.الف: «به قول يكي از دوستان شما، ما اگه عقل درست و حسابي داشتيم كه اصلاحطلب نميشديم.»!
مسعود مرعشي
اکثر وقتا این محتوای ذهنمه که چه بخوام وچه نخوام ناخود آگاه رفتارها..وحرکات وعکس العملهای منو شکل میده......وقتی خوب فکر میکنم میبینم زیباترین ودلچسبترین رفتارهام زمانی شکل میگیره که ذهنم پر از دوستی وعشق وجستجو وکشف وحیرتها وشگفتیها ولذتهای این کشفه......وتلخترین اونها زمانی که ذهنم پر از افسوسها ..ندامتها...خشمها...وسردرگمی هاست...در حالت دوم بعد از کلنجار رفتنهای کم وزیاد ...ناگهان ذهنم خالی میشه..اینجاست که بشدت احساس یاس واستیصال میکنم..احساس اندوهی عظیم در حدی که انگار این خلاء واحساس تهی بودن قراره تا ابد با من باشه......ومدتهاست احساس میکنم کنترلم نسبت به تاثیر وقایع بیرونی روی محتوای ذهنیم بشدت در حال افزایشه...نمیدونم..اندوه زیاد ...عشق یا مهر ودوستی یاشگفتیهای فراوان...ویا خشم...ویا تهی شدنهای مکرر ذهنی..باعثش شده...ولی هر کدوم که باشه فعلا خوبه....اونقدر که حیرت زده ام میکنه......این حیرت زدگی رو دوس دارم...چون بهم این احساسو میده که هنوز در حرکتم....
اینم یه جورشه دیگه..حالا علاوه بر زندگی روزمره قبلی ..یه زندگی روزمره فعلی هم پیدا کردم..یعنی خیلی از ماها واسمون اینجوری شده...دغدغه های ذهنی بیشمار ...که هر کدومش میشه یک رنجنامه مفصل ..اصولا روزهای زندگیمون یه جورایی شبیه نمایشهای کمدی تراژیک شده....مدتهاس که این حسو دارم...مدتها....از سالهایی که هرروز در صدر خبرهای تلویزیونها ورادیوها وروزنامه های دنیا بودیم....تا امروز که هنوز هم هستیم..هنوز هم...خبرهای سراسر تنش..استرس...آشفتگی ....ابهام...و..و...سوال ..واندوه..و...یه روز فصل کمدیش پر رنگتره...ویه روزهایی فصلهای تراژیک که اشک به چشم میاره..اما اینه دیگه...همینی که میبینیم..حالا اینکه مختصاتمون در لابلای این فصلها کجاس وچیه ..با خودمونه...یه نگاهی به روزهایی که طی سالها گذروندیم کمک کننده اس....ویه نگاهی به خودمون و..یه نیمچه نگاهی به هر چی که تو کله امون داریم....بلاخره باید مختصاتمونو بشناسیم اگه دور از جونتون هنوز نشناختیم ونمی دونیم.....زندگی معمولا اونقدر که فکر میکنیم فرصت در اختیارمون نمی ذاره.....
.......۱۰ روزی هست که مرتب به یاد این جمله پدر بزرگم می افتم که می گفت بابا جان از گدا جماعت دوری کنین ...نه اصلا فرار کنین....
شب است وچهره میهن سیاهه..............................
پ ن۱: هیچ چیزی مهیب تر از زخمی کردن غرور آدمیان نیست.
پ ن ۲: وباز باید به تماشای پرده دیگری از این نمایش تراژیک بنشینیم
من امروز این توهین مستقیم وقیحانه وبی شرمانه به شعور خودم را هرگز نمی بخشم......
متاسفانه پیامی که این اتفاقات با خود داشت غم انگیز بود ...و به معنای واقعی بی شرمانه..
پ.ن:سخت ترین کار دنیا محکوم کردن یک احمق است.!!!
پ ن۱ : کتاب "وقتی مرگ در میزند" رو میخوندم احساس کردم وودی آلن رو همیشه دوس داشتم..بخاطر همین حرفاش.....
پ ن ۲: من در مسیر سبز قدم میزنم....می خوام کمی نفس بکشم...این تنها مسیریه که میشه امید داشت هنوز اکسیژن واسه تنفس وجود داره...شما نمی یآین....!!!؟؟
احساس میکنم این روزها روزهای عجیبیه....اردیبهشت طلایی و رویایی برای من داره تموم میشه....همش فکر میکنم وقت نیست....انگار یه جا نشستم ودارم عبور همه چیزها رو تماشا میکنم...وهی تو ذهنم درگیر اینم که وقت نیست.... از صدای یک خواننده مرد عرب لذت میبرم.....تازه دارم درگیر یه ماجرای حقوقی میشم که یک اپسیلون هم راجع به مراحل عبور از این ماجرا نمی دونم ...چرا همه چی مثل یه کلاف درهم پیچیده اس...؟؟!!! ناخوداگاه به یه سخنرانی مهم که داره از رسانه جمعی پخش میشه گوش میدم...بازم انگار نشستم دارم فیلم میبینم...احساس میکنم مثل سالهای تین ایجری که در بحثهای سیاسی واجتماعی...تا هرجا که میتونستم میرفتم...بازم باید برم..یه فکرو بگیرم برم تا انتها....چقدر زحمت کشیدم تا تو کله ام فرو کنم که این چیزا تو کشورهای جهان سوم عبث و وقت تلف کردنه...وپر از حماقت....سالهای سال زحمت کشیدم تا از جاهایی عبور نکنم که پاهام خیس شه... مخصوصا در بعضی عرصه ها...نمی دونم ..انگار دارم از یه مرزهایی عبور میکنم ..اسمش چیه...؟؟؟!!! مرز بین خامی وپختگی...جوانی ومیانسالی که این روزها با بوتاکس وژل ولیفتینگ وساکشن ..ومش و...های لایت...ووووو دیگه نمیدونم کجاس و واسم قابل تشخیص نیست...ونمیدونم کجا شروع وکجا تموم میشه... مرز بین مسئولیت وبی خیالی...سلامت وبیماری.....یعنی همه چی سرجای خودشه...!!۱؟؟؟ نه..نمی شه که جای چیزهایی که میبینم این جاها باشه...نچ...امکان نداره....بشدت از صدای خواننده مرد عرب لذت میبرم...آهنگهای دامبولی لبخند به لبم میاره.......ناخوداگاه بعضی قیافه ها حس انتقام وتنفرمو فعال میکنه........از کدام مرزها در حال عبورم.....!!!!!اعبور به این سادگیهاس...
اینجا ایران است...البته.جمهوری اسلامی ایران....!!!!...اینکه روز روشن توی شهر...جلو چشم همه مردمی که میان ومیرن...توی یه مینی بوس که 30 نفر جوون دانشجو واسه سفرتیمی به کویر سوارش شدن...همه این جوونها رو به جرم عمل نامشروع در خلوت دستگیر کنن به اداره مفاسد اجتماعی ببرن...48 ساعت در بازداشت وملاقات ممنوع نگه دارن...با خشونت وارعاب وبا ترفند حیله وترساندن دختر پسرهای بیگناه رو مجبور به امضاء صورتجلسه ای بکنن که توسط رئیس اداره مفاسد شهرستان شهید پرور والبته پهلوان پرور کاشان که به شدت در پی ابراز وجود اسلامی به هر شکلیه ، واز تمامی اجزاء صورتش اخلاص ..!!!وصداقت...!!! وراستی ودرستی والبته دینمداری .!!!..واخلاص در عمل...ونور ایمان در چشم وصورت....!!!!! می باریده.... تنظیم شده و مضمونش این بوده که بله ما دخترها وپسرها باهم در حالیکه دست در گردن و....در آغوش هم بودیم ...وپسرها هم شلوارک تنشون بوده توسط این برادران جان بر کف...(یا کف بر لب) دستگیر شدیم...آخه مگه میشه اینجوری وبه این راحتی دروغ وچرند به هم بافت...وتحویل داد...!!!!؟؟؟؟ اونم جوونهای پاک...بیگناه وتحصیلکرده ای که تا حالا پاشون به اینجور جاها نرسیده..واونها رو در کنار دله دزدها ..ومعتادهای خیابونی 48 ساعت نگه دارن..... آره خوب حتما میشه...تو این دولت سناریوهای احمقانه تر از این هم هم تهیه وتحویل شده...ساعت 2 بعد از ظهر روز 5 شنبه توی خیابونهای شهر کاشان...یه جمع 30 نفره رو مجسم کنید که طبق اظهار برادر خواهرهای اداره مفاسد پسرها با شلوارک...دخترها رو رو زانوشون نشوندن وبشکن زنان دارن میرن کویر .....یکی از بچه ها میگفت خدایا این دیگه چه جور پرونده سازیه..مگه ما کی هستیم چیکار کردیم..که دروغ به این بزرگی ومشهودی رو بهمون نسبت میدن....وتو این لهو لعب این از خدابیخبران جهنمی...یه دفعه این برادران جان برکف وهمیشه در صحنه ا..مطلع میشن که بیایید که عوامل براندازی نرم ...!!!واستکبار جهانی ..!!وتهاجم فرهنگی...!!!وتوطئه.علیه جهان اسلام..و!!! ..و..صهیونیست..!!! واینا......دارن از دستتون در میرن....جالبه خود کارکنان اداره مفاسد وهمینطورآگاهی کاشان وحتی شهروندان کاشی از این برخورد عجیب وخشونت بار به شدت تعجب کرده بودن...ولی هیچ پاسخی به سوالات بیشمار واالدینی که از پنج شنبه تا شنبه اونجا آواره وسرگردون دنبال جواب وتوضیح مسئولین بودن ...داده نشد...تازه شنبه ظهر این بچه ها با قید کفالت آزاد میشن تا زمان دادگاه...آره به همین سادگی.....وبدون شرح....
.من کمی راجع به معنی لغت "خلوت "و"عمل نامشروع" به شک افتادم...اگه تو خیابون وتوی یه مینی بوس که 30 نفر آدم با راننده 31 نفر کنار هم ...اسمش خلوته...جایی که اون آقای رئیس نیروی انتظامی با 4 خانم نیمه برهنه مثلا در حال ادای فریضه نماز اونم به جماعت بود اسمش چیه...یا اون جایی که معاونت آموزشی دانشگاه زنچان قصد تعرض به یک دختر دانشجو رو داشت...یا خیلی از جاهای دیگه......اینا کی هستن...؟؟؟ اینا چی هستن...!!!؟؟؟ اینجا کجاس...!!؟؟؟ افترا چیه....!!!؟؟؟ تهمت یعنی چه...!!!؟؟؟ دروغ مفهومش چیه...!!!؟؟ قانون چیه...؟؟!!!. فانون کجاست..!!!؟؟ مجری قانون کیه...!!؟؟ حریم یعنی چه....!!!؟؟ امنیت چه مفهومی داره....!!؟؟؟زمان از دست رفته یعنی چه...!!؟؟ ارعاب چیه....!!!؟؟؟..وحشی گری چه جوریه...!!!؟؟؟ قهقرا چیه...!!؟؟... ما داریم کجا میریم....!!!!؟؟؟ اینا دارن کجا میرن...!!؟؟؟ اینا کی هستن ...!!؟؟....من چرا درکشون نمی کنم..... من نمیدونم اسمشو چی بذارم...شما خودتون یه اسمی واسش پیدا کنید...فقط میدونم خیلی از ماها خیلی خوش شانسیم که زنده ایم...زندونی نشدیم....پرونده نداریم...وووووووو..ودیگه اینکه گمونم از این به بعد از خیلی چیزها تعجب نخواهم کرد...
- پرتقال های که از اسرائیل رفته چین از چین به دبی واز دبی به ایران اومده...حالا قراره از بازار جمع شه...تازه یکی از نابغه های دولت نهم گفته این پرتقالها اسرائیلی نیست..یک عده واسه بدنام کردن دولت نهم نشستن رو دونه دونه پرتقالها برچسب اسرائیلی چسبوندن.....ما که خوردیم ولذتشو بردیم دست باغدار اسرائیلی ووارد کننده خفن ایرانی ...وبرچسب چسبانندگان خائن پرتلاش درد نکنه....![]()
مدتهاس...یا خیلی وقته...یا سالهاس... فیلمها وسریالهای تلویزیونی رو نمیبینم یا خیلی کم وگذری وسطحی میبینم.... احساس میکنم دوبله فیلمها بدون هیچ صدای پس زمینه و بی روح وکسل کننده اس...فضای فیلم اصلا حس نمیشه...چند صدای تکراری که بی انگیزگی از سیلاب سیلاب کلامتی که ادا میکنن پیداس و با لحن همیشه ثابت وخطی دیالوگها رو بیان میکنن هیچ انگیزه ای واسه دیدن فیلم باقی نمی ذاره..ودر هیجان انگیزترین سکانسها فضا ساکت وسرد ویخی دیده وشنیده میشه.....یاد اون موقعی افتادم که 10 یا 1۱ سالم بود...ویکی از نگرانی های من این بود که وقتی بزرگ شدم . ومشغول کار شدم ... اگه ظهرها نیام خونه این برنامه های ظهر تلویزیون وفیلمها وسریالهایی رو که ظهر پخش میشن رو نمیبینم ...چیکار کنم.یا وقتی ازدواج کنم وتوخونه خودم مهمون داشته باشم ..وکارهای خونه زیاد باشه ویا بچه دار بشم ... ودیگه فرصت تماشای تلویزیون نداشته باشم ...خیلی سخته..وگاهی به این نتیجه میرسیدم حتما باید مستخدم داشته باشم...یا ازدواج نکنم و.یا زود بچه دار نشم.سریالهایی مثل چاپارل..خانه کوچک....دکتر بعدازاین....تن تن ومیلو....کوجاک..کاوشگران (که دیدنش باعث شده بود من تا مدتها عاشق تونی کرتیس باشم..)..تسخیرناپذیران...باگزبانی...پیشتازان فضا.....حس ششم .... دختر استثنایی....مرد شش میلیون دلاری...فرشتگان چارلی......ووووووو....تلویزیون نگاه کردن اون موقع واقعا لذت داشت....برعکس حالا که اکثر اوقات خاموش کردن تلویزیون یا رفتن روی کانالهای مهپاره. بدون غرولند وبدوبیراه گفتن (البته نه خیلی غیر مودبانه ...) ..اتفاق نمی افته....وحالا گاهی تو خواب وبیداری میگم چه خوب که دهه 60 گذشت...چه خوب که سنمون به ورود وزندگی در دنیای تکنولوزیک مدرن قد داد...این مهپاره نعمتیه والا.....








