• Shortcuts : 'n' next unread feed - 'p' previous unread feed • Styles : 1 2

» Publishers, Monetize your RSS feeds with FeedShow:  More infos  (Show/Hide Ads)


   New window
Date: Friday, 06 Nov 2009 17:02
دراینجا آپ شد

Author: "medusa"
Comments Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Friday, 11 Sep 2009 20:20
مطلب جدید در اینجا بروز شد.

Author: "medusa"
Comments Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Saturday, 05 Sep 2009 12:36

از این به بعد من رو اینجا بخونید

 

ورقها رو مرتب میکنه و میذاره کنار تخت. شوهرشو نیمه هولی میده و از تخت میان پایین و شروع میکنن به پوشیدن لباسهای بیرونشون. اشاره ای به شوهرش میکنه و اونم برمیگرده طرف من و” میم “: ما داریم میریم ساحل

 “میم” گیج خواب میگه : ها؟ باشه. خوش بگذره

فکر میکنم چه مسخره، انگار ۲تا گروه ۲تایی اومده باشیم سفر، نه ۴ نفری

نیم ساعتی دراز میکشم و با موهای میم ور میرم و غر میزنم : داری کچل میشی

صورتشو توی بالش قایم میکنه : تو که کچل دوس داری

 مدوس: آره ولی کسی که خودش کچل کرده باشه، تازه کچلی به تو نمیاد. پاشو (میزنم رو کمرش)پاشو بریم بیرون داره حوصله ام سر میره

 صورتشو میگیره طرفم و میخنده : بریم

--------------------------------------------------------------

 شوهرش دستش رو گرفته و اونم داره آب میریزه روی پاش تا شنها رو پاک کنه

 مدوس: اااا! ما تازه اومدیم با هم بریم قدم بزنیم

 کمرش رو صاف میکنه : من دیگه حوصله ندارم

شوهرش مردد نگاهش میکنه.وقتی متوجه میشه ما داریم نگاهشون میکنیم میگه : نمیدونم، خودت میدونی عزیزم

فکر میکنم : اوه اوه! این یعنی میخوای برو ولی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی

۵قدمی که دور میشیم شوهر یه نخ سیگار از میم میگیره و با ولع شروع میکنه به دود کردن. شوهر رو صدا میکنه و احتمالا چشم غره ای بهش میره که شوهر سیگار رو پرت میکنه. “میم” اشاره میکنه به ماه : چه قشنگ شده

 یه قایق موتوری وارد ساحل ما میشه، شوهر پیشنهاد میده : بریم سوار شیم؟

 “میم” نگاهی به من میکنه : میخوای بریم؟

 دو قدم میرم نزدیک آب و طرف قایقران که سرعتشو کم کرده داد میزنم : آقا چند میگیری؟

سرشو تکون میده که نمیشنوم . قایق رو میکشه توی ساحل و با “میم” بحث میکنه سر قیمت. شوهر موبایلشو درمیاره و چند قدم فاصله میگیره، خوشحال بر میگرده طرف ما که : پس چند دقیقه وایستیم با هم بریم.

موبایل شوهر زنگ میخوره، دوباره از ما فاصله میگیره و بعد از چند لحظه : شما برین، نظرش عوض شد سیگار رو پرت میکنم تو شنها : خب تو هم بیا ۳تایی میریم

 - نه دیگه

 من و “میم” میشینیم تو قایق. “میم” به قایقران میگه : آقا آروم برو، موج هم نشکون، دوستم کمرش درد میکنه

مدوس: آقا جلیقه نجات به ما نمیدی؟

- خیسه، لباساتون خیس میشه

مدوس: بهتر از غرق شدنه که

صدامو نمیشنوه یا به روی خودش نمیاره. قایق که تو آب سیاه از ساحل دور میشه “میم” دستم رو فشار میده و زیر لب میگه : بمیری مدوس …بمیری

مدوس : این دریانوردا چه شجاعتی داشتن (داد میزنم) واااااااااااااااای

میم : منظورت کیه؟

 - همین ماژلان و کریستف کلمب اینا دیگه. واااااااااااااااااااااو

 “میم” خنده شو ول میده :دیونه. دستتو بگیر به میله میوفتی….آقا آروم تر برووووووووووو

سر قایق رو کج میکنه طرف ماه و سرعت رو کم میکنه تا قایق وایسته. نگاه میکنیم به ماه که چند تیکه ابر قاب گرفتنش. “میم” دستم رو فشار میده. دوست دارم ببوسمش، بجاش دست آزادم رو میبرم تو آب و قایق تلو تلو میخوره. قایق رو راه میندازه و شروع میکنه به دور زدن.

داد میزنم : رسیدیم به دماغه امیدنیک، دیگه باید دور بزنیم وااااااااااااااااو

میم میخنده : انقد تکون نخور

مدوسا : هی میم! (اشاره میکنم به آدمای تو ساحل) هندیها! ما موفق شدیم! ما زمین رو دور زدیم

--------------------------

 مدوسا : کاش شما هم میومدین! خیلی کیف داشت

انگار با دیوار حرف زده باشم، هیچکدوم عکس المعلی نمیدن. ورقها رو با یه حرکت جمع میکنه و نگاه به شوهر میکنه. شوهر برمیگرده طرف ما : میگم ما که گشنمه مون نیست، شما گشنه تونه؟ لازمه بریم بیرون؟

نگاهش میکنم که خودشو با ورقا مشغول کرده.

 “میم” میگه : منم همینطور(رو میکنه به من) نریم هان؟

-ها؟ خب نه

 -میخوای بریم

-نه عزیزم

نگاه به شوهرش میکنه و جوری که ما بشنویم میگه : ادای ما رو درمیارن؟ با چشمهای گرد شده به “میم” نگاه میکنم. دلم میخواد بگم : هی! وقتی من اینجا هستم سوم شخص درباره من حرف نزن! ادای مار رو درمیارن یعنی چی؟؟ تو فک کردی….

فکر میکنم : پووووف، این سفر کوتاه به دعوا کردنش نمیارزه

--------------------------------------

 چند تا پفک و چیپس برمیداریم که چشمم میافته به شیشه سیرترشی خانگی :اوووخ جون! سیر ترشی!

شیشه رو از دستم میگیره و نگاه به قیمتی که با ماژیک رو در شیشه نوشته شده میکنه :۳تومن؟؟( رو میکنه به شوهره که رفته طرف کانتر مغازه) ما چند خریدیم دفعه پیش؟

-۲و پونصد

شیشه رو میده دستم. حس میکنم شوهر برای اولین بار تو این سفر میخواد حساب کنه. شیشه رو با حسرت نگاه میکنم و میذارمش رو قفسه فکر میکنم : اشکال نداره، آخر سفر با میم میام و میگیرم

----------------------------------------------------

- “میم” میگه: کاش همون ویلا رو میگرفتیم تو با پله های اینجا اذیت نشی

 پشت پای چپم رو میمالم و عصبانی از سکندری خوردنم میگم: برای یه شب ۲۰۰ تومن میدادیم؟ من که پول ندارم -خب من میدادم

 همچنان عصبانی: رو چه حساب میییییم! ۱۰۰ بار بهت گفتم من مث این دخترای ایرانی آویزون نیستم، تا حالا شده چیزی رو باهات حساب نکنم؟

خنده کوچیکی از پشت سرمون میکنه و میگه : ااا؟ ولی من از این دخترای آویزونم

وا میدم و مکث میکنم : شما حسابتون فرق میکنه، زن و شوهرین

دوباره میخنده : آخه وقتی نبودیم هم حساب نمیکردم

حرفی نمیزنم فک میکنم : اگه فک کردی حرفمو پس میگیرم اشتباه کردی

----------------------------------------------------------------

میم آخرین پک رو به سیگار میزنه : بخاطر یه سیگار هی باید بیایم بیرون

مدوس: اشکال نداره، دود ناراحتش میکنه دیگه

برمیگردیم داخل و نگاهشون میکنیم که بیتوجه به حضور ما مشغول مغازله ان میم تلویزیون رو با حرص خاموش میکنه و فحش نه چندان آبداری به صدا و سیما میده سرش رو بالا میاره و با قیافه معصومانه ای به شوهرش میگه : اینا چه بی ادبن! برم بیرون؟

نگاه میم میکنم و حس میکنم دارم رویش دوتا شاخ رو سرش رو میبینم.

میم : این همچین فحشم نبود. فحش که چیز بدی نیس

جمله ای رو که معلومه برای این مواقع آماده داره و معلومه چندین بار استفاده کرده رو با سرعت میگه : ولی خیلی از احترامها رو از بین میبره

فک میکنم : اینم مثل اونای دیگه بعد شوهر کردن شده قدیسه

-----------------------------------------------------

“میم” که از صداش معلومه کم کم داره خسته میشه میگه : منظورتون از این مغازه هاس؟

موبایل رو از گوشش فاصله میده و مثل شاهزاده خانمی که به راننده اش دستور میده میگه : نه برو جلوتر…آره، با شوهر و دوستش و دوس دخترش اومدیم شمال

میم بلند میگه : دوس دختر چیه؟ خانمش

فکر میکنم : مدوسا چند ساعت راه برگشت مونده فقط

------------------------------------------------------------------

 شوهر میگه :شما گشنه تون نیست؟

 میم میگه: برسیم هزار چم خیلی رستوران هست.

 صدای غرغرش از پشت سر میاد. بعد از یک ربع میم میزنه کنار : برین ببینین رستورانش خوبه؟

 پیاده میشیم. نگاهی به داخل رستوران میندازم و از دیند کاشیای کثیفش حالم بد میشه : نه کثیفه! انگار بخوای تو دستشویی غذا بخوری

میم رو میکنه به شوهر : میخوای تو برو انور خیابونیه رو نگاه کن، اگه خوب بود من دور بزنم

دست شوهر رو میکشه و رو میکنه به من و چشم میدرونه : شمااااااااا برو نگاه کن! ما که مشکلی نداریم گوشام داغ میشه، گور پدر خوش گذشتن : این چه طرز حرف زدنه….جوری میگی انگار که…..پووووف تمام سفر حرفی نزدم

میرم طرف ماشین و سوار میشم و در رو محکم میبندم. میم میشینه کنارم و سویچ رو میچرخونه : حق باتوئه ولی ول کن

صدای بسته شدن در که میاد راه میافته و پنج دقیقه بعد جلوی یه رستوران دیگه نگه میداره. سریع از ماشین پیاده میشن و از ما فاصله میگیرن. میشینم پشت یه میز و منو رو باز میکنم و با میم غذا رو انتخاب میکنیم. سلانه سلانه و دست تو دست میان طرف میز و میشینن. سفارش رو که میدیم میم بلند میشه : برم دستشویی

جلوشون نشستم و با اینکه روم اونوره متوجه ام بیصدا با هم حرف میزنم فک میکنم : لزومی نداره بلند شم

دست شوهرش رو میگیره و شروع میکنه درباره حلقه ازدواجشون حرف زدن : اون حلقه اولیه…اون نگین داره…حلقه مریم و سام ولی…موقع دست شستن

میم میاد و میشینه ،بازی رو با صدای بلند تری ادامه میده : بس که موقع کرم زدن تو دستم بوده کدر شده رنگش

میم نگاه میکنه به من، نمیدونم متوجه شده یا نه

فک میکنم : خیلی بدبختی که مثل بچه های ۵ ساله میخوای با عروسک-شوهرت پز بدی و دل منو بسوزونی…مدوسا وارد بازیش نشو…

------------------------------------------------------------------

 میم یه جای باصفا نگه میداره و میگه یه چایی بخوریم. بعد چند لحظه صدای عروسک-شوهر میاد : ما نمیایم، شما برین

وقتی داریم از پشت میز بلند میشیم میگم: دوستت دلش خوشه که زن گرفته ولی داره برده گی میکنه چند تا خرمای باقی مونده تو ظرف رو از پنجره میگیرم طرف عروسک-برده-شوهر و میگم : نیومدین با ما چایی بخورین، خرما رو بخورین لااقل

عروسک-برده-شوهر مردد ظرف رو میگیره و چند لحظه بعد از پچ پچ رو میکنه به میم : میم ما خرما رو نخوردیم، میخورین بردارین

 “میم” دستم رو که میگیره و با من و “نامجو” دم میگیره :”بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی، مقبول طبع مردم صاحب نظر شود”

فکر میکنم: لازم نیست برای میم توضیح بدم که سعی خودمو کردم

----------------------------

 دم در خونشون موقع خداحافظی به دست دادن قناعت میکنم و حتی یه نیمچه لبخدی هم میزنم. عروسک-برده-شوهر یک لحظه در برابر دست دراز شده من مکث میکنه و خوبه که برای کسب تکلیف نگاه به عروسک گردان-زن-ارباب نمیکنه.

در رو که میبندیم میم عصبانی میغره : دهنمونو سرویس کرد تو سفر. این چه طرز برخورده؟یعنی چی حالا میومدین بالا چایی بخورین؟؟؟ خوب آدم مبگه بچه ها بیاین بالا، یه چای با هم بخوریم…دختره بی ادب

 -دیدی که…اونجام جای وسط گذاشتن خوراکیا هی میگفت شما که کیک نمیخوردین؟ شما که فلان؟ ….میم…از خودم ناراحتم…منی که میگم نمیخوام ازدواج کنم و اینا چرا بهم برخورد؟(صدام میلرزه) چرا شدم مدوسا ۵ساله که از دیدن عروسک مو طلایی دختر همسایه... (۲تا قطره اشک سر میخوره رو گونه م)

 -ببینم تو رو…این چیه؟ (با انگشت رد اشک رو پاک میکنه)...ولش کن…چی؟ نه…کی کفته وارد بازیش شدی، تو کاملا دینای کردی بچه بازیاشو… بسه دیگه. میتونست یه سفر کوتاه خوب باشه به این شرط که یه آدم خیلی معمولی فکر نکنه خیلی ویژه است و همه باید درخدمتشون باشن و بقیه برده شون هستن. ول کن…تجربه بود دیگه

بلند فکر میکنم : با این حال خوش گذشت…خیلی

Author: "medusa"
Comments Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Monday, 31 Aug 2009 15:13

غلت میزنم و وزنم رو میندازم روی دست چپم تا دردش کمتر بشه. صفحه موبایل روشن میشه :

?don juan: bidari penelope

دو سه بار اسم رو میخونم تا مطمئن بشم...بعد از این همه مدت؟ گوشی رو میذارم زیر بالشم و هدفون رو تو گوشم محکم میکنم. نخیر، نمیتونم فکر نکنم. دستم رو میبرم زیر بالش و گوشی رو میارم بیرون :

medusa: salam, chetori

شروع میکنم به کندن پوست لبم

don juan: khob, estefade az alamat soal kaar khobie pepnlope

medusa: vaght shenasi ham hamintor, sa@t 2 nesfe shabe

میرم تو پروفایل موبایل و ویبره رو فعال میکنم

?don: nemiporsi chera penelope

medusa: khob chera

don : ye cartoon didam rajebe sarzamin adam kocholoaa,ye 2khtari bud toosh shabihe to, esmesh penelope bud

medusa: chera shom pesara injori minevisin 2khtar

پوف میکشم و سریع تایپ میکنم :

medusa : be to etemadi nist, to migofti amir shabihe kiivi e o sara mesle gele

don juan : lol, farda chikaree

????????????medusa: sorry

don juan: hichi baba, ta baad penelope

-------------------------------------------------------------

اه! بابا پست گذاشتنم نمیاد. بیحوصله ام، بدنم درد میکنه، دلم مسافرت میخواد.

Barry_Lyndon فیلم قشنگیه . رمان مهرجویی هم خیلی خوبه...دیگه موهامو کوتاه کردم...رژیم هم 1700 گرم کم کردم(به گرم نوشتم بیشتر به نظر بیاد) همین دیگه...فعلا
Author: "medusa"
Comments Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Friday, 07 Aug 2009 19:08
از گوشه چشم میبینمش که دست میکشه روی شکمش و با رضایت خودشو توی آینه نگاه میکنه. به روی خودم نمیارم و سعی میکنم نگاهم رو از مونیتور برندارم.

-اووووم. مدوسا خیلی احساس خوبیه

با تاخیر سرم رو برمیگردونم طرفش: ببخشید، چی گفتی؟

- این ۷کیلو رو که کم کردم میگم...خیلی اعتماد به نفسم رفته بالا

نیم نگاهی به مونیتور میکنم : آها! آره خیلی خوب شدی

با اشتیاق برمیگرده طرفم : تو هم میتونی، کافیه فقط فکر کنی اینا اضافه اس! قسمتی از مدوسا نیست

-پوووف با وجود جعبه شیرینی خامه ای تو یخچال کار سختیه.

- یه لباس بخر که برات تنگ باشه، برات میشه انگیزه

نگاهم به صفحه ایه که جلوی رومه : وبلاگی با این آدرس پیدا نشد

-ایشتار جان، دی ماه پارسال با هم یه شلوار ورساچه خریدیم که دو سایز برام کوچیک بود

-خب؟

- خب هیچی دیگه، ۶۰تومن ریختم دور. اونموقع از رون بالاتر نمیومد، الان میاد بالا ولی دکمه اش بسته نمیشه

-این که خیلی خوبه

- چی خوبه؟ اینکه توی (تو ذهنم ماهها رو میشمارم)  ۷ماه ۱ سایز کم کردم خوبه؟

کاسه بستنی رو از روی میز کامپیوتر بر میداره: هی میگی گُر میگیرم میری بستنی میخوری،آب یخ بخور. اینقدر شیرینی نخور، تو که غذا رو میتونی نخوری، اینم نخور، اینقدر فانتزی درباره شیرینی نداشته باش.

شکلک درمیارم طرفش: نچ...نمیشه، هنوز ۲تا از شکلاتها مونده، تا منقرضشون نکنم آروم نمیگیرم

-(با حرص) اووووف مدوسسسا

دوباره کلیک میکنم روی آدرس لنگ دراز :  هااااااااااااااااااااااااااا؟ کُشتی منو!

صندلی منو میچرخونه طرف خودش: حیف نیست صورت به این خوشگلی روی بدن تپل باشه؟

-نه نیست! ای بابا ! من از خوردن لذت میبرم چیکارم داری تو؟

- آره حتما! تو اتاق پرو هم که غرغر میکنی داری لذت میبری دیگه؟ ببین سارا چه خوب لاغر کرد. ۲تای تو بود الان چه سکسی شده

صدامو بچگونه میکنم: آخه اون داله علووس میشه

صندلی رو برمیگردونم رو به مونیتور : وبلاگی با این آدرس پیدا نشد

- شکلاتا رو بریز دور

- یعنی چی؟ یعنی این دختره حذف کرده وبلاگش یا این بلاگفای....چی گفتی M&M;  های نازنینم رو بریزم دوووور؟؟

برمیگرده طرف آینه : انگیزه! تو انگیزه لازم داری. باید با یه پسر خوشتیپو و ورزشکار دوستت کنم که هی بهت سیخونک بزنه لاغر شو لاغر شو

صفحه کامنتهامو باز میکنم وبا تاسف ساختگی سرم رو تکون میدم:  ای خواهر! اون که با من دوست نمیشه

حرفم رو نشنیده میگیره : مجبورت کنه هر روز بری باشگاه انقلاب بدویی! هر چی خواستی بخوری بگه نخور. بعد... ظرف ۲ ماه چی میشه؟

- دوستیمو باهاش بهم میزنم؟

- (عصبانی) نخیر! (لحنش رو تغییر میده و مهربونانه میگه) میشی مدوسای واقعی

میخندم . یه شوخی درباره پیله پروانه به ذهنم میرسه ولی نگاه جدی و دستهاش که به کمرش زده از گفتن منصرفم میکنه. مونیتور رو خاموش میکنم، مشتم رو گره میکنم، لبام رو به هم فشار میدم و مصمم میگم : باشه! از فردا شروع میکنم!

-از امشب

-نه از فردا دیگه

- نخیر از امشب

---------------------------------------------------------------------------------------

به هرحال اینکه از امشب شروع شد! این هفته احتمالا باید یه پالس کورتون هم بگیرم ولی خب، این دفعه حداقل با این رژیم وزنم ثابت میمونه تو این دوران! آرزوی موفقیت یادت

Author: "medusa"
Comments Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Thursday, 30 Jul 2009 19:47
این گرمای لعنتی نمیخواد کوتاه بیاد؟ حالم خوب نیس

Author: "medusa"
Comments Send by mail Print  Save  Delicious 
Finger   New window
Date: Saturday, 11 Jul 2009 19:17

جاکلیدی رو می اندازم توی کیفم و در جاکفشی رو باز میکنم. داد میزنم طرف اتاق : ایشششتار، بیا یکی از کفشاتو بردار

آتنه درحالیکه با دست چپش مچ دست راست رو نگه داشته میاد تو سالن. پشت سرش ایشتار با لبخند شیطونی میاد طرفم :ماما نیست، با کفش بیا

مدوسا: بمیرم...چی شده آتنه جونم؟

ایشتار سرش رو با تاسفی ساختگی تکون میده: طلسم روز اوله

آتنه میزنه زیر گریه و دست راستش رو میاره جلو .

ایشتار : پارسال جلسه اول فوتسالش مصدوم شد، مجبور شد از دنیای فوتبال خدافظی کنه، امسال تو بسکتبال. من همیشه بهش میگم از روز دوم برو

گریه آتنه شدیدتر میشه. چشم غره میرم طرف ایشتار : برداشتی؟؟

یه جفت کفش برمیداره و درحالیکه ریز ریز میخنده میره طرف اتاق.

مدوسا: بیا زیر نور ببینم...نترس...اااه ! نکش دستتو! انگشتته؟...کدوم؟ ...خم کن ببینم...نمیتونم چیه؟ تا جاییکه میتونی خم کن...آفرین. حالا صاف کن...چرا کولی بازی درمیاری؟

ایشتار میاد و سرش رو خم میکنه رو انگشت آتنه : شکسته؟

مدوسا: فک نکنم، احتمالا تاندونه فقط، ولی باید عکس بگیره. خوردی زمین؟

آتنه اشکش رو پاک میکنه : نه، دستمو(دست سالمش رو قائم-مثل دالایی لاما- میاره بالا) اینجوری گرفتم، توپ خورد بهش.

خنده ام میگیره : اینجوری گرفتی؟؟ آی شیطون...راستشو بگو، به کی داشتی انگشت نشون میدادی؟

آتنه :ااااه! بی ادب...(رو به ایشتار) نخند.

ایشتار خنده ش رو جمع میکنه و نچ نچ میکنه : از داشتن چنین خواهری شرم میکنم

صورت آتنه رو میبوسم : برو دفترچه و مهر رو بیار عکس بنویسم بریم بیمارستان.

آتنه بلند میشه و راه میفته طرف اتاق. ایشتار میزنه پشتم : اذیتش کنیم؟

مدوسا : آتنه جون...قبل رفتن یه دوش هم بگیر، شاید مجبور شی چند روز بمونی اونجا

آتنه با چشمای گرد شده ناله میکنه : رااااس میگی؟

جوابشو نمیدم و رو میکنم به ایشتار: تو خونه پول داریم؟

آتنه یه قدم میاد جلوتر، کم مونده دوباره گریه اش بگیره.نگاه پرسانش از صورت من به صورت ایشتار میره : راس میگی؟

خودم رو مشغول سفت کردن بند ساعتم نشون میدم : دیگه...بعضی وقتا لازمه. زیاد نیست، ماکزیمم یه هفته.

ایشتار: چیکارش میکنن؟

مدوسا : هیچی با یه طناب اینجوری(تو هوا یه ۸ بزرگ رسم میکنم) یه وزنه میبندن انگشتش.

یه لحظه سکوت و بعد انفجار خنده منو و ایشتار. آتنه مردد نگاهمون میکنه. 

ایشتار : اونوقت...انوقت...وای مردم از خنده...هرکی میاد عیادتش( انگشت وسطش رو میبره بالا) بهش برمیخوره، از همون دم در برمیگرده.( از زور خنده خم میشه و منو بغل میکنه)

مدوس : نه ...قبلش...قبلش... دسته گل رو پرت میکنه تو صورت آتنه

آتنه لبهاش رو جمع میکنه .یه کوسن از روی مبل برمیداره و طرف ما پرت میکنه : بیشعورااا، من درد دارم(میزنه زیر گریه) خیلی بدین(میدوئه طرف اتاق)

اشکی رو که گوشه چشمم جمع شده رو با انگشت پاک میکنم : واای دلم درد گرفت. یه دستمال بده به من. (داد میزنم) آتنه...قهر نکن..دفترچه تو بیار، بدو، خسته ام.

------------------------------------------------------------------------

مدوسا خسته، گیج و بیحوصله اس. دور و برش رو شلوغ کرده تا از تصمیم گیری فرار کنه...کاش نصفه شبا و قبل خواب و تو خواب هم میشد فرار کرد.

 

Author: "medusa"
Comments Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Friday, 19 Jun 2009 15:43

بعد از سومین بوق صدای مردانه ای(بیحوصله) از اونطرف خط میگه :بعععله

مدوسا : خسته نباشین، آموزش پ...

قبل از اینکه جمله ام تموم بشه آهنگ Fur elise ، با تمپوی تندتر از عادی تو گوشی میپیچه.

-(صدای زنانه، تو پس زمینه صدای اتاقی شلوغ ) الو

-سلام. میتونم با خانم صولتی صحبت کنم؟

-اینجا آموزش پرستاریه (بوق قطع تلفن)

برای بار دوم شماره دانشکده رو میگیرم. و شروع میکنم به خط خطی کردن کاغذ روبروم.

-بعععله؟

- دفعه پیش اشتباه وصل کردین، با خانم صولتی کار دارم تو آموزش...

سه بار تکرار ۲میزان اول فورالیز

-(صدای مردانه و خیلی شاد) بله؟

-خانم صولتی لطفا

-خانم صولتی؟ اینجا آقای صولتی داریم....نه، اینجا آزمایشگاه حشره شناسیه

خط محکمی روی کاغذ روبروی جائیکه نوشته م مرداد میکشم : الو...آقای محترم، وایسا جمله من تموم شه ... آموزش پ-زش-کی

بعد از ۴ بار تکرار مکانیکی و بی احساس همون آهنگ

-بللللللله؟

- آخ سلام خانم صولتی. خوبین؟ گئورگن هستم

-خوبی خانم

-مرسی...ببینید خانم صولتی. من میخوام مرداد بخش داخلیم (خودکار رو میذارم روی مرداد ماه) رو مرخصی بگیرم بجاش(خودکار رو میبرم روی مهر) مهرماه برش دارم

-خب چرا؟

مکث میکنم و یه لحظه فکر میکنم  براش توضیح بدم که تو گرما حالم بد میشه و از حالا دست و چشمم داره اذیت میکنه و میخوام داروی جدیدی رو -که چند دوزش اثر خیلی خوبی برام داشته،با وجود تمام عوارضش، تحمل کنم و بخاطر تهوع و بیخوابی که میده میخوام صبحها خونه باشم و....هی، اصلا چرا باید توضیح بدم؟

-مگه ما ۳ماه مرخصی نداریم؟

-خب چرا دارین

- باید دلیلی بیارم برای مرخصی؟(یه علامت سوال روی کاغذ میکشم)

-خب کدوم ماه؟

از اول توضیح میدم

-نمیشه. ظرفیتش پره

- پر نیست خانم صولتی. من اطلاع دارم خانم(ورقه رو برمیگردونم و پشتش رو میخونم) دکتر صابری جاش خالی شده

- گفتم که پره

- یعنی کسی رفته بجاش؟

- نه

-وااا! پس چه جوری پره؟ من واقعا این جابجایی رو لازم دارم

- ببین من سرم خیلی شلوغه. میگم پره دیگه. من میدونم یا شما؟

خودکار رو پرت میکنم رو میز و خم میشم به جلو : ببین خانم صولتی (سعی میکنم شمرده حرف بزنم) دوتا پرنده نشستن رو یه شاخه، یکیشون میپره میره، چندتا پرنده باقیمیمونن؟

صدای نفس عمیقش از پشت گوشی میاد و بعد جملاتی که مسلسل وار رها میکنه. این بین فقط میفهمم همه پزشکها رو متهم میکنه به اینکه خودشونو بالاتر میبینن .

- اینطورم نیست خانم صولتی.تو یه دلیل منطقی بیار که اون ماه پره...نه مساله تو اینه که سقّتو با نه برداشتن، کار کسیو نمیخوای را بندازی. همه بچه ها شاکین ازت...الو؟ الوووووووووووووووو؟

گوشی رو میکوبم رو تلفن، خم میشم روی دست چپ دردناکم و چشمهام رو میبندم. نفسم که به شماره عادی برمیگرده صاف میشینم و بلند میگم: من چیکار کردم؟؟

 چند لحظه خیره به جلوم نگاه میکنم : مدوسا...این که دیگه کاری برات انجام نمیده.

چنگ میزنم و برگه رو از روی میز برمیدارم : دیگه کجا رو میشه خالی کرد؟ آی ی ی چیکار کردی مدوسا؟

برگه رو مچاله میکنم و پرت میکنم گوشه اتاق. دستام رو میزنم زیر چونه و به میز تکیه میدم. دست چپم ول میشه و سرم یکوری میره. تکیه میدم به صندلی : چی گفتی مدوسا؟ 

جمله پرنده رو یادم میاد و ریز ریز میخندم. سعی میکنم درحالت عصبانیت تصورش کنم ولی فقط حالت همیشگیش یادم میاد : اخم بزرگ و دماغی که جوری چین داده  که انگار بوی بدی شنیده باشه.

------------------------------------------------------------------------------------------

این چند روز عصبانیم. حالت سرخوردگی و ناراحتی چند ساعت اولم تبدیل شده به خشم و خشم و خشم. با همه دارم دعوا میکنم ...مسئول دفتر تلفن همراه، آشپز بیمارستان، همراه مریض، منشی دکتر و... . اول میخواستم از روز رای گیری بنویسم ...دیگه حسش نیست.

Author: "medusa"
Comments Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Sunday, 07 Jun 2009 20:11

از توی اتاقک اپیلاسیون فقط صداش رو میتونم بشنوم : نه خانم...شما برین تاریخ رو مطالعه کنین، میفهمین که نباید رای داد

رو میکنم به "آوا" و بی صدا میپرسم : این کیه؟

موم داغ رو میکشه رو دست من و لب میزنه : شهلا

صدای جوانتری از پشت پاراوان میاد : شهلا خانم، شما که از همه ما بزرگتری دیگه چرا این حرف رو میزنی؟ این ۳۰ سال با رای ندادن چی درس شده؟

-من فقط میگم رای دادن فایده ای نداره...همین. حوصله(صدا بتدریج دورتر میشه) حرفای هیچکدومتونم ندارم. این سشوار منو ندیدن؟

آوا : فرق نداره که (کاغذ موم رو روی پوستم سفت میکنه) چه رای بدی چه ندی به هرحال  احمدی رای میاره (کاغذ رو با یه حرکت میکشه بالا)

مدوسا : اوووووووووووووووووووووی سوختم...چه حرفیه آوا جان، آدمی که داره غرق میشه هم بالاخره یه دست و پایی میزنه

-----------------------------------------------------------------------------------------

"مینا" از در پاویون میاد تو و مقنعه اش رو بالا میزنه : خفه شدم امروز، درمانگاه شلوووغه ها(روبان سبز و دستش رو میگیره طرف من) اینو سفتش کن

همینطور که گره رو سفت میکنم سرک میکشم پشت سر مینا : چطوری شیرین؟ بیا پیش ما

"شیرین" از پشت میپره روی میز : چقد طرفدار احمدی نژاد داریم تو پاویون (کیسه میوه هاش رو میگیره طرف من)

یه زردآلو برمیدارم : کیو میگی؟" سپیده" که اکی شد

هسته گوجه سبز رو از دهنش درمیاره : نه، این دختره(با دستش دور صورتش یه لوزی میکشه) محجبه که تازه عروسی کرده

مینا میخنده و دست میذاره رو شونه من : با مدوسا کلی سعی کردیم مخشو بزنیم،این نشد. آخرشم مدوسا بهش گفت تو شرفتو به یه میلیون تومن وام فروختی (دوباره میخنده) .

"شادی،ساحل و سمن" چای بدست وارد میشن.

مدوسا : به به...یاران "تغییرات"...راستی، نیناش ناشم بلده؟

ساحل با لحن لاتی میگه : آره آقاجون...بلده

شروع میکنم به بازپخش "سخنان نو آموخته"  به امید بدست آوردن ۳رای بیشتر. حرفهام که تموم میشه "عسل" با موهای بهم ریخته و چشمهای خواب آلود از اتاق بغلی میاد تو،میره طرف یخچال: چقد سروصدا میکنین؟ من تا صبح بیدار بودم( در یخچال رو باز میکنه و خم میشه) اولین باره تو دانشکده پزشکی بحث سیاسی راه افتاده (بطری آب رو برمیداره)

"پریسا" مثل همیشه با یه لبخند بزرگ وارد میشه و خودش رو ولو میکنه رو اولین صندلی خالی : اینجا چرا مثل زندان زنان شده؟ (رو میکنه به شیرین) هرکاری کردم نشد، پزشک اورژانس نمیخواد رای بده. (دستش رو میذاره رو شکمش و خودش رو تا میکنه)  اون بیسکویت رو بده

------------------------------------------------------------------------------------------

(دستش رو میذاره رو بوق و یرش رو از شیشه میاره بیرون) : ددددد برو دیگه.(سرش رو میاره داخل) دیگه ازادی بیشتر از این میخواین؟ گشت ارشاد رو بردارن هرجور میخواین لباس بپوشین

پسری که کنار من نشسته پوزخند میزنه : مساله اینا نیس، آبرومونو تو دنیا برده

- پس چیه؟ بده کاری کرده همه تو دنیا از ما میترسن

خم میشم جلو : ای آقا...چه حرفیه؟ مگه جنگله که افتخار کنیم دیگران از شاخموم میترسن؟(اسکناس رو میگیرم طرفش) من جلوتر پیاده میشم

 

چرا به او رای میدهم

Author: "medusa"
Comments Send by mail Print  Save  Delicious 
   New window
Date: Wednesday, 27 May 2009 19:19

میرحسین موسوی

کلیک کنید

مگر خضر مبارک پی درآید                     زیمن همتش کاری گشاید

Author: "medusa"
Comments Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Friday, 22 May 2009 18:41

 

-سلام

سربرمیگردونم به سمت چهره نا آشنای دختری که پا به پای من داره راه میاد : سلام؟!

- سخت بود نه؟

- چی؟

- وا!! امتحان دیگه

یادم میاد که صبح دم مرکز فنی حرفه ای -روبروی بیمارستان- شلوغ بوده.

-آها...امتحان بوده اونجا؟ من فنی حرفه ای نیستم

نوار دور یه بسته ادامس رو باز میکنه : پس از کجا میای؟ (بسته آدامس رو میگیره طرفم) بخور

-  (ساک ورزشی رو روی دوشم جابجا میکنم) نه مرسی. از بیمارستان

- بهیاری؟

-نه

-پرستاری؟

-نه، دانشجوی پزشکی ام

- پزشک زنان؟

ساک رو میذارم بالای دیوار کوتاه که حصار دور پارک و پام رو از زانو خم و راست میکنم تا اسپاسمش بیشتر نشه. تازه الان میتونم خوب ببینمش : حداقل ۵سال از من کوچکتره.

-نه پزشکی عمومی

-خسته شدی همین دوقدم راهو؟ (چونه مقنعه قهوه ای رنگش رو صاف میکنه) چرا ماشین نمیخری؟

- نمیتونم رانندگی کنم( بند ساک رو که به نرده ها گیر کرده آزاد میکنم)

-چرا؟(بدون اینکه منتظر جوابی از من باشه ادامه میده) اگه امتحانو قبول شم بابام واسه من ماشین میخره(منتظر سوال من میمونه)

-پس امیدوارم قبول شی(دست میکنم تو ساک دنبال بطری آب معدنی)

-پی کی میخره

-به سلامتی(بطری رو میبرم طرف دهنم ) ببخشید تعارف نمیکنم، قبلا خورده م ازش

- تشنه م نیست. ساندیس دادن اونجا.(با چشم اشاره میکنه) گوشه زیپش باز موند...میخوای کمکت کنم؟

ساک رو بلند میکنم و راه میافتم: نه...سنگین نیست

- چیه توش؟

- لباس و جاغذایی و خرت و پرت

-وااا! واسه صبح تا حالا؟

- نه برای دیشب

- آها. شیفت بودی؟

- آره

-سخته؟

-چی؟

-دکتری دیگه؟

بیحوصله جواب میدم :نمیدونم

-بابات مجبورت کرد؟

میخندم: چرا؟؟

-همینجوری....چه جوری میشه بهیار شد؟

-چه بدونم...ببین میشه بیای سمت راست من وایستی هی این ساک نخوره به تو؟... مرسی

چند لحظه به سکوت میگذره

- نذر داری؟

-چی؟

- نذر داری میگم؟( اشاره به روبان دور مچ دست راستم میکنه)

-آها...نه. حمایت از میرحسین(ساک رو بلند میکنم تا بین موانع جلوی پل هوایی گیر نکنه) موسویه

پله ها رو تند میره بالا : کی؟

از چهارتا پله پایینتر نگاهش میکنم : موسوی

- آها... صبح ماست خوردی؟ تند بیا دیگه

 کنار میکشم تا زنی که پشت سرم وایستاده بره بالا : من گفتم منتظر من وایسی؟

بالا میره و رو پاگرد منتظرم وایمیسته : چرا اینقدر خودتو میگیری؟

-نمیگیرم، خسته م

- شوهر کردی؟

-نه

-خوبه باز ( ۴تا پله میره بالا) لازم نیس رفتی خونه غذا درس کنی. چه هن و هنی میکنی. بیا زیاد نمونده

بالای پله ها که میرسم ساک رو میدم دستش: یه لحظه اینو بگیر

- اَه! سنگین نیس که

چشهام رو میبندم و گردنم رو از پشت خم میکنم : گفتم نیست که...مرسی، نه نمیخواد مرسی میارم خودم

- آدم از این بالا بیُفته میمیره؟

- نه

تا نزدیک انتهای پل ساکت میمونه. آدامسش رو از دهنش درمیاره و بین انگشت شصت و اشاره اش میکشه و فکری میگه : ولی امتحانه سخت بوداااا، تو چند تا درست زدی؟

چند قدم میره جلو و متوجه میشه من کنارش نیستم . بر میگرده طرف من که ایستاده م و نگاهش میکنم. میزنم زیر خنده و دولا میشم رو زانوهام. خیلی وقته اینجور از ته دل و رها نخندیدم و دلم نمیخواد به این زودی تموم بشه. یکی از بندها از دستم درمیاد و ساک کشیده میشه رو زمین. با هر فشار خنده ای که بالا میاد احساس سبکی میکنم

با خنده نامطمئنی میاد طرفم :چیه؟؟؟؟

-وای مُردم...(دست میذارم رو شونه اش) مرسی عزیزم...روز منو ساختی

-چیه؟ بگو دیگه...به چی خندیدی؟ مسیج خنده دار اومد برات

دوباره منفجر میشم : نه عزیزم...هیچی...(یادم میاد بعد از سوتی های فراوانی که خودم دادم چه احساس بدی داشتم و خنده ام رو جمع میکنم)  یه موضوع خنده دار یهو یادم اومد.

----------------------------------------------------------------------------------------------

چند تا پسته همش شده کشیک و پُست کشیک. هنوز نتونستم خودمو جمع کنم و عملاً زندگیم همینه و هیچ اتفاقی برام نمیوفته.

Author: "medusa"
Comments Send by mail Print  Save  Delicious 
کشیک   New window
Date: Friday, 01 May 2009 18:51

بعد از دومین بوق گوشی رو برمیداره، بعد از چد لحظه مکث و صدای قورت دادن لقمه میگه : الو، بله؟

فکر میکنم وایییی سر شام بوده، الان عصبانی میشه. سعی میکنم خودم رو مسلط نشون بدم : سلام اقای دکتر، مدوسا گئورگن هستم، اینترن داخلی....راجع به مریض تخت(پرونده رو میبندم و از رو جلدش میخونم) ۲۰ زنان، که (صفحه خلاصه پرونده که خودکار لاش گذاشتم رو باز میکنم) شما ماه پیش اندوسکوپی کرده بودینش

-آها...بله بله

خیالم راحت میشه که مریض رو میشناسه، صفحه آزمایشات-که با گوشی موبایلم از سایر صفحات جدا کردمش- رو باز میکنم : دکتر  وقتی اومد من موفق نشدم با شما تماس بگیرم، فقط آزمایشات روتین براش رد کردم

گوشی رو که میذارم تندتند شروع به یادداشت orderی که دکتر داده میکنم :

همکاران محترم بخش، لطفا :

Position : RPR

Diet : NPO

نوبت کلونسکوپی برای فردا

...

سوپروایزر سرم داد میکشه : خانم برو بیرون دیگه...نصف شبی منو کشیدی اینجا

حس میکنم گوشام داغ شده. بی توجه به صدای زیر و برنده اش آخرین خط رو هم مینویسم. کلید به دست بالای سرم وایمیسته. در فلزی پرونده رو محکم میبندم و برمیگردم طرفش : چیکار کنم؟ گزارش پرونده ها رو نخونم واسه دکتر؟؟؟

چشمهای ریزش رو ریزتر میکنه : خب از همون بالا بخون منو نکشونی اینجا.

- خودم هم(وزنم رو میندازم روی دسته صندلی تا بتونم بلند شم) ترجیح میدم 3 طبقه نیام پایین و 10 دقیقه دنبال شما نگردم و پیچ نکنم

بیرون در می ایسته و کلید رو میکنه تو قفل : اه اه...هر شب 10 بار باید بیام در رو واستون باز کنم...خوب همه رو یکی کنیین بیاین زنگ بزنین. اصلا شماره دکترا رو بزنین تو موبایلتون....اه چیه خانوم؟؟ مگه چقدر میشه یه زنگ....گروهتون که همه پولدارین

پای چپم رو تکون میدم تا اسپاسم کمتر بشه. حرف دکتر حسنی یادم میاد : بچه ها...شما ماه اول دوم اینترنی هستین، خسته میشین، عصبانی میشین...ولی یکی از مهارتهایی که باید تو این دوران کسب کنیین اینه که چطور با پرستارا تعامل کنین...پس فردا باهاتون لج میکنه داروی مریضتون رو نمیده مریضتون میمیره کار میکشه به...

ساعت 10.30 شب اصلا حوصله کسب مهارت ندارم و تا به این چیزی نگم راحت نمیشم. با آرامش از درمیام بیرون و میگم : شما همین یه در رو هم نیان باز کنین دیگه خیلی بیکار میمونین

-----------------------------------------------------------------------

10 دقیقه مونده به تعویض بخش میرسم به پاویون. مقنعه ام رو درمیارم و دودستی میافتم به کار خاروندن سرم. فکر میکنم تو این ده دقیقه چیکار کنم...غذا بخورم؟صورتمو بشورم؟ سیگار بکشم؟ تاپم رو عوض کنم؟ دکمه های روپوش رو باز میکنم و پرتش میکنم طرف تخت. میپرم طرف دستشویی و دست و صورتم رو میشورم. یه سیگار میذارم گوشه لبم و آخرین محتویات فلاسک رو خالی میکنم تو لیوان. روی نون تست یکم شکلات میمالم که درباز میشه. نازلی خودش رو ول میده رو صندلی.

- هنوز از چاییم نخوردم...میخوای؟ آخی ...اورژانس خیلی شلوغ بود؟

مقنعه اش رو بالا میزنه : آره...4 نفر تاحالا خوابوندیم...14 نفر هم سرپایی بودن. بخش خبریه؟

- نه...فقط تخت 12 زنان چک هموگلوبین هر 8ساعت داره...میافته تو تایم تو.

- (نگاه بیحالش به لقمه منه) فکر میکنی بتونم بخوابم یکم؟ 2ساعت همش؟ من از الان تا فردا همین موقع میتونم بخوابم(گوشه ناخنشرو با دندون میکنه) این وسط آرمان هم زنگ زده داد و بیداد میکنه که نصف شبی حتما با پسراتون تو  پاویونی و اینا.

-وااا! حرص نخور، تا 4 بخواب من حواسم هست...خسته که هستم ولی خوابم نمیبره(کارد شکلاتی رو میکشم روی نون) تا 4 بخواب ولی تا 8 بخش و اورژانس با تو...بیا بخور من برم چایی پیدا کنم واست

-اونم که میشه ۳ ساعت..نمیخوام،حال جویدن ندارم، یه چیز نرم تر نداری؟

----------------------------------------------------------------------------------

- فردا کدوم مریض رو تو Morning report معرفی میکنین خانوم دکتر؟

(سرم رو از کتاب بالا میارم. به چشمهای درخشان و صورت سرخ و سفید پزشک اورژانس نگاه میکنم، یعنی یه وقتی میرسه منم عادت کنم به کشیک؟ ) نمیدونم دکتر...فعلا که ۹ تا از اورژانس خوابوندیم...۵ تا هم تو بخش.

- خب خب...همه رو خوندی؟ میدونی که اینجا خیلی گیر میدن؟

-بله میدونم... دارم سعی میکنم ولی چشمام دیگه نمیبینه...آخه یعنی چی آدم تا صبح بیدار باشه، مریض ببینه، درسم بخونه، صبح هم بیاد توی مورنینگ ترور شخصیت بشه...(لبخندش داره حرصیم میکنه) نه راست میگم، دکتر زندی هرچی از دهنش درمیاد به آدم میگه، یه بار یکی از دخترامون آزمایش قبلی مریض حفظ نبود، اومد از پرونده نگاه کنه سرش داد کشید گمشو بیرون گوساله...نه بابا اغراق چیه دکتر...راس میگم

- پزشکی همینه دیگه خانم دکتر، بخوای حرص بخوری داغون میشی( کتاب رو از زیر دستم میکشه) بسه هرچی خوندی، برو استراحت کن مریض اومد بیدارت میکنم.راستی پای چپت ضرب دیده که  میکشیش رو زمین؟

---------------------------------------------------------------------------------------------

به خودم لعنت میفرستم که چرا صبح ملافه روی تخت نکشیدم. گیجم و ملافه رو هرجور میذارم از یه طرف کم میاد. گیره مو رو میندازم دور مچم و میشینم لب تخت. صدای پیج میاد : انترن داخلی به اورژانس...انترن...

اشکم سرازیر میشه. کورمال کورمال دنبال روپوش میگردم و زیر لب  تکرار میکنم : متنفرم...متنفرم. نمیدونم از کی یا چی...فقط تکرار این کلمه آرومم میکنه.

فاصله پاویون تا اورژانس رو تا حدی که میتونم تند میرم. انتظار دیدن صحنه اورژانسی تری از این رو دارم : یه پیرزن نقلی با روسری سفید روی صندلی نشسته و با خجالت لبخند میزنه. چشمهاش از پشت عینک کانونی ش خیلی بزرگ به نظر میرسه.

-چی شده خانم؟

لب پائینشو گاز میگیره :  کبدم از کار افتاده

چشمام گرد میشه : یعنی چی؟  دکتر بهت گفته؟...نه؟ آزمایش دادی؟...پس چی؟

نگاهی به بهیار مرد میکنه و دوباره لبش رو گاز میگیره : از کار افتاده دیگه...از خواب بیدار شدم فهمیدم از کار افتاده

تصورش میکنم که رو تخت خوابیده، با صدایی  چشماش رو باز میکنه. صفحه ی سبزرنگی روبروی تختش  تو فضا نمایان میشه و صدایی میگه : هشدار...هشدار...سطح آنزیمهای کبدی به حد خطرناکی رسیده است.

نمیتونم مهربون باشم...نمیخوام مهربون باشم...اصلا نمیفهمم و نمیخوامم بفهمم چرا مردم انتظار دارن حتی نصف شب هم مهربون باشی : برو اونور بخواب رو تخت ببینم چی میگی

کشوی فلزی رو محکم میکشم بیرون. از صدای بلندی که درمیاد خوشم میاد. گوشی رو میارم بیرون و سرش رو چند لحظه کف دست نگه میدارم که برخورد فلز سرد ناراحتش نکنه. 

دستم فشار میدم روی شکمش : هرجا درد گرفت بگو ...اینجا درد نمیکنه؟ (نگاه به صورتش میکنم تا بفهمم درد میکنه یا نه) اینجا چی؟...اینجا چطور؟

- نه درد نمیکنه  دردت به جونم....جلوی اون آقاهه روم نبود بگم،(صداش رو پایینتر میاره) از دیروز شکمم کار نکرده...آره دخترم همون مدفوع ...ترسیدم کبدم از کار افتاده باشه،(با امیدواری) باید بستری شم؟

نگاهش میکنم، قضیه مضحک تر از اونه که جایی واسه ادامه گریه ام باقی بذاره...این پیرزن هم معصوم تر و نازتر از اونه که فکر شکستن گردنش آرومم کنه... فقط توجه میخواد. میخندم : نه مادر جان بستری نمیخواد...تنها اومدی؟ بچه هات کجان؟...حالا که خوابیدی بذار یه فشار هم ازت بگیرم.فردا صبح هم بهشون زنگ میزنی بیارنت درمانگاه گوارش...مادرشونی وظیفشونه.

----------------------------------------------------------------------

چراغ رو روشن میکنم و نازلی رو تکون میدم : نازلی جون...گلم بیدار نمیشی؟ هیچی نخوندی ها ( نگاه میافته به بیسکوئیت ساقه طلایی نیمه جویده شده ای که تو دستش مشت کرده) آخی....نازلی جون؟

پتو رو میکشه رو سرش و هق هق میکنه : من میخوام بخوابم

-(موبایلشو برمیدارم ) باشه پس ساعت میذارم برای نیم ساعت دیگه...باز نخوابی ها، تجدید بخش میکنن ما رو.

 نگاه میکنم به صفحه موبایلش- عکس آرمان با یه لبخند بزرگ، تیشرت سفید و عینکی آفتابی ی که رو موهای سیخش گذاشته. زنگSnoozeموبایل نازلی روشن میشه. ساعتش رو تنظیم میکنم برای نیم ساعت دیگه...پاک میکنم، یه ربع هم یه ربعه...۴۵ دقیقه دیگه بهتره.

Author: "medusa"
Comments Send by mail Print  Save  Delicious 
labour   New window
Date: Saturday, 18 Apr 2009 08:19

بازوی منو چنگ میزنه و برای ۱۰ امین بار میپرسه : یعنی تا شب باید درد بکشم؟

قبل از اینکه جواب بدم "ماما" سرش داد میکشه : ااااه! خانوم جون چقدر داد و بیداد میکنی؟ زاییدن درد داره دیگه...از زمان حضرت آدم زنا اینجور میزاییدن (قطره های سرم رو زیادتر میکنه) تااااااااااااا الان (رو به من) دماغت عملیه؟

من(با تعجب) : دماغ من؟!

منتظر جواب نمیمونه و از اتاق میره بیرون. صداش از تو راهرو میاد : تموم نشد این فوتبال؟ یه سریال خواستیم ببینیم ها

انگشت اشاره ام رو میکشم به نوک بینی م(زیر لب) : بیشششششعور داره مسخره م میکنه!

دست منو چنگ میزنه و دوباره فریاد میکشه :ااااااااااااااای خدا....غلط کردم

مدوسا : ببین سمیه جان...دست منو میگیری نمیتونم انقباضات شکمتو بشمارم که...هر وقت درد شروع شد از بینی نفس بگیر و از دهن فوت کن، نگاه من کن، اینجوری .....هووووووم.....فووووووووووووووووووت. انگار بخوای یه شمع رو خاموش کنی

نگاه به ثانیه شمار ساعت میکنم. شکم سمیه زیر دستم شروع به سفت شدن میکنه : خب الان دوباره شروع میشه، این دفعه اینجوری فوت کن خب؟

- اگه دردم کمتر میشه خب...اااااااااااااااااااااای خدا....یا امام حسین....فوت فوت فوت

من : نه سمیه جان...اونجوری که بهت یاد دادم...دست منو نکش دختر، بذار قلب بچه ات رو بشنوم

به طرف راهرو داد میزنم : ۵۰ - ۳۰/۱ ...FHR۱۴۵ (ضربان قلب جنین) ،یه معاینه میکنین؟

جواب ماما میاد : داره جومونگ میده...یه لحظه صبر کن خانوم دکتر

سمیه چشمهاش رو با بیحالی باز میکنه : جومونگ داره؟ من دیشب ندیدم....(چشمهاش از درد گرد میشه) ای خداااااااااااااااااااا

ماما میاد تو اتاق و  یه جفت دستکش میپوشه  : بدو زانوهاتو جمع کن معاینه کنم(میشینه لب تخت و دستش رو میبره داخل) وایستا ببینم ( با چشمهای متعجب برمیگرده طرف من) خانوم دکتر باورت نمیشه...Full شده

سمیه(هراسان) : چی شده؟ بچه ام مرده؟

- نه، الانه که بزایی...چه دختر گلی...آفرین....من تاحالا دختر به خوبی تو ندیده بودم، چقدر راحت زائیدی(رو به راهرو داد میزنه) خانوم سعادت...جومونگ رو ول کن بیا ببریمش رو تخت زایمان ( رو به من) خانوم دکتر اولین زایمان طبیعیه میبینی؟ بیا اینجا وایستا...هروقت موهای بچه رو دیدی منو صدا کن من یه دقیقه برم ببینم چی شد (میدوئه طرف راهرو)

موهای سیاه و خیس یچه رو که میبینم نفسم بند میاد. سعی میکنم داد بزنم و خبرشون کنم ولی صدام درنمیاد. میرم طرف ته راهرو و اتاقی که ۳نفری دور یه تلویزیون کوچیک جمع شدن. میزنم پشت ماما : داره میاد بیرون

سه تایی میدوئن طرف اتاق labour. دو نفر به سمیه کمک میکنن تا بشینه روی ویلچر. نفر سوم تلفن رو برمیداره و شماره میگیره : الووو درمانگاه...گوشی رو بده به خانم دکتر...الو دکتر...بله بله...شما میاین دیگه؟ (نگاه میکنه به من) نه فقط یه انترنه اینجا...آخه خانم دکتر اگه مشکلی پیش بیاد چی؟ ....باشه

گوشی رو میذاره و نگاه نامطمئنی به من میکنه : خانم دکتر بدو چکمه و شان و دستکش بپوش

دهنم خشک شده. عین ربات هرکاری که بهم میگن رو انجام میدم و یهو میبینم سمیه آخرین زور رو زده و دختر کوچولو الان تو دست منه. از ترس اینکه دست چپم باز شل بشه بچه رو تقریبا چسبونده م به خودم. توی تخت که میذارمش تازه متوجه میشم دندونهام داره به هم میخوره. نای درآوردن چکمه رو ندارم. همونجا رو صندلی ولو میشم و با بیحالی به ماما ها نگاه میکنم که بچه رو خشک میکنن و به سمیه نشون میدن. سمیه به روی نی نی و بعد به روی من میخنده. فکر میکنم اگه سعی کنم با چشمام بخندم راحتره تا دستم رو بالا بیارم و ماسک رو بکشم پایین.

Author: "medusa"
Comments Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Wednesday, 25 Mar 2009 14:52

مدوسا : صداش رو میاری پایین؟این فیلمنامه پر از اسمه...اسمها که زیادمیشه قاطی میکنم٬ با این صدا هم نمیتونم تمرکز کنم

"آتنه" غرغر کنان دکمه کنترل تلویزیون رو فشار میده." ایشتار" کتاب رو از دستم میکشه و میذاره روی زانوهام : هی...تو مثلا خواهر بزرگتری...یه کمکی کن...پول تلفنم سر به فلک گذاشت، این پسر جدیده دیوانه اس! هر کاری میخواد بکنه مسیج میده...دارم میرم حموم، از حموم دراومدم، داریم میریم خونه خاله ام، زنگ زدیم پیتزا بیارن، داریم میریم باغ، داریم آتیش درس میکنیم...دیوانه ام کرد بس که مسیج داد

کتاب رو برمیدارم: خوش به حالت! نه جدی میگم؟ درسته این از حد گذرونده...ولی بهتر از اینه که بشینی(نگاه میکنم به صفحه خاموش موبایل خودم) منتظر یه مسیج یا جواب مسیج؟

ایشتار : چی چی خوبه؟؟

مدوسا : خب جواب نده

موبایل توی دستش میلرزه : بیا...کافیه یکی رو زود جواب ندم، ۱۰ بار میس میندازه

آتنه چونه ش رو تکیه میده به دستش : راس میگه بابا...دیوانه مون کرد

ایشتار : به تو ریطی نداره کوچولو

من: دعوا نکنین نصفه شبی(سرم رو میبرم تو کتاب )

فرنوش آزما : بد؟ با پروانه جان؟ هوم{لج می غرد} راضی ام به مرگش

سورنا خموش{می غرد} این دیگه برات خیلی زیاده

فرنوش آزما : این براش خیلی کمه

آتنه میزنه روی پام: ول کن کتابو...این فیلمه باحاله، یه جاش " رائول" هم بازی کرده

موهام رو جمع میکنم پشت سرم و بیتفاوت میگم :اا؟ رائول گنزالس؟ ...چیه؟؟؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟

آتنه (با چشمهای گرد شده): تو رائول گنزالس رو از کجا میشناسی؟

ایشتار : رائول گنزالس کیه؟

مدوسا : چه بدونم...حتما خودت یه بار اسمشو گفتی تو خاطرم مونده

ایشتا( درحال مسیج دادن):  پرسیدم رائول گنزالس کیه؟

آتنه : نخیر هم! من اصلا نگفتم چون تو رئال بازی میکنه و من هم از رئال بدم میاد هم از رائول

ایشتار : رائول گنزالش کدومشونه؟

آتنه(عصبانی) : وسطیه

ایشتار : اینا که ۲نفرن!

آتنه : خب صحنه قبل سه نفر بودن

پیامهای بازرگانی شروع میشه. این مژده شمسایی ه؟ از لابلای دعوای آتنه و ایشتار سعی میکنم بشنوم. داد میزنم :اااااه! ساکت

جفتشون وحشتزده برمیگردن طرفم. میخندم : آخی...چه باحال فیلم بهرام بیضایی ه منم دارم یه فیلمنامه اش* رو میخونم

ایشتار خشمگین به موبایلش که دوباره زنگ خورده نگاه میکنه : آره! جیغ نصف شب تو  هم باحاله! درضمن...از کسی خوشت اومد بهش نخند قیافه ات خیلی ابله میشه

آتنه آستینم رو میکشه : از کجا اسم گنزالس رو بلد بودی؟

ایشتار : این که چیزی نیست...بجاش منم اسم کوچیک بکهام رو بلدم

آتنه : اگه راس میگی اسم کوچیک دروگبا چیه؟

ایشتار : چه میدونم بابا!

من : وایستا من بلدم...اونجوری نگام نکن...آها! دیدیه!

آتنه : اینو دیگه از کجا بلدی؟

من : ها...آخه از اون سیاهپوست خوشرنگا بود! آفریقایی اصیل...نه مثل این سیاه آمریکاییها که قهوه ای هستن...چیه؟؟

آتنه : هیچی...تو کتابتو بخون

برمیگردم سر کتاب : مهکامه چوبچیان: ریخته تا بخوای کینه هایی که خودش از عشقه

 این مهکامه کیه؟مجبورم برگردم صفحه اول سراغ اسمها و نقشها که یادم بیاد همسر تهییه کننده فیلمه!

 

* لبه پرتگاه.بهرام بیضایی.۱۳۸۶

 

Author: "medusa"
Comments Send by mail Print  Save  Delicious 
» You can also retrieve older items : Read
» © All content and copyrights belong to their respective authors.«
» © FeedShow - Online RSS Feeds Reader