• Shortcuts : 'n' next unread feed - 'p' previous unread feed • Styles : 1 2

» Publishers, Monetize your RSS feeds with FeedShow:  More infos  (Show/Hide Ads)


Date: Sunday, 18 Feb 2007 17:44
من شروع کردم به نوشتن در وبلاگ انگليسيم. اين به اين معنی نيست که ديگه فارسی نمی نويسم ولی فعلا اونجام.
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Thursday, 01 Feb 2007 20:16
امروز بدترین روز برای وبلاگ نوشتن. احتمالا کلی کامنت عوضی می گيرم ولی من وقتی ناراحتم بايد بنويسم. امروز بدترین روز زندگی من بود. گلو درد بدجور دارم و تمام تنم درد می کنه. حقمه. من نه مامان خوبی برای کارامل بودم نه دوست خوبی نه دوست دختر خوبی نه فرزند خوبی نه کارمند خوبی نه شاگرد خوبی نه آدم خوبی. همه کارام نصفه نيمه و داعونه. سی سالمه هنوز نمی دونم از دنيا چی می خوام. هنوز مثل دوران هفده سالگی
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Sunday, 28 Jan 2007 16:37
امروز یکشنبه است و درست مثل عصرهای جمعه خودمون غمگين. من زياد از دوشنبه ها بدم نمیاد اونجوری که همه اینجا بدشون مياد. ولی عصر يکشنبه خيلی دلگيره. احتیاج به موسيقی درمانی دارم. هفته پيش فيلم ال گور رو ديدم يک بار چهارشنبه و يک بار پنجشنبه. باعث می شه که آدم به دنيا يه جور دیگه نگاه کنه. حالا دیگه هر دفعه سوار اتوبوس می شم احساس خوبی دارم. و خوشحالم که ماشينم رو فروختم و اینکه تو خونه زندگی می کنم
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Monday, 22 Jan 2007 23:00
بله بله. امروز بالاخره بنده صاحب وی شدم. باشد که تمام آخر هفته به تماشای فوتبال و بازی با وی بگذرد.
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Sunday, 21 Jan 2007 15:48
من معمولا به کامنتهای عجيب مردم در اين بلاگ می خندم و هر وقت با نگار حرف می زنم کلی از دست اين ملت با کامنتهای جالبشون می خنديم. ولی اين يکی واقعا آخرشه ديگه. آقا يا خانم که اسمتوننوشتی! اين يکشنبه صبح من کلی از دست شما خنديدم.سلام .كسي كه در اينترنت خاطرات شخصيشرو درج ميكنه نظر افرادي مثل من نبايد براش چندان غير منتظره باشه ! شما از سهراب نامي گفتيد با نگاهي به عكساتون ميتوان حدس زد كه خود بچه
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Saturday, 20 Jan 2007 23:57
امروز کريستمس بود. يک بلوز تيم ملی انگليس کادو گرفتم با شماره بيست و يک. پيتر کراوچ. کلی سر کار ملت مسخرم کردن که از کراوچ خوشم مياد. ولی به نظر من بازيکن خوبيه. رفتم خونه سام و طلايه اينهمه بوقلمون با سس کرنبری و سبزيجات نگار پز و دسر مرجان پز خوردم و دارم منفجر می شم. اومدم خونه و اعترافات ملت رو خوندم برای شب يلدا... و داشتم فکر می کردم که اعتراف من چی می تونه باشه.۱- اينقدر کانزرواتيو و گند
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Friday, 29 Dec 2006 04:29
بعد از نزديک شش سال که ايران نرفته بودم، ديدن بزرگراه ها و مدل مردم و اينکه ديگه کسی از کميته نمی ترسه ، خيلی جالب بود. ديدن سهراب برادرم که واسه خودش مردی شده با ريش و پشم و موهای بلند. به شوخی بهش می گفتم که شکل شعبون استخونی شده. دلم برای درکه و کوه رفتن تنگ شده بود که دو بار با رضا رفتم . کلا يادم رفته بود که ايرونی ها چقدر می تونن با محبت باشن. ديدن لی لی دوست قديميم بعد از شش سال خيلی خوب
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Monday, 18 Dec 2006 16:13
من امروز رفته بودم دکتر و بعدش هم رفتم ناخن هايم رو درست کردم و خدا رو هزار بار شکر کردم که نه دکتر زنان هستم و نه مانيکوريست. من اصلا با تماس با بفيه ملت مشکل دارم. خدا رو شکر در کار من جز عدد و رقم و پول، چيز ديگری رونبايد لمس کنم. هجده روز رفتم ایران و کلی بهم خوش گذشت. کلی از دوستای قديمو ديدم و پارتی کردم. به ياد دوران جوونی. بعد از شش سال ديدن تهران که حسابی عوض شده و دوستان و خانواده
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Moving   New window
Date: Saturday, 09 Dec 2006 05:48
بيچاره شدم! سر کار سرم به وضعی شلوغه. فکر کنم اين هفته نزديک شصت و پنج ساعت باید کار کنم. امروز کلید خونه جديد رو می گيرم و شنبه هم کاميون مياد که وسايلم رو ببره. می خوام هر چی آشغال پاشغال دارم بريزم دور. خونه جديد بزرگ و دل بازه. کارامل هم برمی گرده پيشم. این هفته هيچی ندويدم. آخر هفته گذشته با چند تا از دوستام رفته بودم مونتريال. بد نبود کلی پلی استيشن بازی کرديم. برانچ خورديم و چرت و پرت
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Cancer   New window
Date: Saturday, 25 Nov 2006 17:46
چهار هفته پيش رفتم دکتر برای چک آپ سالانه. گفت که یک چيزی تو سینه ام پيدا کرده و بايد برم اولترا ساند. يک هفته بعدش رفتم و جوابشم يک هفته طول کشيد تا بياد. تو اين دو هفته حسابی ترسيده بودم. به چند نفر از دوستام گفتم ولی نمی خواستم کسی بدونه. خدا رو شکر چيزی نبود و خيالم راحت شد. ولی فهميدم که قدر سلامتی و بی غمی رو بايد دونست. فهميدم که چرا اين همه ملت جمع می شن و برای درمان سرطان پول جمع می کنن.
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Friday, 27 Oct 2006 12:34
خيلی وقته که چيزی ننوشتم. حسابی گرفتار بودم. اين هفته آخرين هفته سر کارم هست و سه هفته بعدش تعطيلم. کار جديد هم معلوم نيست کی شروع بشه.بيست و چهار سپتامبر بالاخره نصف ماراتن رو در دو ساعت و هشت دقيقه دويدم و اگه این درسم رو هم قبول بشم تمام کارهايی که می خواستم تو امسال بکنم رو انجام دادم.پاییز شده اينجا و خيلی خوشگله. کارامل رو که می برم بيرون کلی حال می کنم با رنگ درختها . بی خود نيست که پرچم
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Monday, 16 Oct 2006 10:36
۱- بالاخره تصميم گرفتم که خونم رو اجاره بدم و برم با يکی از دوستام يک خونه اجاره کنيم. هر چی سعی کردم نتونستم خودمو راضی کنم که از مادر و پدرم پول بگيرم . می دونم زندگی کردن با يک نفر ديگه آسون نيست ولی تجربه خيلی خوب خواهد بود. اين کانادايی ها حتما در يک مرحله از زندگيشون با يکی هم خونه بودن و من اين تجربه رو ندارم . در ضمن دوباره می تونم با دخترم کارامل خانم زندگی کنم ۲- زندگی خوبه فعلا. امروز
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Wednesday, 11 Oct 2006 15:57
بعد از دوازده ساعت تو ماشين نشستن(شش و نيم صبح راه افتاديم و صبحانه رو ساعت هشتو نيم تا نه و نيم تو کینگستون خوردیم و شام رو هم تو يک شهری به نام اسپرينگ فيلد. شايد يک نفر به اسم هومر سيمسون تو اون شهر زندگی کنه)بالاخره رسيديم به بوستون و ماشين رو پارک کرديم و وسايلمون رو آورديم بالا. بوستون شهر خوشگليه . کلی راه رفتيم ديشب و سوار بالن شديم. بعله بالن . توی بوستون کامن پارک يک قسمت هست که می تونی
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Tuesday, 26 Sep 2006 16:40
No associated text to display
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Boston   New window
Date: Thursday, 21 Sep 2006 16:12
من و یکی از دوستام فردا شش صبح داریم میريم بوستون. داريم از راه طولانی تر ميريم. حدود ساعت نه می رسيم کينگستون بعدش هم حدود هفت ساعت رانندگی تا بوستون. خيلی هيجان زده هستم. من هميشه دوست داشتم با ماشين برم آمريکا رو بگردم. من با سفرنامه و عکس برمی گردم. آخر هفته طولانی خوبی داشته باشين!
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Friday, 18 Aug 2006 12:32
We played poker last night at my place. It was fun. I think at one point Tim the security guard at the concierge desk got really concerned about me. Out of everybody that I invited, all the guys showed up first. So he was letting in five guys before the girls start to show up. I wonder what went through his mind.I found a new recipe for a drink and it's delicious.a shot of Malibu, 1 shot of
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Thursday, 10 Aug 2006 13:26
اين لولو فر خانم واقعا دختر باحاليه. اين نوشته اش راجع به بوسيدن خيلی بامزه و است و حقيقت داره. درضمن لو لو جون! وقت شناسيت عاليه. اینجا سر کار سرم وحشتناک شلوغه ولی حتما بايد به اين نوشته لينک می دادم به دلايل استراتژيک!
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Date: Wednesday, 09 Aug 2006 01:03
من اونقدر هم در دويدن و مسايل جانبی اش خبره نيستم. من دويدن رو دوست دارم چون می تونم موزيک گوش بدم و فکر کنم. بعدش هم يک احساس خيلی خوبی بهم دست می ده و کارامو بهتر و با انگيزه تر انجام می دم. در ضمن لاغر می مونم و اونم احساس خوبيه. با توجه به علاقه شديد من به غذا خوردن، دويدن نقش کليدی در لاغر موندن من بازی می کنه!! البته این يک کيلو آخر رو هر کاری می کنم نمياد پايين. ببخشيد از اصل ماجرا دور شدم
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
West Wing   New window
Date: Tuesday, 08 Aug 2006 14:54
من فصل اول وست وينگ رو اجاره کردم اين هفته ببينم. سی دی اولشو امشب ديدم. واقعا که سريال جالبيه. يه جورايی به کسايي که تو کاخ سفيد کار می کنن حسوديم شد. خيلی کار پر هيجان و باحالی دارن. وقتی تو مسئوليتهای به اين مهمی کار ميکنی ديگه مهم نيست که کی هستی و زندگی خصوصی داری يا نه. همه زندگي ات ميشه کارت و برای چهار سال در يک بازی واقعی زندگی می کنی. هر حرکت و حرفت معنی پيدا می کنه و بايد براش جواب پس
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
گرما   New window
Date: Friday, 04 Aug 2006 20:20
امروز به طرز فجيعی گرمه! من هم با دوچرخه اومدم سر کار. وقتی رسيدم اينجا خيس خالی بودم. ساعت شش هم بايد برم واليبال توی اين گرما. بعدش هم بايد با دوچرخه برگردم خونه!! خدا به دادم برسه بايد چهار ليتر آب بخورم که از گرما نميرم. الان نگاه کردم چهل و هفت درجه است با رطوبت. انگار نه انگار که این شهر در زمستان منفی چهل درجه می شه. من برای ناهار روتی خوردم و احساس خيلی بدی دارم. فکر کنم به خاطر اختلاف
Author: "Marjan (noreply@blogger.com)"
Send by mail Print  Save  Delicious 
Next page
» You can also retrieve older items : Read
» © All content and copyrights belong to their respective authors.«
» © FeedShow - Online RSS Feeds Reader