» Publishers, Monetize your RSS feeds with FeedShow: More infos (Show/Hide Ads)
من قدیانی نیستم، علیانی هستم. متاسفانه اگر هم بخواهم به تو یا هر کس دیگر ایمیل بزنم باید آدرس طرف را داشته باشم. چیزهای دیگری هم هست که دوست داشتم بگویم. ترسیدم گفتن عیب خصوصی کسی در مکانی عمومی باشد.
چرا؟ گمان کنم نکته اینجا است که به ما یاد ندادهاند وقتی خطا میکنیم بگوییم «خطا کردم» یا «اشتباه کردم» یا چیزهایی از این دست. تصور کردهاند «ببخشید» معادلی شیکتر برای هم آنها است. حواسشان نبوده که وقتی میگوییم «اشتباه کردم» از خودمان حرف میزنیم و مسئولیت خطایمان را میپذیریم، اما وقتی میگوییم «ببخشید» داریم فعل امر به کار میبریم، موضوع را مربوط به آن دیگریای میبینیم که مخاطب ما است و حتا از او متوقع هم میشویم؛ طوری که انگار بخشودن وظیفهی او است.
پن: شاید گاهی چیزی بنویسم با برچسب «شگفتیهای اخلاقی». این اولیش بود.
این یکی از خبرها است: +
در بررسی فرآیندهای آوایی (Phonological Processes) میبینیم در همهی زبانها کاربران - بی این که فحش بشنوند یا خجالت بکشند یا بگویندشان بیسواد - در تلفظ واژهها تغییر میدهند تا بتوانند راحتتر تلفظشان کنند. این تغییر نیازی نیز به مجوز یا تصویب افراد خردمند و نهادهای رسمی ندارد؛ چرا که قرنها است که این تغییرات رخ میدهند اما بررسی علمی زبان کمتر از سیصد سال قدمت جدی دارد و فرهنگستانهای زبان نیز سالمندتر از اینها نیستند. هیچ کدام از کسانی که به /labtāb/ تلفظ کردن دیگران میخندند حاضر اند به جای برف و تلخ بگویند /vafra/ و /taxl/؟ بله زمانی این دو را وفره و تخل تلفظ می کرده اند، اما چون این تلفظها سخت بوده به جایش برف و تلخ را نشاندهاند و چه خوب هم کردهاند.
این کار راحت کردن تلفظ روشهای بسیاری دارد که آدمهای بیکاری که بهشان میگویند زبانشناس اینها را فهرست کردهاند و اسمشان همآن فرآیندهای آوایی است که گفتم؛ یکی از این فرآیندهای آوایی ناهمگونسازی (Dissimilation) است. وقتی دو واج نزدیک هم (واج یعنی چه؟ تعریف تخصصیش را بیخیال شوید، واج تقریبا یعنی صدا، صوت، آوا) خصوصیات تلفظیای مثل هم دارند و این شباهت خصوصیتها تلفظشان را سخت میکند، یکی را (معمولا دومی را) کمی عوض میکنند. آن قدر که آن خصوصیت مشترک را ازش بگیرند و تلفظ را آسان کنند. مثالش هماین که وقتی عصا کشیده و اتو قورت داده نباشیم، به جای /masxare/ میگوییم /masqare/. اگر هم مسغره برایتان مثال مسخرهای است و دلیل نمیشود، یک مثال کلاسیکش واژهای است که در یونانی باستان /epta/ بوده و در یونانی امروز /efta/ شده است. اگر حتا یونانی هم کلاس ندارد، مثال انگلیسیش /fader/ در انگلیسی میانه است که به /faðer/ در انگلیسی امروز بدل شده است.
خلاصه این ناهمگونسازی در شرایطی که تلفظ بر اثر شباهت سخت باشد پیدایش میشود و مشکل ما را حل میکند. برای دانستن این که شباهت یعنی چه، البته خود حس جمعی آدمها قاضی خوبی است، اما روشی هم در کار هست. هجده خصیصهی آوایی هست که هر واج زبان فارسی میتواند داشته باشد یا نداشته باشد؛ یعنی واجهای فارسی با این هجده خصیصه مشخص میشوند. و /p/ و /t/ در برابر هفده تا از این هجده خصیصه شبیه هم رفتار میکنند. این یعنی این دو واج به حد مرگباری شبیه هم اند و تلفظ پشت سر همشان سخت است. البته برای فهمیدن سختی تلفظ این همه داستان بافتن لازم نبود. هر آدم سالمی میتواند یک بار بگوید /laptāp/ تا ببیند تلفظش چه کابوسی است. اما چه کنیم که بعضی آدمها هم هستند که موضوع را فقط این طوری متوجه میشوند. به هر حال، /b/ واجی است که بسیار به /p/ نزدیک است اما در عمل با /t/ درچهار خصیصهی آوایی متفاوت است و با /p/ در سه خصیصه. استفاده از /b/ به جای /p/ در این جا بسیار هوشمندانه و حلکنندهی مشکل است. به قول متخصصها /b/ سخت (Tense) نیست، واکدار (Voiced) است و دمش (Aspiration) نیز ندارد. هماین سه خصوصیت کافی است که تلفظش را قبل از /t/ آسانتر از /p/ کند. حالا تلفظ کنید /labtāp/ و از سادگیش لذت ببرید.
یکی دیگر از فرآیندهای آوایی هم هست که بر خلاف اولی اسمش همگونسازی (Assimilation) است. وقتی دو واج نزدیک هم شبیه هم نباشند و این شبیه نبودنشان تلفظ واژه را مشکل کند، همگونسازی شبیه همشان میکند. همگونسازی انواع مختلفی دارد، اگر این شبیه شدن معنایش در واقع عین هم شدن دو واج باشد، اسمش همگونسازی کامل است، مثل بدتر که با خیال راحت /battar/ تلفظش میکنیم. بقیهی انواع همگونسازی باشد برای وقت و حوصلهای دیگر. الان ببینید که تبدیل /p/ دومی به /b/ نیز یک همگونسازی کامل است.
حالا دیگر میدانیم که میشود لپتاپ را /labtāb/ تلفظ کرد و این تلفظ هیچ هم خنده ندارد. در واقع اگر منصف باشیم، کار کسانی که این همه به خودشان آزار میدهند و دوبار سختی تلفظ را - که این سخت بودن ملاک علمی هم دارد - بی دلیل بر خودشان هموار میکنند، بیشتر شایستهی لقب خندهدار است.
این لینکها هم مفید اند احتمالا: همگونسازی در ویکیپدیا، ناهمگونسازی در ویکیپدیا، یک مقالهی جالب دربارهی همگونسازی، اگر گفتی در چه زبانی؟ خصوصیت سختی در ویکیپدیا، خصوصیت واکداری، و خصوصیت دمش.
تیغ ام؛ شعله ام
در تاریکی نورتان دادهام
و نبرد که آغاز شد
من پیشاپیش جنگیدم
پیشقراول یگانها
جنازههای دوستانم درست گرداگرد من افتاده است
اما پیروز شدهایم
پیروز شدهایم
اما گرداگردش، جنازههای دوستانم افتاده است
در هلهلهی نغمههای پیروزی
صدای تشییع مویه میکند
لیک ما را نه زمان عزاداری هست
نه دماغ آن
باز شیپورها صدا میدهند
نبردی دیگر است این--
تیغ ام؛ شعله ام
پن: نظرها را ببینید. از دوستانی که نظر دادهاند ممنون ام.
در بند دوم «ش» اضافه است؛
«پیروز شدهایم،
اما گرداگرد، جنازههای دوستانم افتاده است».
در بند سوم هم درستتر این است «صدای نوحهگران تشییع میآید».
در هم آن بند سوم ظاهرا دو سطر پایانی را باید چیزی مانند این مینوشتم:
«لیک ما را نه مجال عزاداری است
نه مجال سرور»
در مورد طبل و شیپور هم، ظاهرا Drommeten جمع Drommete است و معنایش هم شیپور (ترومپت) است. شاید علی عبدالهی و دوستانی که نظر نوشتهاند با Trommel اشتباه گرفته باشندش. شاید هم من اشتباه کنم البته. اما هر چه میگردم معنای طبل برای Drommete پیدا نمیکنم.
البته زمانی هم تصمیمش را گرفته بود و آشپزی را بوسیده بود و کنار گذاشته بود تا درآمد مختصر اما مداوم کارمندی دولت را دریابد، به قول آنروزها «آبباریکه».
بابا از آن آدمهایی است که برای هر چیزی یک نسخهی اصل میشناسند و بقیهی نسخهها برایشان تقلبهای بیرمق و رقتآوری هستند. مامان تعریف میکند که در دوران نامزدیشان تمام تهران را زیر پا میگذاشتهاند تا به مغازهای بروند که بابا الویههایش را قبول داشته و آنجا دو تا ساندویچ الویه بخرند و با نوشابه بخورند. قبول دارم الویهی خامهای آنروزهای آن مغازه را الان دیگر هیچ جا نمیشود گیر آورد، ولی چه اهمیت دارد؟ میشد جای دیگری هم الویه بخورند و خامه نداشته باشد و گوشت مرغش به جای سینه ران یا حتا بال و گردن باشد، اما رنج آن همه راه رفتن را نکشند و لذت بیشتری از قدم زدن ظاهرا بیحاصل در پارک ملت یا سر پل تجریش ببرند.
وقتی بچه بودم کتلت برایم اسم یک غذا نبود، یک مراسم بود. سیبزمینی پخته، رنده، گوشت چرخکرده، پودرسوخاری - که خریدنش از مغازه جرم بزرگی بود و باید خودمان درست میکردیم -، کتلتهایی که تنها با دست چونآن یک شکل و یک اندازه میشدند که محصولات کارخانهی کلوچهپزی هم آنقدر یک دست نمیشوند، حلقههای باریک هویجهای تازه و شاداب که مامان با شکر و آبلیمو میپخت، خلالهای باریک و یک شکل و یک اندازهی سیب زمینی که مامان سرخ میکرد و نباید در طول سرخ کردن لک برمیداشتند، نباید قهوهای میشدند، نباید در روغن نرم میشدند، نباید بیش از حد خشک میشدند، و از همه مهمتر سـُس. سسی که مامان با آرد، رب گوجهفرنگی و پیاز داغ درست میکرد و روی کتلت میریخت. در این مراسم سس چیزی نبود که در ظرفی جدا بریزند و سر سفره بیاورند که هر کس خواست روی کتلتش بریزد. خانهی ما جای این قرتیبازیها نبود. سس را باید روی غذا میریختند و بعد غذا را به قول کتابهای آشپزی «بر سر سفره» میآوردند.
گفتم کتابهای آشپزی؛ یادم آمد که بابا هیچ وقت چیزی دربارهی رزا منتظمی نگفته است، اما هنوز هم اگر صحبت رزا منتظمی شود میتوانی برق خشم را در چشمهای بابا ببینی. خشمی از کسی که یک اشرافیت بلندمرتبه مثل آشپزی را با جایگزینهای بیارزش و قلابی به کوچه و بازار کشانده است. البته دربارهی نجف چند باری چیزی گفته است «دریابندری که آشپز نیست. هماین طوری یه چیزی سر هم کرد داد دست ناشر، اون هم داد دست مردم.»
هنوز حتا حرکت دست مامان را وقتی روی دیس کتلت سس میریخت یادم است؛ نوعی حرکت دایرهای حرفهای سریع که بی آن مراسم شکوهمند کتلت لنگ میزد.
ما اصلا دارا نبودیم، طبقهی متوسط رو به پایین توصیف خوبی برای جایگاه اقتصادی آن زمان ما است، اما در غذا به یاری این دشواریها و دقتها از اشراف بودیم. پدر و مادرم همیشه برای مسکن، آموزش و تغذیهی ما سنگ تمام میگذاشتند. سالها گذشت تا بیحوصلگی به مامان غلبه کرد و بالاخره پذیرفت گاهی میشود به جای آن سس اشرافی و مراسمش یکی دو گوجهفرنگی را حلقه کرد و در روغن باقیمانده از کتلت یا سیبزمینی چرخی داد و گرم کرد و کنار کتلت خورد.
اگر به یکی دو منبع دربارهی واژهی spam رجوع کنیم، به گزارشی شبیه این میرسیم که Spam اولْ نام تجاری نوعی کنسرو گوشت بوده است. کنسروی ارزان و بیکیفیت که همه جا – فراوان – پیدا میشده. کمکم به هر چیزی که زیر دست و پا ریخته بوده، مفید نبوده و خرجی هم نداشته می گفتهاند spam. نمونهی اصلیش هم نامههای تولید انبوهی که به آدرس تکتک آدمها میآید و در واقع تبلیغ کالا یا انجمن خیریه یا چیزی شبیه آن است. به این ترتیب spam یک معنای عام یافت. بعدتر هم که فرستادن این جور نامهها در اینترنت باب شد، spam هم به فضای مجازی مهاجرت کرد و شد هماین که میبینیم. نمیدانم کشورهای انگلیسیزبان فرهنگستان زبان و ادب انگلیسی دارند یا نه. نمیدانم اگر چوناین فرهنگستانی هم باشد، کار گزیدن واژههای جدید بر عهدهی او است یا نه. نمیدانم اگر چوناین باشد نیز، این فرهنگستان واژه نیز تصویب میکند یا نه. و نمیدانم اگر این هم باشد spam واژهی مصوب هست یا نه. اما حتا اگر وضع هماینقدر خندهدار باشد، کی به تصویب آنان اهمیت میدهد؟ واژه پدید آمده و توانایی خود را نشان داده و کاربران زبان به کارش میبرند.
آنچه این میان جالب است، این است که spam در زبان انگلیسی یک تکواژ بسیار کوتاه (تکهجایی) است. تکواژ واحدی زبانی است که نتوان به واحدهای معنادار کوچکتر شکستش. امتحان کنیم، نامهای به فرهنگستان بنویسیم و معادلی در این اندازه (یک تکواژ یک هجایی) برای یک واژهی غیر فارسی پیشنهاد کنیم. یادمان هم باشد که هماین که ما به جای یافتن واژههای جدید دنبال وضع معادل برای واژگان بییگانه هستیم، نشانهی حال خوب و خوشی در زبان فارسی و متولیان رسمی آن نیست. کسی محلمان نخواهد گذاشت. اگر موی دماغ شویم و پارتی داشته باشیم و لطف کنند توضیحکی به ما بدهند، یادمان میآورند که این تکواژ یک سیلابی یا سابقهی استعمال در فارسی ندارد و بنا بر این نمیتواند یک واژهی فارسی باشد، یا بدتر از آن، چونآن که در غیاثاللغات یا آنندراج آمده در زبان فارسی – خدا داند چه قرنی – به معنایی جز این به کار رفته است و بنا بر این کاربردش در این معنای جدید پذیرفته نیست.
این یعنی یک بنبست رسمی بیمعنا. در شاخهی اول پاسخ، تکواژهای زبان فارسی به سابقهی این زبان محدود میشوند. یعنی جلوی زایایی زبان را در سطح تکواژها رسما بستهاند. در مرحلهی دوم، یک گزارش غیرآکادمیک از یک کاربرد احتمالی تکواژ در – مثلا – سه یا پنج یا هفت یا ده قرن پیش، مجوزی میشود برای سد کردن راه زایایی زبان. مثلا اگر پیشنهادمان این باشد که به جای «موتورسیکلت» یا به قول کتابهای درسی «موتوسیکلت» بگوییم و بنویسیم «زیل» میگویند به شهادت منتهیالارب و آنندراج «زَیْل» به معنای «دور کردن از جای و پاره پاره کردن» در زبان فارسی سابقهی استعمال دارد و نمیتوان آن را به معنای «موتوسیکلت» به کار برد. اما اگر به جای این پیشنهاد کنیم به «موتوسیکلت» بگوییم «تیزرانچرخ» و توضیح پر طول و تفصیلی نیز بنویسیم که سابقهی پیشوند «moto» در لاتین و یونانی فلان است و بنا بر این بهترین معادل برای این پیشوند «تیزران» است و مقالهی بلندی هم در باب «sycle» در درازنا و پهنای یونان باستان تا انگلیس امروز بنویسیم، و به روی خودمان هم نیاوریم که کلمهی انگلیسی «motorcycle» است نه «motosycle»، ممکن است نامهی شیرین تقدیر و تشکری هم به ما بدهند و از تلاش دانشورانهمان در راه اعتلای زبان شیرین و شکرین فارسی که به شهادت اهل تحقیق به بنگاله و جامع کاشغر و مصر و استانبول و آلبانی هم رفته بوده است رسما تقدیر کنند.
اما اگر «زیل» را میپذیرفتند، چه امکانات واژگانیای به زبان فارسی اضافه میشد؟
موتورسیکلت : زیل / موتورسوار : زیلور / ترکنشین : زیلنشین / با موتور جابهجا شدن : زیلیدن (و البته تبعات این مصدر مانند بزیل و زیلید و میزیلم و زیلش و زیلا و زیلیده و مانند آن) / با موتورسیکلت یا موتورسیکلتی (در جایگاه صفت؛ مانند ترابری موتورسیکلتی) : زیلی / با موتورسیکلت یا موتورسیکلتی (در جایگاه قیدی؛ مانند با موتورسیکلت بردن) : زیلی / پیک موتوری : زیلبر
و این حجم واژگان کوتاه و خوشدست میتواند جایی هم برای نفس کشیدن صرف و نحو فارسی (دست کم دور و بر موتورسیکلتها) باز کند. اما با «تیزرانچرخ» چه میتوان کرد؟
این گرایش که نهادهای رسمی در پیش گرفتهاند که واژگان جدید را با رجوع به واژگان بودهی زبان فارسی و به هماین شیوهی پرواربندی بسازند، توش و توان داشتهی زبان را از میان میبرد، در حالی که زبان نه تنها به این توان نیاز دارد بلکه باید در موقعیتهای نوپدید تجدید قوت هم کند.
البته کاربر زبان راه خود را میرود و جایی که به هر دلیلی (معنایی، عاطفی، آوایی و...) نیازی ببیند واژه میسازد. اگر اهل دانش رو ترش نکنند و من را به تخریب زبان شکوهمند فردوسی و سعدی متهم نکنند، نمونهی این تلاش واژهسازانه واژههای نوپدید «غیژ»، «خفن»، «واسه» و مانند آن است. اما چون فرهنگستان و به تبع او دانشآموختههای ما دامان کبریای خود را به-گرد-ِاین-واژهها-آلوده نمیپسندند، این واژهها نه رسمی میشوند و نه مبنای زایایی واژگانی قرار میگیرند. زبان فارسی در گفتار و تعارفاتْ باشکوه میماند، اما در عمل مانند عصای موریانهخوردهی سلیمان سست و ناتوان برجای خود میلرزد. آنکه در ظاهر مدافع زبان است، در عمل زبان را پوک و ناتوان میکند و کمکهای جانبخش آن را که در ظاهر لاابالی است، به جرم هماین ظاهر لاابالی به مزبله میاندازد.
ممکن است کسی بپرسد «پس فرهنگستان چرت دیگه؟ عقلشان نرسیده اصلا فرهنگستان درست کردهاند؟ الان تو از همه عقلت بیش تر است؟» جواب هر سه سوال را «نه» میدهم. فرهنگستان چرت نیست و آنان که فرهنگستان ساختهاند بیعقل نبودهاند و عقل هیچ کس از همه بیشتر نیست. بحث این است که فرهنگستان چه میکند و چه میتواند کند. فرهنگستان زبان فارسی در شکل فعلیش یک نهاد سدساز است. فرهنگستان رسما در پی ساختن سد در برابر هجوم واژگان و دیگر محصولات زبانی بییگانه است. فرهنگستان به طور غیر رسمی سدهایی را که توصیف کردم در برابر پویایی و زایایی زبان ساخته و میپاید. فرهنگستان را در حال فعلیش اگر از بالاتر بنگریم ،میبینیم آنجا که کار ایجابی میکند نیز در عمل این کار ایجابی را جزئی از طرحی سلبی میبیند. مثال اصلیش این که معادل وضع کنند تا واژههای انگلیسی را از فارسی برانند. و میبینیم که عکسالعمل اجتماعی اینگونه سلبی کار کردن و با مردم بر سر مهر نبودن، سیل بزرگ جوکهایی است که مردم خوشذوق با رجوع به واقعیت یا خیال از واژگان مصوب فرهنگستان میسازند.
اما فرهنگستان چه میتواند کند؟
مردم واژهها و حتا ساختارهای نو را بر مبنای نیاز خود میسازند و به کار میبرند و بر هماین مبنا واژگان و ساختارهایی را منسوخ میکنند. جامعهای انسانی را تصور کنید که بازاری دارد و هر که هر چه لازم دارد از دیگری که آن را دارد میخرد. یکی سیب میخورد، یکی سیب میکارد و میفروشد، یکی چاقو میخواهد، یکی میسازد یکی هم از شهری دیگر میخرد و وارد میکند. یکی گرسنه است، یکی هم سنگدان پختهی کلاغ را به اسم گوشت آهو به او میفروشد، یکی هم با همآن دستی که در دماغش میگرداند پنیر خوب روستاپروردش را میکشد و میفروشد. این جامعه برای درست کردن این بازار چند چیز نیاز دارد:
- ادارهی بهداشت
- ادارهی استاندارد
- برنامهریزی در سطح کلان برای تولید
- برنامهریزی در سطح کلان برای صادرات و واردات
- همآهنگی میان این دو برنامه
- فراهم آوردن امکانات اجرایی، تشویقی و حمایتی برای این که مردم این بندها را اجرا کنند.
- و...
و فرض کنید ادارهای به نام بازارستان هست که:
- به مسائل بهداشتی به طرز عجیبی حساس است و تکلیف کرده است کالافروشان برای جلوگیری از انتقال بیماری، از دستکش، ماسک، کلاه، شال و عینک استفاده کنند.
- تنها به کالاهایی نشان استاندارد میدهد که دقیقا مطابق دستورالعملهایی که هماین اداره دارد – و میراث نیاکان این جامعه است – تهیه کنند و حاضر نیست هیچ کالای نوآورانهای را بررسی کند.
- برنامهریزی کلانی برای تولید ندارد. آنچه به این نام نشانمان میدهد برنامهریزی نیست، دستورالعملهایی بدون هدفگذاری درست است، کلان نیست، بسیار جزئینگر است، مروج و ساماندهندهی تولید نیست، کابوس تولیدکننده است.
- واردات را جرمی نابخشونی میداند که حداقل مجازاتش اعدام است. واردات ماشینآلات و مواد اولیهی تولید را تشخیص نمیدهد و بنا بر این عکسالعملی به آن نشان نمیدهد. معتقد است کالاهای صادراتیش همهی عالم را تسخیر کرده و به هیچ وجه حاضر به بررسی علمی و میدانی این اعتقادش نیست.
- هیچ
- هیچ
- و... هییییچ
این تمثیل شاید بدبینانهای است که در بطن خود میگوید فرهنگستان چه میتواند کند که نمیکند. در یک جمله: فرهنگستان میتواند دغدغههای خردش را رها کند یا بکاهد و عوض واژههای خندهدار وضع کردن و دستورالعمل و شیوهنامه نوشتن، به کاری بپردازد که به آن برنامهریزی زبانی میگویند. برای این برنامهریزی البته چیزهایی لازم است؛ شناخت درست و علمی زبان، داشتن گزارشی از وضع فعلی و نقاط قوت و ضعف آن، هدفگذاری و تعیین راهبرد و یافتن روشهای اجرایی مناسب و معقول و...
فرض کنید هر یک از ما یک «زیل» به فرهنگستان پیشنهاد کنیم. فرهنگستان باید بتواند بداند که کدام این «زیل»ها ارزش سرمایهگذاری و پروردن دارند، کدام در همآن حد فعلیشان مفید اند و نیازی به حمایت ندارند و اگر یکی دو «زیل» سمی هم در میان هست – البته اگر – آنها را پیدا و حذف کند.
◊
برای این که بدانیم این نگاه فرهنگستانی متاسفانه تنها در فرهنگستان محدود نمانده و در تمام نهادهای رسمی و اغلب نهادهای آکادمیک ما حکمفرمایی میکند این خاطرهی مشترک بسیاریمان را یادآوری میکنم:
میخواهی کالای جدیدی بسازی – فرض کن نوعی کلوچه – و نام جدیدی برایش انتخاب کردهای – «ژیست» مثلا. اجازه نمیدهند این نام را بگذاری. ازت میپرسند «ژیست یعنی چی؟» و گاهی صریح میپرسند «خارجی است؟» اگر بگویی خارجی است یا بگویی مگر لازم است اسم معنا داشته باشد، باید آرزوی تولید «ژیست» را به گور ببری. اما اگر دوستی داشته باشی که بیاید و بگوید در کتاب کشکول مثنـّی نوشتهی میرزا احمد ماسولهای جرقوانی آمده که «ژیست در لغت فرس کهن که آن را خسروانی نامند درختی است با برگهای بنفش و میوهی سرخ که میوهاش در غایت لطافت و خوراک دیوان و سگان و مردم سقلابیه و جبال بهارات است» مشکل حل است یا دست کم رو به حل است. کارمند سادهی آن اداره هماین قدر که بتواند جواب سرکوفت بالادستیان و اهل فرهنگ و خرد را بدهد برایش بس است، مشکل البته این است که آن جواب را آسان نتوان داد.
یا مثلا رفتهای شرکتی ثبت کنی. از تو ورقهای میخواهند که بر آن ده نام پیشنهادی نوشته باشی. به تو تاکید میکنند که نامها باید سه سیلابی باشند [این قضیهی سه سیلابی را حامد عبدی یادم آورد. خدا عمر و عزتش بدهد]. منظورشان هم از سه سیلابی ربطی به سههجایی ندارد، منظورشان سه کلمهای است. تو بگو «سماور»، هم به دلیل سهسیلابی نبودن اسمت را رد میکنند هم به دلیل خارج از شئونات و موهن بودن پیشنهادت، کلا بررسی تقاضایت را از دور خارج میکنند. هماین است که مردم به فرمولهای ثابتی برای نامگذاری روی شرکتها رسیدهاند. یکی از پرکاربردترین این فرمولها این است:
[یک اسم جمع] + [یک صفت] + [یک اسم یا صفت، اسم مکانها در اولویت است] = [اسم شرکت]
«پیشگامان سبز میهن» یا «برجآوران گلبیز صبح» و چرندیاتی از این دست حاصل هماین روش است و خدا می داند چه بلاهای بیشرمانهای بر سر زبان فارسی میآورد که اسم شرکت اگر «فنجان» یا «سنکرون» یا «پـَچـَن» باشد از این بلاها در امان خواهیم بود. اما اینجا نیز نگاه فرهنگستانی یا – کمی شوخی هم بد نیست – سرهنگستانی است که حاکم است و حاکم است و حاکم است.
[در ادامه بحثی که نوشته آقای آشوری به راه انداخته البته آن بخشی که چند روز اخیر نقل قول شده در مورد قیدهای بیگناه تنویندار، من کل مطلب را نخواندهام!
از دید من در مطلب مذکور دو مبحث مجزا وجود دارد و هر کدام را باید جداگانه بررسی کرد. یکی مربوط به رسمالخط و نحوه نوشتن قیدهای مختوم به تنوین است، دیگری مربوط به اصل وجود این کلمات در زبان فارسی امروز.
اینگونه ساخت قید یکی از قابلیتهای زبان فارسی امروز محسوب میشود، با تمام احترامی که برای آقای آشوری قائلم نمیتوانم منطقی را که میخواهد به صرف عربی بودن اصل وجودی آن این قابلیت را از زبان فارسی بگیرد، بفهمم.
مخصوصا که راه حل پیشنهادی ایشان جایگزین کردن یکسری از این کلمات با معادل فارسی آن است یعنی حتی قابلیت قیدساز مشابه فارسیالاصل پیشنهاد نمیدهند. طوری که استنباط میشود "مشکل" بعضی لغات است. درحالیکه امروزه قیدهای مختوم به ـَن بسیار فراگیر هستند و بحث بکارگیری لغات عربی بجای معادل فارسی مطرح نیست که با جایگزنی این کلمات "مشکل" حل شود. (لازم بذکر است که از نظر این بنده حقیر اصولا "مشکلی" در بکارگیری اینچین قابلیتی وجود ندارد.)
به دلایل تاریخی زبان فارسی قرنها با زبان عربی همنشین بوده و از آن تاثیر گرفته که نتیجه آن ریشه عربی بخش بزرگی از واژگان فارسی امروز است و سخنوران فارسی این کلمات را از آن خود کرده از پتانسیل موجود درآنها برای "واژهسازی" بهره میبرند، این فرایند طبیعی نوعی از پویایی زبان است و قابل جلوگیری هم نیست.
آن انتقادی که من به این نوشته داشتم و مطرح کردم مربوط به دومین بخش یعنی اصل وجود این کلمات در زبان فارسی امروز بود که من مطلقا با نظر ایشان مخالفم و آن را با توجه به اصول علم زبانشناسی نادرست میدانم. در مورد بخش اول اما، فکر میکنم ایرادی به اصل مطرح کردن این سوال وارد نیست و همچنین هر جوابی هم به این سوال میتواند توجیهپذیر باشد زیرا که برای این دست سوالات جواب "درست" وجود ندارد. من هم جواب/نظر خودم را دارم و بالطبع با جوابی هم که ایشان دارد مشکلی ندارم هرچند به نظرم استدلالی که برای توجیه جواب خود میآورد پذیرفته نیست (فکر کنم دلایلی که کورش علیانی برای رد این توجیه آورده کافی باشد). از آنجایی که "نردبان پله پله " فعلا بگویم چرا فکر میکنم ایرادی به اصل مطرح کردن این سوال وارد نیست.
هر زبانی دو بعد دارد یکی زبان ذاتی و درونی است که به فرد مربوط میشود یعنی زبان مادری (صورت گفتاری آن) که به آن حرف میزنیم فارغ از درستی و غلطی آن. این بعد صورت نوشتاری و رسمی یا هنجار را شامل نمیشود و میتوان به دید علمی (به معنی پوپری آن یعنی آن بررسی که میتواند فرضیه ابطالپذیر صادر کند) بررسیش کرد. این بعد نیاز به وکیل و وصی ندارد پویا است و هیچ احدالناسی هم جلودارش نیست! بعد دیگر آن زبان به عنوان یک نهاد سیاسی-اجتماعی است (وقتی میگوییم "زبان فارسی" به طور کلی منظورمان این بعد است). صورت هنجار(همان که در مدرسه درس میدهند) و خط و رسمالخط هم به این بعدش مربوط میشود. یک مثال ساده برای درک تفاوت اینکه ترکی را در آذربایجان به خط سیریلیک مینویسند و در ترکیه به لاتین و پیش از آن در عثمانی به خط عربی مینوشتند. زمانی در ترکیه تصمیم گرفتند تاکید میکنم تصمیم گرفتند که به جای خط عربی به خط لاتین بنویسند اینگونه تصمیمات توجه دارید از جنس سیاسی است و نه زبانشناختی.
منظور از صورت گفتاری آن کلامی است که فی البداهه و بدون ملاحظه بیان میشود ، مثلا صحبت روزمره.
منظور از صورت نوشتاری به نوشته در آوردن صورت گفتاری نیست بلکه آن نوشتاری است که به صورت ادبی/رسمی نزدیک است و از قواعد تجویزی پیروی میکند. اصولا قاعده تجویزی از ادبیات استخراج میشود و به همین دلیل محدود و منوط بودنش به ادبیات همیشه از صورت گفتاری عقب است (مثلا معین میگوید فلان کلمه را چون فلان شاعر یا ادیب بکار برده با اینکه با قاعده جور در نمیآید، میتوان بکار برد).
هرچند زبان گفتاری هم قانونمند است یعنی درش درست و غلط (نه از نوع تجویزی آن) وجود دارد، مثلا کسی که فارسی زبان مادریش است ممکن است به نظرش کلام فردی که فارسی را یاد گرفته اما زبان مادریش ترکی یا فرانسوی و... هست، عجیب یا بعضا خندهدار ییاید؛ مثال دیگر غلط حرف زدن بچههاست که مثلا میگویند "نمیپاشم" به جای "پا نمیشم". اما قانونمند بودن صورت نوشتاری از نوع دیگریست. یعنی در صورت نوشتار شما یک سری قاعده دارید که شما در مدرسه یاد گرفتهاید و میدانید که باید رعایت کنید و اگر یادتان نبود به یک مرجع مراجعه میکنید؛ اگر اشتباه کنید برشما خرده میگیرند که کمسوادید یا بیدقت و اگر ویراستاری در کار باشد شما را تصحیح میکند. از اختلاف بین این دو نوع قانونمندی همین بس که هرکس که به زبان مادریش حرف میزند (واین به این معنی است که "درست" هم حرف میزند) لزوما قادر به نوشتن یا بکار بردن صورت رسمی نیست (نمی تواند قلمبهسلمبه حرف بزند!).
میشود گفت در نوشتار دو نوع قاعده داریم یکی آنکه به دستور زبان و متن مربوط است یکی آنکه به دیکته کلمات مربوط است. آن بخش که به دستور مربوط است همان نسخه تجویزی است که در مدرسه به عنوان دستور زبان میخوانیم که مثلا "را" ی مفعولی را کجای جمله باید گذاشت (توجه دارید که در گفتار هیچ وقت از خود سوال نمیکنید چون "را" به شکل حرف اضافه در گفتار وجود ندارد بلکه به صورت پسوند درآمده و به کلمه مربوطه میچسبد.) بخش دیگر نگارش کلمات است مثلا اینکه فارسی برای صدای "س" سه حرف دارد و باید آموخت که چه وقت کدام یک مناسب است. یا اینکه کلماتی که به "ـِ" ختم میشوند با "ه" یا "ـه" نوشته میشوند یا اینکه مثلا کلمات مرکب را چگونه بنویسیم و الخ. این بخش مطلقا از نوع "قراردادی" است یعنی دلیل بیرونی ندارد بلکه دلایل از جنس تاریخی و تصادفی دارد. در میان این قراردادها، قرارداد از نوع انتخاب مثلا بین "س"، "ص" و "ث" (که علت وجود تاریخیش را همه میدانیم) را عموما بدون دخل و تصرف و بدون سوال بکار میگیریم، زیرا که میدانیم دخل و تصرف در آن باعث تغییر اصل کلمه و ایجاد خلل در پیوستگی مجموع واژگان میشود: مثلا اگر در کلمه "تقریبا" "ق" را به "غ" تغییر دهیم گستگی با ریشه آن ایجاد میشود چون "تقریبا" با "تقریب" و "قرب" و... نزدیکی معنایی دارد ( ولی مثلا با "غرب" "غروب" و "مغرب" و... بیارتباط است البته) و این ارتباط معنایی از تغییر "ق" به "غ" تاثیر میپذیرد. (بالطبع این اخلال در ثبت زبان و ریشه یابیست و از نوع درزمانی و به صورت گفتاری کاری ندارد). اما انتخاب بین "اً" یا "ا" با "ن" این دست مشکلات را به همراه ندارد چون در پیوستگی کل واژگان خللی ایجاد نمیشود. از این جهت است که مطرح کردن این سوال کاملا منطقی است البته با این آگاهی که جواب درستی به معنی "حقیقت امر" برای این سوال وجود ندارد و برای همین هم معمولا زبانشناسان (از نوع محض که دنبال حقیقت هستند!!!!) وارد این مقوله نمیشوند.
حرف من این است که با اینکه نمیشود در مورد بکار بردن اینگونه قیدهای به اصطلاح عربی(الاصل) - که من جای دیگر ایرادی که به این طرز نامگذاری وارد است را میگویم - در زبان فارسی نسخه پیچید و دستور صادر کرد، میتوان در مورد نحوه نوشتن اینگونه قیدها نظر داد. یعنی این که این سوال که مطرح شود طبیعی است. کافی است که به قول همه دوستان کمی در نوشتار موجود دقت کنیم تا ببینیم که این سه نوع نوشتن در متون موجود هستند (این را بگذارید در مقابل این که این کلمه با "غ" شاید به تعداد انگشتان دست به چشمتان بیاید که همانا چشمتان را گرد خواهد کرد!) اما هر پاسخی نیاز به توجیه دارد البته از نوع منطقی و نه غرضورزانه! من تیتروار نکاتی که به نظرم میرسد را بگویم:
اینکه بگوییم چون "تنوین" عربی است باید از نوشتار ما حذف شود، خندهدار است و به نظرم حتی یک منطق حداقلی هم برای توجیه ندارد. اصولا الفبای ما از الفبای عربی گرفته شده با کمی دخل و تصرف برای انطباق با نیاز زبان فارسی حالا همین یک تنوینش مشکلساز شده؟
طبیعتا تنوین در تایپ مشکلساز است چون بخش اضافی دارد. اما این بخش اضافیش زائد نیست! چون اگر نباشد با "ا" اشتباه گرفته میشود و مبهم است البته نه برای شما، خواننده محترم که مطمئنا دچار کوچکترین ابهامی نخواهید شد! برای کسی که تازه دارد نوشتن و خواندن یاد میگیرد! توجه دارید که چقدر یادگیری تنوین بدون آن بخش اضافی (یعنی ا ساده) سخت است؟ کسی که نوشتن یاد میگیرد میآموزد که الف با ـً را "اَن" بخواند و این علامت زائد که نوشتن با کیبرد را بر ما حرام کرده است، خواندن را برای او راحتتر میکند! این را نگفتم برای توجیه نگهداشتن یا نداشتن تنوین، گفتم که ببینید بودنش چندان هم بیخاصیت نیست و اینکه برای انتخابی از این دست، فاکتور یادگیری هم باید در نظر گرفته شود.
نوشتن با "ن" به صورت صوتی نزدیک است و دو مشکل قبلی یعنی تایپ و یادگیری را هم ندارد ولی چون خیلی با آنچه به آن عادت داریم فاصله دارد و اصولا نظر اهل ادب و متولیان دستور تجویزی را جلب نکرده که هیچ آزرده است، شاید فراگیر شدن و پذیرشش در جامعه به این زودیها اتفاق نیفتد! بالطبع اگر زمانی زور راحتطلبان و نوآوران به محافظهکاران و حکیمان چربید و "ن" فراگیر شد، دیگر سوالی که امروز مطرح است جای مطرح شدنش را از دست میدهد چون جامعه جوابش را انتخاب کرده است.
این هم که هر کس هم هرجور خواست بنویسد هیچ اشکالی نداشته باشد مشکل ویراستاران را زیاد میکند چون مثلا نمیشود یک مجله چاپ کنی که در هر متنش این قیدها یک جوری نوشته شده باشد و بالاخره یک نفر باید بنشیند همه را یک دست کند!
نظر شخصی من را اگر بپرسید این است که در تایپ تنوین را نمیگذارم چون لزومی نمیبینم این زحمت را بر خودم تحمیل کنم (البته اگر قرار شود چیزی را جایی چاپ کنم حتما از ویراستار تکلیف را جویا میشوم!) اما در نوشتن دستی اتوماتیک تنوین میگذارم چون به این شکل عادت دارم و اصولا هم اصراری برای خلاص شدن از دست تنوین ندارم و از طرفی هم خود را قابل برای تعیین تکلیف برای رسمالخط نمیدانم (فکر میکنم کسی که آگاهانه "ن" مینویسد شاید برای خود وظیفه اشاعه این گزینه را قائل است و این هم به نظر من فارغ از اینکه بد است یا خوب به نوعی تعیین تکلیف کردن است!)]
[فحش دادن به آنها که زمانی کاری کرده اند و حالا دیگر حرف هایشان کهنه شده است که هنر نیست آقای علیانی. وگرنه من هم با شما هم عقیده ام که حکیم درباره تنوین دارد سلیقه کهنه ای را ابراز می کند که دلایل زبان شناختی اش هم به همان اندازه کهنه است. آشوری مقاله اش را می نویسد. علیانی فتوا صادر می کند که استاد و ارادت نمی خواهیم. من هم جوابت را میدهم که برخلاف آنچه تو فکر می کنی من یکسره دنبال غلط ننویسیم و حکیم آشوری نیستم و انتظار هم ندارم که همه مترجمان خبرگزاری نجف دریابندری باشند. اما مثل تو هم نیستم. شما دادت را بزن.آشوری هم به اندازه کافی خوراک می ده که من و شمای نو نفس عرض اندام کنیم. فرقش این است که من هنوز حواسم هست اینها که بودند و چه کردند.گیرم سلیقه هاشان کهنه شده باشد.بالخره ارادت را دو جور نشان می دهند. وقتی بازنشسته گاف می ده صدایش را در نمی آورند و می گذارند در سکوت بگذرد یا هیاهو می کنند و در بوق و کرنا می کنند. شما اینجورش را دوست داری؟ من آنجورش را. وگرنه کی تعریف می کند که لاطائلات چیست؟ تو بگو چه سودی از این پرخاشگری می بری تا بفهمیم اصل حرفت چیست؟
مریم نبوی نژاد]این را نویسندهاش ظاهرا خطاب به من نوشته، اما نه به من ایمیل کرده، نه جایی گذاشته که دم دست باشد، نه خبری به من داده است. پیشتر گفته بودم که کشتن پهلوانپنبه کار آسانی است که از آدمهای ناتوان ساخته است و اعتماد به نفسشان را از صفر کمی بالاتر میبرد. متاسف ام که میبینم مریم نبوینژاد هم به این آدمها پیوسته است. ظاهرا یواشکی در گوشهای امن با خیال من مخاطبه کردن و توبیخ و تنبیهم کردن برای او آسانتر است از این که معقول و فاش بگوید و معقول و فاش بشنود. این رفتار را از جنس رفتار داریوش آشوری میبینم که در نظرسنجی همآن مطلب، لینک آنچه نوشته بودم را برایش گذاشتهام و نه خصوصی میگوید که لینک را دیده، نه اگر جوابی دارد میدهد، نه حتی لینک را پابلیش میکند که دیگران ببینند. البته اسم کتابش را هم میگذارد «زبان باز» با این توضیح که زبان باز هم مانند «جامعهی باز» است. در جامعه و زبان باز داریوش آشوری جایی برای نقد موردی و تفصیلی نیست؟ همه هر چه هست باید ستایش شاگردان در محضر استاد باشد؟
شروع حرف نبوینژاد آنقدر سست هست که ارزش دنبال کردن نداشته باشد، اما دنبالش میکنم تا نشان بدهم عیب کار تنها سستی فرم نیست، که نداشتن حرف معقول در محتوا هم هست. او گفته است:فحش دادن به آنها که زمانی کاری کرده اند و حالا دیگر حرف هایشان کهنه شده است که هنر نیست آقای علیانی.
فرض جمله این است که من به داریوش آشوری فحش دادهام. گمان نکنم مریم نبوینژاد بعد از سالها خواندن انواع متنها و نوشتن و زندگی در اصفهان و تهران و آمریکای شمالی، نداند فحش چیست. او قطعا نه تنها میداند فحش چیست که این را نیز میداند که این شیوهی غیرمستقیم به کسی اتهام زدن – اتهام کاری که نکرده است – اسمش چیست. من به کسی فحش ندادهام و نیازی نیست وقتی حرف حساب دارم فحش بدهم.مریم نبوینژاد بلافاصله آشوری را «حکیم» میخواند. حکیم یعنی چه و آشوری کی حکیم شد؟ با این تلبیس نو، میخواهد به مخاطب بقبولاند که آشوری گر چه کهنه حرف میزند، اما فرزانه است. و در بقیهی جمله این تمهیدش را شکوفا میکند و میگوید:
من هم با شما هم عقیده ام که حکیم درباره تنوین دارد سلیقه کهنه ای را ابراز می کند که دلایل زبان شناختی اش هم به همان اندازه کهنه است.از این حرف بیمعناتر سراغ دارید؟ اولا حرف حرف من و آشوری نیست، حرف درست و نادرست است. دوم این که حرف حرف کهنه و نو نیست، باز حرف درست و نادرست است. سوم این که کهنه یا نو، حکیم یا مجنون، این که گوینده کیست حرف درست را نادرست میکند یا نادرست را درست؟ گمان نکنم.
نبوینژاد که تا اینجا من بنده را قابل دانسته بود و مخاطب گرفته بود، در جملهی بعد من را سوم شخص میبیند و در جملهی بعدتر طاقت نمیآورد و دوباره رو به من میکند که:من هم جوابت را میدهم که برخلاف آنچه تو فکر می کنی من یکسره دنبال غلط ننویسیم و حکیم آشوری نیستم و انتظار هم ندارم که همه مترجمان خبرگزاری نجف دریابندری باشند. اما مثل تو هم نیستم. شما دادت را بزن.
داستان را شنیدهاید. محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت، دیگری پیش آمد و گفتش من و او را مبر. حالا من هم به شیوهی او کمی ضمیرها را عوض کنم و او را مخاطب بگیرم. خانم نبوینژاد کی حال شما را پرسید؟ من در مقدمهی مطلب اشاره کردم به بحثهای پیشین میان من و شما به این معنا که پیش از این هم در باب زبان و نوشتن با دیگرانی بحثهایی کردهام و تجویزی بودن نگاه به زبان، عنصر مشترک میان این دیگران است. سابقهی آن بحثها هست و اگر جواب تازهای دارید، به همآنها جواب بدهید. اگر گمان میکنید نگاهتان تجویزی نیست، بگویید من جزو اینها نیستم، و اگر نه که این بحث، بحثی است دربارهی مقالهای از داریوش آشوری دربارهی قیدهای تنویندار در فارسی. اینجا هم اگر حرفی هست بزنید. گمان کنم هم من و هم شما میدانیم که گلآلود کردن آب و خاکآلود کردن فضا در بحث کار چه کسانی است.بعد میگوید:
آشوری هم به اندازه کافی خوراک می ده که من و شمای نو نفس عرض اندام کنیم.اگر کسی دوست دارد گرفتار کیش شخصیت باشد، یا با دیگران روابط استاد و شاگردی یا چیز دیگر داشته باشد، هر چند به چشم من خندهدار، اعتراضی ندارم. اما اگر بخواهد این را به من و دیگران هم تحمیل کند، اینجا را اعتراض دارم. من سعی میکنم حرف درست بزنم. اگر هم خطا کنم، هر که – کوچک یا بزرگ – این خطا را نشان بدهد، عذر میخواهم و سعی میکنم تصحیحش کنم. اما جز این، شرمنده ام. به نبوینژاد و آشوری که هیچ، تا جایی که زور طرف نچربد به فلک هم باج نمیدهم. عرصهی دانستن که عرصهی باج دادن و نان قرض دادن نیست. خوراک من را هم آشوری فراهم نمیکند. من دارم کارم را میکنم؛ بیصدا. گاهی حرف بیمعنا و پشتبندش الدرم کردنهای بیمایهی دیگران – اسمشان آشوری باشد یا تاسوئی فرق نمیکند – دادم را بلند میکند. من خوراک کارم را از زبان میگیرم که قطعا نه آشوری نه کس دیگری صاحبش نیست. اگر یادتان باشد، یک بار در بحث با نبوینژاد این گزاره را در مورد فردوسی نشان دادم، آشوری هم – دور از جان فردوسی – یکی مثل فردوسی. و اگر این حرفها ملاک باشد که آشوری هم لابد خوراکش را از عبدی کلانتری و دیگرانی میگیرد که قیدهای تنویندار را با «ن» مینویسند و لابد باید ممنونشان باشد. «نونفس» و اینها هم نمیدانم کیست. بنا است من در چهلسالگی خفقان بگیرم و در دلم دعا کنم که آشوری بمیرد تا جا برای من باز شود؟ خب چه کاری است؟ من کارم را میکنم، آشوری هم کارش را بکند. هر که حرفش بیحساب بود، بپذیرد. حالا بحث زورگویی که بحث دیگری است.
باز میگوید:
فرقش این است که من هنوز حواسم هست اینها که بودند و چه کردند.گیرم سلیقه هاشان کهنه شده باشد.بالخره ارادت را دو جور نشان می دهند. وقتی بازنشسته گاف می ده صدایش را در نمی آورند و می گذارند در سکوت بگذرد یا هیاهو می کنند و در بوق و کرنا می کنند. شما اینجورش را دوست داری؟ من آنجورش را.
خب ظاهرا این کیش شخصیت و خوددرگیریهای اخلاقینمای خانم نبوینژاد پایان ندارد. من ارادتی به کسی ندارم. من نه که حقیقت را بیش از فیلسوف دوست بدارم، اصلا فقط حقیقت را دوست دارم و خلاص. اگر کسی بازنشسته است، بازبنشیند، چرا به دیگران امر و نهی میکند؟ کدام مدیرکل بازنشستهی بازرگانی یا کشاورزی را این طور ارج مینهند که بیاید سر کار سابقش و امر و نهیهای بیمبنا و بیمعنا کند و لبخندش بزنند و چشمش بگویند؟ بوق و کرنایی هم در کار نیست. اگر یک وجب وبلاگ من بوق و کرنا است، وبلاگ آشوری پرخوانندهتر است و او خودش پیش از من این تشت رسوایی را از بامش انداخته است.
باز میگوید:
وگرنه کی تعریف می کند که لاطائلات چیست؟
هولهولکی خوانده. دقت نکرده که این قسمت متن مربوط به آن دوستم است که چیزی در دفاع از آشوری نوشته بود. البته اگر نبوینژاد هم مثل دوستم وکیل مدافع آشوری باشد، چرا برای دوست من نباشد؟ خاصه که بار پیش، آن دوست خود از وکیلان نبوینژاد بود. به هر حال، آنچه من گفتهام تصویری است از کسی که میداند در کلاسش و به شاگردانش لاطائل میگوید، اما این دانستهاش را میپوشاند و دلش هم میلرزد. عجیب است که آن دوست خودش ساکت است، اما نبوینژاد به جایش تعریف لاطائل را از من میپرسد. ظاهرا که من و آن دوست – دست کم تا کنون – بحثی بر سر تعریف لاطائل نداریم.
و آخر همه میگوید:
تو بگو چه سودی از این پرخاشگری می بری تا بفهمیم اصل حرفت چیست؟
پرخاشگری کدام است؟ این که بگویی این حرف خوشرنگ لای زرورق پیچیده، بیمعنا و بیمبنا است و نویسندهاش در پی قدرت است نه چیزی دیگر، پرخاشگری است؟ این که نامهبدهند به دیگران که تنوین را با «ن» ننویس و بعد نامه را منتشر هم کنند و تلویحا خواننده را ارعاب کنند که به راه خود ببرند، پرخاشگری نیست، اما رسوا کردن این شیادی پرخاشگری است؟ این طنز تلخ تاریخیای است که کشتگان و کتکخوردگان را متهم به خشونت کنند؛ تازه نیست. گمان کنم نبوینژاد است که باید معلوم کند از این میان بحث پریدن و وکیل مدافع دیگران شدن و بحث علمی را به محکمهی تظاهر و اخلاقفروشی و کیش شخصیت و حکیمفروشی بدل کردن چه میخواهد. خواستهی من که خوب پیدا است؛ دانستن، آزادی، اصلاح.
[..."ان" اصلنُ ابدن ایرادی نداره !!! اگه داشت که طبیعت رو فـَقـَد آبکی ملاقات میکردیم :)
اگه اهل زبونی مشگلی واسه ی ابراز به روز افکارشون پیش بیاد، مثلن تو ایممورد که با "ان" پیش اومده، خب مـَلومه که میرن اَ همساده ای-کسی یه مسهلی کف میرن...
بدشم یه جوری مثه پیشی قادِمـِش میکـُننُ اَوَزش میکـُنن (یا خوندنشو مثه "عطر" یا، یا نوشتنشو مثه "رادیو" یا "...) که دیگه رنگ و بوی بومی میگیره..."آگور" خودمون هم میره اونجا و "آجر" برمیگرده و...
اینا مثالای آوائین...مثالای ساختواژگانی هم زیادن..."فوتبالیست" کجای لیگ برتر انگلیس پیدا میشه؟!!!
گاهن پیش میاتش که تکواژ قرضی تو ساخت واژگانی مقصد فعال میشه مثه همین "گاهن"...اگه باورتون نمیشه، نمره ی یکی اَ بروبچز ُ بدم که تلفنن بفرمان خذمتتون!!!!
خواهشن واسه این زبون بی زبون شووَر ننه گیری در نیارین...بذارین مردم این یه جا آزاد باشن...که البته هستن...و نسل امروز تازه رکب بومی سازی رو زده به " اٍ"، نه "اٌ"، نه، کوشش په؟؟؟...ایناهاشش "اً"...(کلی کلید باس زد پیداش کرد...امروزیهام که وخت بسیار قدیمیارو ندارن که...)
حالام اگه کیسه ای دوخته شده، لطفن از دانش "زبان شناسی" مایه نذارین...یا اگه میخواین "زبان شناس" بنمائید، مستند گوئی پیشه کنید که سخنوران سخت درایتمدارند...
ممنون از کورش علیانی ریز بین ُ پر حوصله که دغدغه ی علمی دارد...]
زبان فارسی انگار بچهی مادرمرده باشد؛ چیزی که کم ندارد وکیل و وصی است و تنها کسی که هیچ حقی درش ندارد، کاربرانش هستند.
کسانی – استادانی – هستند که کاری ندارند جز این که این طفلک یتیم را پدری کنند. از استادان گرانقدر فرهنگستان بگیر، تا معلمهای بازنشستهی ادبیات و ویراستاران روزنامهها و انتشاراتیها.
از استاد ابوالحسن نجفی بگیر، تا استاد حسین معصومی همدانی و استاد داریوش آشوری. از رضا شکراللهی بگیر تا مریم نبوینژاد و حتی مریم مهتدی. کتاب گرانقدر «غلط ننویسیم» آغاز داستان بود، اما این داستان انجامی ندارد. پیشتر از مصاحبهی حسین معصومی همدانی نالیدم و با نبوینژاد و شکراللهی و مهتدی کمی گفتم و چیزهایی شنیدم، کتاب «بازاندیشی زبان فارسی» داریوش آشوری را هم در کنار «زبان باز» و کتابهای دیگرش و خرده مقالههای پراکندهاش خواندهام. هماین روزها نوشتهای از وبلاگ داریوش آشوری باز داغ دلم را تازه کرد. توصیهی داریوش آشوری است به یکی از دوستانش. میگوید:
در این سالها برخي نویسندگان وسوسه شده اند که تنوین را در واژههایِ عربیتبار به جایِ شکلِ نوشتنِ آن به شیوهیِ زبانتگارهیِ سنّتی، یعنی [-ًا]، بر اساسِ واگویه (یا تلفّظِ) آن به [-ن] در فارسی تبدیل کنند.
«وسوسه»؟ یک نفر با مطالعات زبانشناختی دربارهی زبان و خط فارسی مینویسد یا مفتش محاکم تفتیش عقاید – آنگونه که مثلا در رمان «نام گل سرخ» میخوانیم – دربارهی گناهان بندگان کهتر مینویسد؟ ممکن است کسی بگوید مهم نیست. بگذارید بپذیرم، اما پیش از آن بگویم از کسی که با دانش زبانشناسی دربارهی زبان حرف میزند کمی دقت زبانی خواستن بیراه نیست. آشوری پیشنهادهایی دربارهی زبان فارسی دارد، از جمله این که زیر بعضی «ی» ها در زبان فارسی دو نقطه بگذاریم، زیر بعضی نه. به هماین متن نگاه کنیم، او مینویسد «برخي» و «جای» و گمانش بر این است که با این شیوه میتوان جلوی بعضی خطاهای معنایی را گرفت. لازمهی پذیرفتن این پیشنهاد این است که نویسنده و خوانندهی زبان فارسی دقتی در حد نقطهگذاری داشته باشند. خود آشوری در هماین متن که از وبلاگش برداشتهام نوشته است « زبانتگاره». اشتباه گرفتن «ن» و «ت» خطای بزرگی نیست، اما نشان میدهد که آشوری تا چه حد به هماین تجربههای روزمرهی زبانی شخص خودش نیز بیاعتنا است. من اگر جای او بودم، بیش از این پروا میکردم.
آشوری نوشته است:
به نظرِ من، این شیوه هیچ مشکلي را حل نمیکند و تنها بر ابهامِ خطِ فارسی میافزاید. زیرا با نشانهیِ سنّتی میتوان اصلِ عربیِ این نشانه و نقشِ قیدسازِ آن را در جمله بازشناخت، امّا با این شیوهیِ تازه چیزي میشود شبیهِ هر [-ن]-ِ پایانیِ دیگر در خط و زبانِ فارسی.
منظور آشوری از نشانهی سنتی «اً» است. او مدتها است دربارهی زبان فارسی مینویسد و عمد دارد که در این نوشتنها از واژگان – و حتی مفاهیم – تخصصی زبانشناسی استفاده کند. پس یقینا میداند که زبان در نگاه علمی و زبانشناسانه – و البته با واژگان روستایی من – همآنها است که کاربران میگویند و خط همآنها است که کاربران مینویسند. به گمان شما چند درصد از فارسینویسان آنچه را /taqriban/ تلفظ میکنیم تقریباً مینویسند و چند درصد تقریبا؟ روزنامه بخوانید، کتاب بخوانید، به یادداشتهای خودتان و دوستانتان نگاه کنید. چند درصد؟ چرا آشوری به روی خودش نمیآورد که مدتها است آنچه او نشانهی سنتی مینامد کاربرد زیادی ندارد و اغلب آن را حذف میکنند و به نوشتن الف اکتفا میکنند؟
حالا چرا «-ن» و نه «ن»؟ که ما پی به دقت آشوری در چسبان بودن «ن» ببریم؟ اما «ن» گاهی چسبان است و گاهی نه. در «تقریبن» چسبان است و در «جبرن» نه. متاسفانه آشوری بیش از آن که اهل دقت باشد، وانمود میکند که دقت میکند. و چرا باید کسی چوناین کند؟
اما این که «تقریبن» نوشتن «ن» را میکند شبیه هر «ن» پایانی دیگر در زبان فارسی، و ابهام میافزاید را بررسی کنیم. ما چند «ن» پایانی در زبان فارسی داریم؟ تنها «ن» مصدری یادم میآید. شاید «ن»های دیگری هم باشند؟ «ن» مصدری همیشه بعد از یکی از حروف «د» و «ت» میآید. چند قید تنویندار میشناسیم که با /dan/ یا /tan/ تمام میشوند؟ با توجه به شیوهی نحوی و نیز معنای قید و مصدر، چند ابهام ممکن است در این میان پیش بیاید؟ گمان کنم نزدیک صفر.
اما اگر اهل خردهگیری باشیم، باید به آشوری یادآوری کنیم که در زبان فارسی «ا» پایانی هم داریم که اتفاقا حرف پیشینش هم محدودیت ندارد، و اگر مصدر بتواند با قید اشتباه شود، چرا مثلا منادا اشتباه نشود؟ و ناگفته پیدا است که امکان خطا – به لحاظ آماری – اینجا بیشتر است. پس اتفاقا با «ن» نوشتن قید تنویندار بر ابهام نمیافزاید و به لحاظ نظری از ابهام میکاهد. گفتم «به لحاظ نظری» چون در اصل این ابهام صفر است و از صفر چه توان کاست؟
او ادامه داده است:
شاید این اندرز بهجا باشد که در این مورد باید از رویکرد به دستکاریِ آسانیابِ ذوقی و بیمنطق پرهیز کرد و به دنبالِ راهِ حلِ درست با منطقِ علمی گشت (که در میانِ ما،البته، چیزيست از کمیابی در حدودِ سیمرغ و کیمیایِ معروف).
داستان هندوی نفتانداز سعدی را همه خواندهایم. از نگاه آشوری دونقطه زیر «ی» گذاشتن و در همآن حال «ن» را با «ت» اشتباه کردن راه حل درست با منطق علمی است و چیزی که سلیقهی او ناخوش داردش، با این استدلالهای سست محکوم به غیر علمی بودن.
او سپس گزارشی از تاریخ ورود تنوین به زبان فارسی میدهد. تنها نگاهی به واژگان این گزارش نشان میدهد تا چه حد از یک توصیف بیطرف علمی فاصله دارد و چه اندازه به قضاوت و تعصب آمیخته است. این واژهها را ببینید. «بی حد و حساب»، «ساده و سالم و روان»، «هرگز»، «سیل»، «سرازیر»، «زورآور»، «ناساز»، «دری وری»، «ناهنجار»، «میراث... سنگینی میکند» و «جعل کردند».
و دربارهی محتوای گزارش تاریخی آشوری چه میتوان گفت؟ گمان کنم لب کلام او – پیراسته از نیش و کنایه و زهر و طعن گفتارش – این است که:
رواجِ این نشانه در فارسی پس از سدهی هفتم است.
و تاکید میکند که:
تا زماني که فارسی را ساده و سالم و روان مینوشتند، با هر درجه از آمیختگی با واژههایِ عربیتبار، هرگز تنوین به کار نمیبردند.
برای ارزیابی این مدعا، سه دقیقه نگاه کردن به نامههای عینالقضات، من را به این مثال رساند:
«چون مصحفی نوشتن مثلا یا دوایی تمام کردن یا چیزی برآمیختن». و البته عینالقضات را در سال 525 دار زدند. به گمان شما 525 و قبل از آن، در قرن هفتم و بعد از آن است؟
او – بی که پروایی کند – ادامه میدهد. حالا نوبت راه حل گفتن است. میگوید:
راهِ حلِ درستِ مسأله نه تغییرِ شکلِ نگارشیِ این تکواژِ وابستهیِ (bound morpheme) قیدساز از [-اً] عربی به [-ن]-ِ فارسی، بلکه بازگشت به ساختارِ درست و سالمِ ساختمانِ قید در زبانِ فارسی ست.
ولی مگر ما «مساله»ای داشتیم؟ کسانی خواستند عوض «تقریباً» یا «تقریبا» بنویسند «تقریبن». این چه ضرر دارد؟ معمولا میگویند این کار یکدستی خط فارسی را از میان میبرد. خط ابزار ثبت زبان و زبان ابزار ارتباط است. تا جایی که آن ثبت و این ارتباط انجام شوند، چه نیازی به یکدست بودن است؟ این خواسته همآنقدر بیمعنا است که کسی بگوید همه باید با فونت زر بنویسند تا تاهوما یکدستی خط فارسی را از میان نبرد. و حال فرض کنیم با استدلالهای علمی و منطقی که در انحصار داریوش آشوری است، و برای ما مثل کیمیا و سیمرغ نایاب، ثابت کردند که مسالهای داریم. بیایید راه حل را بررسی کنیم.
یکی از راههایِ آن یادآوریِ دو بارهیِ واژههایِ فارسی ست که واژهایِ عربیتبار با ساختارِ دستوریِ عربی-- از راهِ زبانِ جعلیِ نثرِ فارسی در درازنایِ بیش از نیمهزاره-- جایِ آنها را گرفته اند.
قضاوتهای بدخیم را که از متن آشوری کنار بگذاریم، میگویدمان به جای «تقریبا» بگوییم «کمابیش» و عوض «عمیقا» و «حقیقتا» و «لزوما» و «دفعتا» و «تدریجا» بگوییم «ژرف» و «بهراستی» و «ناگزیر» و «ناگهان» و «رفتهرفته».
ضربهای از این محکمتر به فارسی نمیشد زد. یک دستهی قاعدهمند از قیدهای معمول و رایج فارسی را به جرم عربیتبار بودن یا تنویندار بودن یا قرن هفتمی بودن از زبان بزداییم و به جایشان دستهی دیگری را بگذاریم. این دستهی دوم از سویی قاعدهای ندارند و باید تکتک کشفشان کرد، و از سویی دیگر خودشان سر جایشان هستند و قیدهای قاعدهمند جایی از آنها تنگ نکرده بودند که حالا با حذف آنها اینها جایشان بنشینند. آشوری خود این ضعف بیقاعده بودن پیش نهادش را میفهمد و کمی بعد میگوید:
همچنین میتوانیم عادتهایِ دیرینه را کنار بگذاریم و با واژههایِ عربیتبار همچون واژههایِ پذیرفته شدهیِ فارسی رفتار کنیم و به قاعدهیِ درستِ فارسی از آنها قید بسازیم، چنان که نویسندگانِ فارسی در سدههایِ آغازین میکردند. برایِ مثال، به جایِ «تقریباً» بگوییم «بهتقریب».
چرا «در سدههای آغازین» و نه پیش از آن، نویسندگان فارسی این قاعده را به کار بردهاند؟ دلیل این نیست که این «به» قیدساز هم آن «بـ» عربی است که به فارسی آمده و در فارسی جا گرفته؟ اگر آمدن «بـ» به فارسی و تبدیل شدنش به «به» مجاز است، چرا آمدن «اً» و تبدیل شدنش به «ن» مجاز نباشد؟ لابد چون «بـ» با «به» فارسی مشتبه نمیشود و به بیش از پنج معنا و کاربرد آن معناها و کاربردهای جدید اضافه نمیکند و ابهام نمیافزاید اما اشتباه شدن «ن» قیدساز با «ن» مصدری ابهام میآفریند.
اما آشوری اگر دنبال قید غیر عربی در فارسی میگردد و کمتر مییابد، تقصیری ندارد، تقصیرش اینجا است که این کم یافتن را از ما پنهان میکند. در فارسی، اغلب صفت و قید یکسان اند. این مثالها را ببینید:
«حسن خوب است» و «حسن خوب میخواند».
«خرگوش چالاک است» و «آهو چالاک میدود».
«این نوشته ساده است» و «آشوری ساده مینویسد» [البته دور از جانش].
این نوع کاربرد صفت در جایگاه قید، در زبان فارسی ضعیف شده است و اتفاقا میتوان به تقویتش فکر کرد و با این روش قیدهای عربیتبار را از فارسی زدود.
اما حالا ببینیم منظور آشوری از راه حل چیست؟ راه حل برای که؟ برای نویسنده؟ برای کاربر معمولی زبان؟ برای ویراستار؟
مردم کوچه و خیابان که «تقریبا» را رها نمیکنند به «کمابیش» یا «به تقریب» آشوری بچسبند. طبیعتا چون من پیشنهادم را از زبان هماین مردم وام گرفتهام خوشحال خواهم بود که کمتر میگویند «بهسرعت رفتم» و بیشتر میگویند «سریع رفتم».
اما نویسندهها سر به قید آشوری بسپارند و همه با «به» قید بسازند تا با تنوین نسازند. ویراستاران با متنهای پر از قیدهای تنویندار چه کنند؟
لابد همآن که میکنند. در حرف مردم دست ببرند. و تمام داستان هماین است. به هم تنیدن رطب و یابس فراوان تا در نهایت قدرت داشته باشند که به نام زبان بر دیگران حکم برانند. اگر نه، آشوری پس از سالها زیر و رو کردن کتابهای زبانشناسی و به کار گرفتن آبنکشیدهی اصطلاحاتی مانند «bound morpheme» باید دانسته باشد که برخورد علمی با زبان، کاری است توصیفی نه تجویزی.
در آخر متن هم آشوری تواضع میکند ومیگوید برای چند واژه معادل نیافته و آن چند واژه «معمولا» و «لطفا» هستند. اما دوست دارم بدانم آشوری برای «حالا» که کاربردش بیش از این دو است چه معادلی یافته است؟ یا شاید «حالا» ارزشی ندارد که محل بررسی او باشد؟
و بعد از همهی این حرفها گفته است:
در موردِ بازشناسیِ بیماریهایِ تاریخیِ زبان و نثرِ فارسی از نظرِ من و پیشنهادهایي برایِ چارهگریِ آنها نگاه کنید به: بازاندیشیِ زبانِ فارسی، نشرِ مرکز، تهران.
اینها همه در پاسخ دوستی بود. این دوست، جایی که من چند کلمه پایین متن آشوری نوشتهام، در جوابم چیزهایی گفته یکیش این که:
اگر استدلال زبانشناسانه میخواهید، خب با حوصله و بدون پیشداوری مقالهی آقای آشوری را بخوانید.
خواندم. در واقع خوانده بودم، نخواسته بودم بیمایگیش را نشان بدهم. دوستم هم شاید بد نباشد کمی کتاب غیر ادبیات بخواند. من تضمین میکنم خواندن زبانشناسی کسی را نمیکشد. تضمین میکنم علم دشمن آدمها نیست و فقط دشمن جهل است. من تضمین میکنم نادانسته را دانسته وانمود کردن جز خندهدار کردن آدم نتیجهی دیگری ندارد. من تضمین میکنم لذت دانستن چیزهای جدید بسیار بیش از لذت این است که چند نفر در گوشهای پرت بابت «بنویس» «ننویس» درس دادنهای بیمعنا و بیحساب آدم را استاد خطاب کنند، در حالی که دل آدم همان لحظه بلرزد که فردا خواهند دانست که اینها همه لاطائل بوده و به ریشم خواهند خندید.
دوم این که همه میدانیم که ارزش هدیه به قیمتی که برایش میپردازید نیست، بلکه به این است که من که هدیه میگیرم چهقدر ازش خوشم بیاید، فلذا بجنبید هدیههای خوبتان را تهیه کنید و به من برسانید. در مواردی هم دیده شده که به دلیل بعد مسافت یا دلایلی مانند این، بعد از مذاکرات پذیرفتهام که به بعضی دوستان حتا تا یک هفته وقت اضافه بدهم. پس ناامید نباشید و تلاش کنید.
سوم این که من این روزها کمی سرحال ام که یکی از دلایلش هماین سالگرد تولدم است، بنا بر این، اگر کار بدی کردهاید، من را آزار دادهاید یا دلیلی برای عذرخواهی دارید، بدانید که وقتش است. صد البته عذرخواهی معمولی یک چیز است و عذرخواهی با یک شاخه گل چیزی دیگر و عذرخواهی با یک شاخه گل و مثلا یک کتاب خوب چیزی دیگرتر و قس علی هذا.
خلاصه که هماکنون منتظر هدایای ارغوانیتان هستیم.
من بچه بودم – هفت ساله – که انقلاب شد. بچهها مساعدترین آدمها برای سوءتفاهم هستند؛ چه نظری، چه عملی؛ چه عامل سوءتفاهم باشند، چه موضوعش.
یادم هست که همه به معلم شهید دکتر علی شریعتی احترام میگذاشتند و یک شعار معروف هم بود که به زعم من نوعی شعار تلفنی بود و به او مربوط میشد؛ «الو! الو! چه همتی – دکتر علی شریعتی». البته بعضی هم بودند که فکر میکردند این «الو» را باید «الا» یا «هلا» تلفظ کرد.
حالا این معلم شهید بسیار محترم که خیلی آدم خوبی بود و سرش مو نداشت ولی پشتموی مبسوطی – دست کم به نسبت دیگر نقاط سرش – داشت و کراوات داشت و توی نوارهایش داد میزد و ریش نداشت و خیلی هم باسواد بود و اسلامشناس بود و اسلام را درست و انقلابی فهمیده بود و عکس با سیگار توی دستش داشت، یک جملهای داشت که «شهید شمع تاریخ است» و این جمله خیلی مهم بود و باید همهجا یک شمع کوتاه اشکریزان میکشیدند و کنارش هم این را مینوشتند تا ساواکیها و رژیم حالشان گرفته بشود؛ چیزی شبیه باطلالسحر یا دعای رفع اجنه. بعد یک آقایی بود که برای شخص من دیرتر افتخار آشنایی با ایشان دست داد و اسمشان استاد شهید مرتضی مطهری بود و اولش حتی شهید هم نبودند و بعد – در اوایل سال پنجاه و هشت – شهید شدند و ایشان عقیده داشتند که «شهید قلب تاریخ است». و این حرفشان حتی تصویر همراه هم نداشت و درکش هم مشکل بود. اما به هر حال ما مسلمانهای انقلابی باید این حرف را روی دیوارها و تختهسیاهها و همهجا مینوشتیم. یعنی اگر جایی کسی شمع پایهکوتاه اشکریز میکشید و مینوشت «شهید شمع تاریخ است» این دلیل کافی بود برای این که نشان بدهد در آنجا افکار التقاطی – که التقاط خیلی بد بود و معنایش دانه خوردن مرغ بود – راه پیدا کرده، رخنه کرده، نفوذ کرده و خلاصه باید در آنجا را گل گرفت. یک عده ناآگاه هم البته بودند که شمع پایهکوتاه میکشیدند و کنارش مینوشتند «شهید قلب تاریخ است». اینها چون ناآگاه بودند باید آگاهان برای هدایتشان دعا میکردند.
بعد این ناآگاهی سوغات غربیان برای ما و میراث شوم ستمشاهی بود. کلا به هماین دلیل تا سالها سوغات و میراث برای من چیزهای بدی بودند. بعد برای «زدودن» این «ناآگاهی» نیاز به «عمل انقلابی» بود. عمل انقلابی هم چیزی بود شبیه عمل آپاندیسیت یا لوزه که با خشونت انقلابی لازم و بدون قرتیبازیها و طاغوتیبازیهایی مثل «اون ماسکها و اون چراغها» انجام میگرفت.
بعد من کلاس دوم یا سوم دبستان بودم که اطرافیان باسواد و آگاهم برای آگاه کردن من با هم کورس گذاشتند. معلمهای امور تربیتی تند و تند داستان راستان جایزه میدادند. یک نفر از آشنایان سه تا رمان روسی – روسیه آن وقتها خیلی روشنگر بود – و یک رمان دیکنز و دو سه مجموعهی داستان کوتاه انقلابی برایم خرید. از آن چهار رمان دوتایش کاملا ایدئولوژیک و انقلابی بود و دو تای دیگر هم به «ترسیم فضای انقلابی» کمک میکرد.
عمه گمان کنم کتاب قطوری برایم خریده بود با نام منتقم حقیقی که دربارهی ظهور بود. نمیدانم آن وقت از آن کتاب چه میفهمیدم.
یک نفردیگر برایم انبوهی کتاب خریده بود که ناشرش انتشارات دنیا و انتشارات مازیار – با همکاری هم – بود و اسمشان علم برای نوجوانان بود.
اما نفر آخر روی دست همه بلند شد و برای من مکعبی یه قطر دوازده سانت، عرض پانزده سانت و طول بیست سانت هدیه آورد که به طرز مشکوکی مدعی بود کتاب است. روی جلد این شیء آبی بود و اسمش «دایرةالمعارف یا اطلاعات عمومی». تویش هم پر بود از انواع جدولها و لیستهای آگاهیبخش، مثل «شاعران بزرگ ایرانزمین» و «آثار ادبی بزرگ جهان» و «مخترعان بزرگ» و «مکتشفان بزرگ» و «اعضای بدن» و «بیماریها» و «کمکهای اولیه» و «کشورها» و «تیپهای روانشناسی» و «مکاتب فلسفی» و «تبدیل آحاد» و هزار چیز دیگر.
این مکاتب فلسفی چیز کلا ضایعی بود که یک مشت دیوانهوضع به نام فیلسوف از خودشان درآورده بودند. این فیلسوفها هنرشان این بود که حرفهای پیچیدهای بزنند که نه خودشان ازش سر در بیاورند نه دیگران. مثلا یکی از اینها که اسمش را یادم رفته از چیزی حرف میزد که اسمش را مینوشتند «شیء بالذات». من اول به اشتباه این را «شیء بٰالـْذات» میخواندم و فکر میکردم قضیه به آن آقای نویسندهی خارجی مربوط است که اسمش بٰالـْذات است. بعد متوجه شدم آن آقا اسمش بالزاک است و ربطی به این قضیه ندارد. و بعدتر فهمیدم – از پیش خودم – که این را باید «شیء بٰا لـَذّات» بخوانم. ولی باز هم نفهمیدم که لذات چه ربطی به این شیء دارند. قوهی تخیلم هم زیاد پرکار نبود که تصور درستی از موضوع کنم.
بعد یک آقای فیلسوف مزخرف دیگر هم بود به نام «هـُگـُل» که جانم خدمت شما عرض کند که در اواخر عمرش از مسیر خودش منحرف شده بود و این کار را به آنجا رسانده بود که به ناپلئون – که چون از فاتحان بزرگ بود قطعا آدم خوبی بود – گفته بود «مـُطـَلـَّق بر پشت اسب». خب آدم اگر شعور داشته باشد به ناپلئون همچه بیادبیای میکند؟
یک آقای دیگری هم بود به نام شوپنهاور که من اسمش را اصلا به هیچ نحوی نمیخواندم بس که سخت بود و فقط قیافهی اسمش را حفظ بودم و او بس که آدم مزخرفی بود فلسفهاش را بر پایهی «یأس و بدبینی بنیاد نهاده» بود. خب اگر بنا بود مردم بر پایهی یأس و بدبینی بنیاد بنهند که دیگر انقلابیای به هم نمیرسید.
یک آقایی هم بود که میگفتند دنبال لذت است و فلسفهاش هم هماین است و برای هماین بهش میگفتند کلبیمسلک – یعنی همآن سگمصّب خودمان – و خلاصه میگفت برای لذت بردن آدم باید فقط یک کار کند و آن این که خودش را بکشد. دیوانه نیستند این آدمها واقعا؟
بعد این شاعران بزرگ ایران زمین هم هر کدام شاهکاری بودند. مثلا یکیشان اسمش شیخ بهایی بود و با این که بهاییها آدمهای درست و حسابیای نبودند، اما این شیخ اتفاقا خیلی آدم درست و حسابیای بود. بعد این آقا برای یک شاعر بزرگ ایران زمین دیگر که دو سه تا اسم هم داشت، از جمله «مولوی» و «مولانا» و «ملای رومی» و «جلالالدین محمد بلخی»، شعری گفته بود. اولش این که:
من نمیگویم که آن عالیجناب – هست پیغمبر ولی دارد کتاب
خب اولا «عالیجناب» تا جایی که من میدانستم کسانی بودند که در دادگاهها موهای سفیدِ بلندِ پایینْفرخورده داشتند و چکش داشتند و چکششان را روی میز میزدند. اما هر چه آن چند سطر مربوط به ملای رومی را میخواندم، چیزی که بگوید او «عالیجناب» دادگاهی بوده پیدا نمیکردم. بعد هم نمیفهمیدم داشتن کتاب چه ربطی دارد به پیغمبر بودن یا نبودن عالیجناب مولانا. حالا بیت بعد را ببین:
مثنوی او چو قرآن مدلّ – هادی ِ بعضی و بعضی را مضلّ
کمترین مشکل من در فهم این بیت معنای کلمات «مـَدَلّ» و «مـَضَلّ» بود. خلاصه روزگاری داشتیم.
ها! این هم الان یادم آمد. یک آقایی بود در میان «مخترعان بزرگ» به نام بنجامین فرانکلین که موقع قدم زدن در خیابان «میلهی برقگیر» را اختراع کرده بود. و من هر بار تمام این لیست مخترعان بزرگ را دوره میکردم ببینم خود برقگیر را کی اختراع کرده و به جایی نمیرسیدم.
عرض کردم که، بچهها مساعدترین آدمها برای سوءتفاهم هستند؛ چه نظری، چه عملی؛ چه عامل سوءتفاهم باشند، چه موضوعش.
در این وانفسای خبرهای ناخوش، آنها که نمیشناختندش بگذارند و بگذرند و خدایشان را شکر کنند که نمیشناختندش - گمان کنم عزیز دل هر کس بود که میشناختش - و آنها که میشناختندش یادشان باشد که رنجش تمام شد.
اول از روده شروع شد. دکترها تشخیص کردند سرطان. یک تکه را بریدند و دوختند و بعد که معاینه کردند ببینند درمان موفق بوده یا نه دیدند سوراخی دیگر در روده پدید آمده. تکهی بعدی را بریدند و باز همآن شد. کار به جایی رسید که چیزی - گمان کنم حدود چهل روز - دیگر نه شکم را دوختند و نه فرامرز را به اتاق عمل بردند. همآن روی تخت خودش جراحی بعدی را میکردند و میرفتند. تمام یک روده را که درآوردند و نیمی از رودهی دیگر را و وقتی فرامرز زیر فشار جراحیها و شیمی درمانی شد دو تکه استخوان و دو چشم مهربان و شرمزده، فهمیدند جایی دیگر - لوزالمعده یا کیسهی صفرا یا چوناین چیزی - سوراخ شده و این سوراخ شدن روده اثر ریختن ترشحات آن غده روی جدار بیرونی روده بوده است، نه سرطان. اما دیر بود. استخوانهای لای ملافه دیگر چندآن نایی نداشتند که بمانند. بعد بدتر شد. خونش عفونی شد و کلیهها و ریهاش از کار افتاد و بردندنش بخش مراقبتهای ویژه و بعد هم صبح امروز تمام شد.
نمیدانم این چه قدر طول کشید، شاید شش ماه. و من زهره نداشتم که بروم و ببینمش. یک بار فقط با کاوه ثروتی خیردیده و مهربان همسرانمان رفتیم دیدنش. البته کاوه و همسرش مدام میرفتند.
این شعر را بعضی از او شنفته بودند و حامد قدوسی هم در وبلاگش نوشته است که:
آسمانجل ایم؟ باشد
جنس بنجل ایم؟ باشد
لوطی و غریب و تنها
داش آکل ایم؟ باشد
بین این همه فضایل
ما فقط خل ایم؟ باشد
عیدتان کلاغ ها خوش
ما که بلبلیم، باشد
یادم هست تعریف میکرد که دوستی دعوتش کرده بود در شهری غریب - تهران شاید، فرامرز خراسانی بود - و یا فرامرز تاریخ را اشتباه کرده بود یا دوست فراموش کرده بود و فرامرز شب دیروقت پشت در مانده بود میان خیابان و سرما. میگفت دیدم مردی دیوانه احوال آتشی روشن کرده میان پیتی و گرمایی دارد آتش. ترسان و امیدوار نزدیکش شدم. اجازه داد گرم شوم. آنجا نگاهی به خودم انداختم و نگاهی به آتشبان دیوانه حال و به زبانم آمد که:
آسمانجل ایم؟ باشد...



و گاهی کسی هم پیدا میشود و شجاعتش را دارد که مظلومانه فریاد بزند:



در ایام دههی فجر چند مصاحبه با سران نظام گرفتیم؛ بعضی در استودیو و بعضی نزد مهمانان برنامه. یکی هم با آیتالله محمد یزدی. برای ضبط این مصاحبه به قم سفر کردیم. ما را به زیرزمینی بردند و مدتکی معطل شدیم تا بالاخره حضرت آیتالله آمد و نشست و گفت و برخاست. وقتی آمد – درستتر بگویم آوردندش – راه رفتن برایش سخت بود، هر قدم برایش درد جسمی داشت. چشمهایش بیفروغ بود و نگاهش نیز بهتر از خود چشمها نبود.
قبل از آمدن حضرت آیتاللهی، در همآن زمان معطلی که کوتاه هم نبود، در آن زیرزمین – که درش کسی به کسی نبود – دنبال یک لیوان چایی میگشتم. هیهات که یک قطرهاش هم فراچنگ نمیآمد. شروع کردم به غر زدن که چه مهماننواز اند این جماعت که یک لیوان چایی هم دریغ میکنند. شیخ جوان باریکی همآن گوشهها بود و شنید و خجل شد و عذر خواست و گفت الآن میگویم فراهم کنند. به چند نفری چیزهایی گفت و در جواب چیزهایی شنفت و نشان به این نشان که تا پایان دیدار اگر شما چایی دیدید، برای ما هم آوردند. هماین شد که تا پایان دیدار شیخ جوان هی خجلتر شد و هی بیش از پیش در خود فرو رفت.
اول البته نشناخته بودمش اما بعد که بیشتر نگاهش کردم از فرم بینی و رنگ چشم و بعد هم از صدایش فهمیدم که شیخ فرزند – یا به قول رایجش آقازادهی – حضرت آیتالله است. آقازاده بودن موقعیت بدی است. هر چه باشی – چه خوب و چه بد – نمیبینندت. انگار تو خودت کسی نیستی، زائدهای بر پدر مشهورت میبینندت ولو فراوان چیز جز این فرزند فلانی بودن در چنتهات داشته باشی.
و اعتبار آقازاده به اعتبار آقا است. آقایی که معتبر است به اشارهی آقازادهاش برای مهمانانش فیل هم میکشند، اما آقای پیر دردمند چه قدر معتبر است که به گفتهی آقازادهاش زحمت بکشند و یک سینی چایی بیاورند؟
زیاد شنفته بودم که آدم پیر میشود و حرصش جوان؛ اما ندیده بودم. پیرهای دور و برم پیرهای عادیای نبودهاند انگار. نه باباجون حرصی داشت نه یکی دو پیر دیگر که با آنها سر و کاری داشتهام. امروز دیدم همآن حضرت آیتاللهی فرموده که اگر چهار سال بعد من عضو شورای نگهبان باشم و موسوی نامزد ریاستجمهوری شود صلاحیتش را تایید نمیکنم.
من نزدیک چهل سالگی هستم و چند سالی است در گوش خودم میخوانم «پهن نکن! کمکم دیگر وقت جمع کردن است. وقت بار بستن، وقت رفتن است.» و حضرت آیتاللهی نمیبیند درد پایش را، نمیبیند کرک ریختهی کلاهش را، نمیبیند سینی نیامدهی چایی را. تقصیر ندارد، چشم به دورها دوخته، به چهار سال دیگر و به چهل سال دیگر.
بعد اینشتین نان را برده بود دم در خانهی جناب پروفسور، من خودم الان این صحنه را قشنگ یادم هست که اینشتین دو تا نان دوروخشخاشی گرفته دستش و دارد جلوی در منزل ما در استنفورد این پا و آن پا میکند. به هر حال، جناب پروفسور آن تکه کاغذ را داده بود دست اینشتین و گفته بود «آلبی! من حوصله ندارم این رو رو به راهش کنم. این به اثبات نیاز داره. خودت اثباتش رو ردیف کن و ببر یه مقالهی خوب ازش در بیار، اسمش رو هم بگذار نسبیت و بعد هم توسعهاش بده و اسم توسعهاش را بگذار کوانتوم بعد هم باز توسعهاش بده و اسم این یکی را بگذار نظریهی میدان واحد و اون وقت راز برمودا رو حل کن.»
اینشتین میگوید «آخه ممی! ممی جون! این که نامردی میشه.»
جناب پروفسور با همآن حالت اقتدار معلمیای که داشتند میگویند «نه! کمی زحمت داره. اما تو از پسش برمیآی آلبی. من به تو ایمان دارم بچه.»
بعد اینشتین میگوید «نه ممی جون! منظورم این اه که نامردی اه که من برم کشفیات تو رو به اسم خودم ثبت کنم. تو خودت به پاش زحمت کشیدهای.»
بعد جناب پروفسور میخندند و میگویند «آلبی! تو که کودن نبودی. یعنی فکر میکنی چیزی هم هست که من کشفش نکرده باشم؟ آلبی من ایرانی هستم. اجداد ما ده میلیارد سال نوری قبل از اینها تمام کهکشان رو اتوبان کرده بودند و تمام اسرار علم و دانش رو کشف کرده بودند. من نیازی به این قمپز در کردنها مثل نوبل و اینها ندارم. من یه دونه ریگ میاندازم تو بیابون و توی رود دجله یه صخره میخوره تو ملاجم. این فرهنگ ایرانی اه آلبی. این شعر و ادبیات ما است. این سعدی اه. سعی نکن بفهمیش. تو سر تو جا نمیشه این فرهنگ بزرگ.»
بعد اینشتین رفت و با هماون کاغذپاره شد اینشتین.
به هر حال، اولین ملاک من برای انتخاب رئیس جمهور این است که بکوشد و نیز امکان بدهد تا فقر فرهنگی را بکاهیم یا - در حالت خوشدلانه - از میان ببریم.
اما ملاک دوم. در شرق و غرب ما دو کشور هستند که نه تنها ناامن هستند، که مبدأ ناامنی نیز هستند؛ عراق و پاکستان. افغانستان را نادیده گرفتم، چون انگار کمکم دارد به سمت نوعی ثبات - ولو نه چندآن دلپسند - میرود. عراق را نیز اگر خوشبینانه بنگریم - هر چند نه با سرعت و اطمینان افغانستان - نشانههای مثبتی در خود دارد. اما قصهی پاکستان جدا است. چشم به هم بزنیم، بیعرضگی دولت پاکستان کار را به جایی میرساند که طالبان خونخوار و دیوانهی پاکستانی به حکومت میرسند، و بعد، نخستین آماج تهاجم آنان ما خواهیم بود. این در حالی است که هنوز نتوانستهایم تاوان خون یازده دیپلماتمان را که طالبان در افغانستان کشتند از کسی طلب کنیم. بنا است بنشینیم و صبر پیش گیریم تا طالبان پاکستان نیز با ما هماین معامله و صدها بار بدتر از این را کنند؟
کشورهای قدرتمند در اینگونه موارد تردید نمیکنند، چه با اجازه و حمایت سازمان ملل و چه بی آن، به کشوری که شاید دردسرساز شود حملهی پیشگیرانه میکنند؛ کاری که آمریکا در قبال افغانستان کرد.
کشورهایی که این اندازه از قدرت و قوت را ندارند، پی متحدان و حامیانی در داخل یا خارج آن کشور میگردند که این کار را برایشان بکنند. البته شاه سلطان حسین صفوی هم بود که میگفت فعلا که به ما کاری ندارند. رئیسجمهور بعدی باید تخمینی درست از توان ما در برابر این معضل داشته باشد و تصمیمی درست و به موقع بگیرد. پیش از آن که دیر شود.
پن: طبیعی است منظور این نیست که رئیس جمهور خارج از وظایفش عمل کند. اعلان جنگ جزو وظایف رئیسجمهور نیست؛ اما شناخت کامل و دقیق شرایط و به کار گرفتن تمام توان در اختیارش برای پاسداری از تمامیت ارضی کشور، قطعا وظیفهی او هست.
پن2: احتمالا باید نام این پست را میگذاشتم فکر کردن با یک ذهن نومحافظهکار
پن3: احتمالا لازم نیست یادتان بیاورم که پاکستان بمب اتم دارد. یعنی به قدرت رسیدن طالبتان معنایش رسیدنشان به بمب اتم است.
پن4: این مطلب تا کنون دو نظر گرفته است. به گمان من هر دو نظر مهم هستند. اگر تا اینجا را حوصله کردهای و خواندهای نظرها را هم بخوان.










